آخرین اخبار:

شهید ابوالفضل طوسی

شهید ابوالفضل طوسی

نام پدر: محمدعلی
تاریخ تولد: 1340/5/28
تاریخ شهادت: 1361/4/23
محل شهادت: ...........
مشاغل: گروهبان دوم وظیفه ارتش
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:امامزاده سیدصالح جزن 1 شهر:سمنان - دامغان
وصیتنامه

نوید شاهد سمنان: ابوالفضل طوسی بیست و هشتم مرداد 1340، در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدعلی و مادرش سمانه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. به عنوان گروهبان دوم وظیفه ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و سوم تیر 1361، با سمت تک‏تیرانداز در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره بهشهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای روستای جزن از توابع زادگاهش واقع است.



بسم الله الرحمن الرحيم

" ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون "

با سلا م و درود به مردم فداکار ميهنم وشهيدان بخون خفته. اينک که در راه دفاع از حيثيت وناموس کشور ومردمم به ديار باقي از ديار فاني رفته ام جام ناچيز خودرا به رب الناس وناس اهداءکرده ام اميد مي دارم که لايق پيوستن به جرگه هابيليان باشم.

کلماتي که در زير مي آورم باشد که باز گوکننده نيات و اهدافم باشد. با شروع جنگ وظيفه شرعي و انساني خود دانستم که با حداکثر توانايي ،گرچه ناچيز مي نمود در بيرون راندن دشمن متجاوز سهمي ونقشي داشته باشم. و از همين رو به جبهه شتافتم. ولي ميادين جنگ ارضاءکننده خواسته هاي من نبود و رکود را در اکثر آن ها مشاهده مي کردم. و حال که روح از کالبد خاکيم بيرون آمده اميدوارم همان طور کشته شده باشم، که خود مي خواستم در رويارويي کامل حمله به دشمن.

باري از تو پدر رنجديده ام، مي خواهم که اين رنج را بر خود به وسيله توانايي که در وجودت سراغ دارم هموار بگرداني. واز تو مادر مهربان و داغدارم خواهان آنم، که اين نيش را با برپايي استقامت خود و ديدن مادران فرزند از دست داده که کم هم نيستند به نوش مبدل بنمایي. و تو برادرم علي و برادرانم نعمت و حجت و بهمن و ياسر چشمان خود را خوب بگشاييد و پس از رفتن من راه خدمت به خدا و خلق خدا، دقيقه اي را از گام گذاشتن دراين راه فرو گذار نکنيد؛ باشد خدماتتان مورد قبول پروردگار المستضعفين قرار گيرد. و تو خواهر کوچکم افسانه، زندگي خوشي را برايت آرزو مي کنم همچون بانوي فداکار اسلام زينب کبري بر عليه تمام يزيديان دورانت بشوري.

و شما دوستان با وفايم سعيد، بيژن، ابوالفضل و بقيه اميدوارم که هرکدام به آرزوي خود رسيده و در راه خود پيروز و موفق باشيد شمايي که همچون برارداني دوست تان مي داشتم.

"والسلام"

ما زنده به آنيم که آرام نگيريم        موجيم که آسودگي ما عدم است

ابوالفضل طوسي 1360/12/16



منبع:کتاب وصیت نامه کامل شهدای استان سمنان / نشر شاهد / بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان



زندگی نامه

ای کاشانه و آشیانه من! دوستت می دارم

بیست و هشتم مردادماه سال ۱۳۴۰روزی است که در خانه آقامحمدعلی طوسی و خانم سمانه شاکری در روستای جزن دامغان شهیدی زاده‌شد که نامش را ابوالفضل نهادند. تا بیست و یک سال بعد قامت افرازد و از گرانبهاترین گوهر وجود خود؛ جانش، برای پاسداری از سرزمین، ایمان و حیثیتش بگذرد.

دل بستگی داشت؛ به شهرش، به عشقش و به بسیاری از نعمت‌های خدا؛ اما از همه گذشت تا از خویش بگذرد. او خود سروده بود:

«برای شهر من! ای کاشانه و آشیانه من! دوستت می‌دارم با کوه‌هایت، با دشت‌هایت، با بادهایت.»

شهید ابوالفضل طوسی فرزند سوم است. پیش از او خواهری و برادری به دنیا آمده‌بودند که خواهر ده ماهه از جهان دیده فروبست و پس از او نیز چهار برادر و یک خواهر در دامن آن پدر و مادر بالیدند که برادرش نعمت‌الله نیز در آب غرق شد.

سند افتخار

ابتدایی و راهنمایی را در تهران تحصیل کرد و پیش از انقلاب، او به همراه خانواده به دامغان آمدند و در خیابان ایستگاه سکونت گزیدند. شور و التهاب روزهای انقلاب در نهاد ابوالفضل خانه کرده‌بود و مجاهدت‌های او زبان زد اهل محل بود. هنوز دو ماه از آغاز جنگ نگذشته‌بود که داوطلب سربازی برای وطن شد. از بیست و ششم آبان ماه سال ۵۹ تا بیست و سوم تیر ماه سال ۶۱ نوزده ماه صادقانه و عاشقانه به انقلاب و وطن خدمت کرد تا سرانجام در عملیات رمضان در شرق بصره هدف ترکش توپخانه دشمن کینه توز مزدور قرار گرفت و نامش در شمار شهیدان شاهد این سرزمین جاودانه شد.

نشان وفاداری، جانبازی و عاشقی او، سنگ قبری است که سال‌ها، زیر باد و باران و آفتاب صبورانه چشم انتظار تلاوت فاتحه دوستان و یاران است.

سند افتخار این شهید عزیز نیز یک قطعه «نشان جانبازی» است که در تاریخ بیست و یکم اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ به همراه لوح رشادت به امضای رئیس جمهور وقت ایران حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب و رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران سرتیپ قاسمعلی ظهیرنژاد به خانواده معظم شهید تقدیم شد.


خاطرات

مادری که عاشقانه از خاطرات فرزندش می‌گوید؛ ابوالفضل برکت خانه بود

مادر است و پس از سی‌سال هنوز می‌توان رد پای خون گرم فرزندش را در اشک‌ها‌یش دنبال کرد. با گوشه روسری‌اش اشکش را می‌زداید تا پرده‌ای بین او و خاطرات گذشته‌اش نباشد. بالاخره لب به سخن می‌گشاید:

ابوالفضل... ابوالفضل به دوستش آقای عباس امانی گفته‌بود که دیگر برنخواهد گشت.

چیزی کم نداشت. خوش قدوقامت و زیبا بود. درس خوان و باهوش، شیطان و زرنگ.

روزی شیطنت کرده‌بود. معلم می‌خواست تنبیه‌اش کند که می‌پرد روی میز و از پنجره پشت سر معلم فرار می‌کند. معلم عصبانی، از این جسارت به خنده می‌افتد.

پدرش می‌گفت: «شیطنت‌های او هم شیرین است مثل خود او!»

[با گفتن این جمله خنده‌ای بر لبان مادر می‌نشیند و باز ادامه می‌دهد:]

ابوالفضل مهربان و با محبت بود. هم دست خیر داشت و هم به من کمک می‌کرد. وقتی از جبهه می‌آمد با برادرانش حرف می‌زد و صدایشان را ضبط می‌کرد و با خود می‌برد. می‌گفت: «مرهم دل تنگی‌های من است!»

ابوالفضل درس خوان بود و در اخلاق و رفتار نمونه. معلم‌هایش از او راضی بودند. مخصوصاً وقتی تهران بودیم.

پیش از انقلاب به دامغان برگشتیم. در شب‌های پر تب و تاب انقلاب همراه دوستانش کشیک می‌داد. پدرش نمی‌خواست که او برود؛ اما ابوالفضل می‌گفت: «به پیشواز مرگ می‌روم!»

بیشتر وقت‌ها صبح به خانه می‌آمد. باسلیقه بود و مرتب. گاهی اوقات، وقتی برمی‌گشت از دود لاستیک و بارش برف و باران چنان سیاه شده‌بود که فقط سپیدی دندان‌هایش دیده می‌شد. آقای معمار حمام را تا صبح باز نگه‌می‌داشت تا بچه‌ها پس از کشیک دادن، اول به حمام بروند و بعد به خانه بیایند.

[حالا دیگر صحبت‌های مادر گل کرده است و به عشق فرزند شهیدش راحت‌تر سخن می گوید:]

ابوالفضل آرام و قرار نداشت؛ تا سرانجام پدرش ماشین را در اختیارش گذاشت تا راحت‌تر به کارهای کشیک و رفت و آمدهایش برسد.

انقلاب که پیروز شد سر از پا نمی‌شناخت. شعر می‌گفت، آواز می‌خواند و شاد بود؛ اما جنگ که شروع شد، هوای جبهه و جنگ به سرش زد.

چندین بار به ژاندارمری رفت تا قبولش کردند و راهی سربازی شد. هدفش جبهه رفتن بود. دوره آموزشی را در پادگان لویزان تهران گذراند و سپس او را به شیراز فرستادند. چهار شهر را به او پیشنهاد کردند. (شیراز، تهران، مشهد و اهواز) به اهواز رفت؛ اگرچه پدرش مخالف بود. باز گفت: «به پیشواز مرگ می روم!»

پیشنهاد منشی‌گری دفتر فرماندهی را رد کرده‌بود و راننده تانک شده‌بود. البته بهش می‌آمد؛ با آن همه شور و هیجانی که او داشت.

از اول هم به کار فنی علاقه داشت و پر شور و هیجان بود.

همه چیز را خراب می‌کرد تا درست کند. یک بار شانس آورد که بر اثر برق گرفتگی آسیب ندید.

از جبهه که می‌آمد به قدری با هیجان و اشتیاق صحبت می‌کرد که برای ما مانند یک تفریح بود. تا می‌دید غمگینیم، با شوخی و شادی از دلمان در می‌آورد. وقتی به مرخصی می‌آمد خانواده جان تازه‌ای می‌گرفت. برکت خانه بود. الآن هم یادش برکت است.

[باز اشک آرام و بی صدای مادر جاری است.]

ابوالفضل بار آخری که آمده‌بود، شب چهاردهم ماه رمضان بود. به دوستش گفته‌بود که سفر آخر است. هجدهم ماه رمضان همه در منزل ما جمع بودند. با همه خداحافظی کرد و رفت. دلم از جا کنده‌شد. جلوی گریه‌ام را گرفتم؛ اما حاصلی نداشت. این بار دلم گواهی دیگری می‌داد...

[حرف مادر ناتمام می‌ماند. من هم با او همراه می‌شوم و هم دردی می کنم.]

(به نقل از مادر شهید)


پس از شهادتش دیگر میلی به زندگی نداشت

داشتم تو کوچه بادبادک بازی می‌کردم. خیلی کوچک بودم. دیدم عمویم با لباس مشکی آمده. تعجب کردم و علتش را پرسیدم. جوابی نداد. وقتی به خانه رفتم، دیدم همه دارند گریه می‌کنند. فهمیدم برادر با محبت و دوست داشتنی‌ام شهید شده. با این که کوچک بودم، دلتنگی عجیبی وجود مرا فراگرفت.

پدرم ابوالفضل را خیلی دوست داشت. پس از شهادتش دیگر میلی به زندگی نداشت. ابوالفضل خیلی دوست داشتنی بود. همه فامیل دوستش داشتند. یادش به خیر! تا ما چه کنیم؟

(به نقل از برادر شهید)

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه