طلبه شهيد محمدرضا كشاورزيان در پنجم اردیبهشت سال 1341 در يك خانواده مذهبي و متدين در ديارخراسان در جوار مرقد مطهر هشتمين امام معصوم حضرت علي بن موسي الرضا(ع) ديده به جهان گشود. وي در دوران كودكي از استعداد شاياني برخوردار بود به همین خاطر از سن پنج سالگي به دبستان راه يافت و با وجود سن كم و غير متعارف در مدارس ناحيه، شاگرد نمونه و ممتاز شد. پس از مهاجرت خانواده به دامغان تحصيلات دوره راهنماي را در مدرسه شهيد امينيان و دوره متوسطه را در دبيرستان فردوسي گذراند.
قبل از پیروزی انقلاب
قبل از پيروزي انقلاب در جنبشهاي مردمي شركت مي کرد و از جمله فعاليتهاي ايشان مي توان به پخش اعلاميه هاي حضرت امام عليه رژيم طاغوت، پخش كتب و رساله امام و پخش كتب شهيد مطهري اشاره كرد. محمدرضا در تظاهرات يازدهم محرم در دامغان از طرف نیروهای طاغوت مورد صدمه قرار گرفت.
تشکیل گروه مقاومت عمار یاسر
بعد از انقلاب نيز لحظه اي آرام نداشت و با همكاري برادران شهيد ترابي، فرخزاد و الماسي و چند تن ديگر گروه مقاومت عمار ياسر را تشكيل داد. شهيد بزرگوار به دليل علاقه اي كه به نشر فرهنگ اصيل اسلامي داشت به قم هجرت كرد و وارد حوزه علميه قم مركز جوش و خروشها و پايگاه مستحكم انقلاب شد.
جبهه های نبرد
وي در سال 1359 براي اولين بار از طريق بسيج طلاب علوم ديني و بار دوم از طريق جهاد سازندگي به جبهه هاي نبرد اعزام شد تا در سنگري ديگر حافظ حريم ارزشهاي معنوي باشد و سرانجام در سی ام بهمن ماه 1360 با سمت تکتیرانداز در تنگه چزابه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید و به جوار حق پیوست.
روحش شاد و حماسه اش جاودان
شهید محمدرضا کشاورزیان
این خاطرات به نقل از خواهر شهید "محمدرضا کشاورزیان" است که تقدیم حضورتان می شود.
ابتکاری جالب برای روزه گرفتن در ماه رمضان
محمدرضا از کودکی به نماز و روزه علاقمند بود. بزرگترها تعریف می کنند: چون او هم از نظر سنی و هم از نظر جثه کوچک بود برای گرفتن روزه، موقع سحر او را بیدار نمی کردند. محمدرضا هرچه اصرار می کرد بزرگترها به علت بلندی روز های تابستان و امکان ضعف بدنی او از این کار امتناع می کردند.
یک شب قبل از خوابیدن، محمدرضا یک طناب برداشت و یک سر آن را به پای خواهر بزرگمان و سر دیگر طناب را به دست خود بست. موقع سحر که مادر، خواهر بزرگمان را بیدار کرد بر اثر تکان های طناب محمدرضا هم بیدار شد و همراه اعضای خانواده سحری خورد و آن روز را روزه گرفت.
بعد از آن پدر و مادرم از ترس اینکه مبادا محمدرضا دست به ابتکارات عجیب و غریب بزند او را برای سحری بیدار می کردند. من هیچگاه به یاد ندارم که او از کلاس اول راهنمایی به بعد روزه ای را نگرفته باشد مگر در شرایط بیماری.
حادثه ای تلخ در اهواز
سال 59 یا 60 بود که برادر شهیدم بعد از پنج ماه برای اولین بار از جبهه بر می گشت. همه از آمدن او خوشحال بودیم و از همه بیشتر مادر که متأسفانه پای او بر اثر تصادف شکسته بود و نمی توانست راه برود.
همه به دیدنش رفتیم و بعد از دیده بوسی فراوان او را به اتاق آوردیم. مادر زیر کرسی نشسته بود و رضا مثل زمان بچگی با شوق به طرف او آمد. مادر را در آغوش گرفت و بوسید. فکر می کردیم رضا از شکستن پای مادر بی خبر است، به همین دلیل هیچکدام در گفتن این خبر پیش قدم نشدیم.
بعداز مدتی خواهر بزرگم گفت: «داداش نمیدونی چرا مادر جلوی در برای دیدنت نیامد؟». رضا در حالی که می خندید گفت: «خوب! چون می دونم که پایش شکسته است وگرنه تا جلوی در پا برهنه می دوید.»
خواهرم دوباره پرسید:« تو ناراحت نیستی؟». رضا در حالی که سر به سر برادر کوچکم گذاشته بود گفت:« مگر ممکنه که آدم ناراحت نشه. اما از این صحنه ناراحت کننده تر صحنه ای بود که در اهواز دیدم.»
سپس ادامه داد:« یک روز در اهواز زنی را دیدم که حدود سی سال داشت. دارای اندامی درشت و قدی بلند بود و چادر عربی پوشیده بود. یک نوزاد قنداقی را بغل کرده بود و ساکی هم در دست داشت. ناگهان هواپیماهای عراقی شروع به بمباران کردند. صحنه خیلی وحشتناکی بود. صدای جیغ و شیون زنها و بچه ها به آسمان می رسید. ما هم سعی می کردیم که به مردم کمک کنیم تا اینکه چشمم به همان زن افتاد که روی زمین افتاده بود و بچه قنداقی اش ده متر آن طرف تر پرت شده بود و گریه می کرد.
وقتی خوب به زن نگاه کردم متوجه شدم یک دست و یک پایش قطع شده است. اما او به صورت سینه خیز خودش را روی زمین می کشید و به طرف نوزاد خود می رفت. با کمک مردم این زن و نوزادش را به بیمارستان رساندیم. زن در بیمارستان شهید شد اما بچه اش سالم بود. حالا وقتی می بینم شما اینگونه مواظب مادر هستید و به او کمک می کنید، می گویم بهتر است من هم در آنجا باشم و به دیگران کمک کنم.»
برادرم در سال 1360 به آرزوی دیرین خود رسید و در جبهه های نبرد به ملاقات خدا شتافت.
فراز هایی از وصیت نامه شهید
شكر و سپاس بىكران برخداوند جهانيان كه به ما توفيق انجام وظيفه و شركت درجهاد حق عليه باطل را داد. خداوند سبحان پيغمبران و امامان معصوم را براى هدايت بشر قرار داد. ملت مسلمان ما بر اين هدايت اراده كرد و طنين اراده و توفيق که مستحكم شد شياطين براين اراده عناد ورزيدند و كينه كردند و درصدد سستكردن و محو آن برآمدند و هر روز به نحوى با آنان به مقابله پرداختند تا آنكه بر خلاف حكم قرآن تجاوز نظامى را بوسيله شيطانكى پديد آوردند تا بدين وسيله سد راه اين هدايت به جهان بشريت و ملت مسلمان ما شود و در نتيجه بر ما واجب شد كه اين تجاوز را دفع كنيم آن هم طبق حكم قرآن و به يارى الله و راهنمايى رهبر و اماممان.
قدر رهبر را بدانید
انقلاب اسلامى ما به رهبرى فرزند رسول (ص) خدا و رهرو راه على (ع ) يعنى امام خمينى(ره) موهبتى عظيم بود كه خداوند به همه ما ارزانى داشت و هدفش پيشبرد هدايت رسولان خدا و دين اسلام است كه سفارش مى كنم اين انقلاب و جمهورى اسلامى را ارج نهيد و هر چه در توان داريد در راه اعتلاى آن نثار كنيد. قدر رهبر را بدانيد و با عمل به گفتارش كه نشأت گرفته از نداهاى آسمانى است از ايشان سپاسگزارى كنيد.
آزمون الهی
مهربان مادرم: وصیتم به تو این است که فرزندانت را آنچنان تربیت کنی که فقط در راه الله بروند و بدان که اجر تو بیشتر خواهد بود. خداوند هرکس را که دوست می دارد و می خواهد به او کرامت کند و ترفیع درجه ای بدهد، او را با سختی ها از قبیل نقصان مال یا مریضی و یا با گرفتن عزیزی و یا ... می آزماید.
مادر امیدوارم ما هم بتوانیم از این امتحان رو سفید درآییم و تو هم نزد پروردگارت سربلند باشی و در اینگونه امتحان ها موفق باشی. پس چندان ناراحت نباش و با خدا باش که خدا خود صبر می دهد. نمی گویم که گریه نکن اما مادر گریه ات طوری نباشد یا در محلی نباشد که دشمن را شاد کند.
از اسماعیل هایت بگذر
پدر ارجمندم: در راه الله اسماعیل هایت را آماده کن، مبادا اگر فرزندت در راه الله حرکت کرد و شهید شد غمی بر چهره مردانه ات بنشیند. شاد باش و بدان که شهادت یکی از اعضای خانواده باعث سربلندی و عزت و شرف خانواده بلکه اسلام می گردد.
برادرانم: سعی کنید درک کنید که به قول شهید خزایی راه خدا بهترین راههاست. پوینده و کوشنده این راه باشید والا پشیمان می شوید. اسلحه من و دیگر مجاهدان راه خدا شما راست، مبادا بر زمین بماند.
نگذارید یزیدیان بر شما حاکم شوند
خواهرانم، مى خواهم كه همچون زينب باشيد. او را بشناسيد و مقلدش باشيد و تحمل و صبرش را در مصيبت به آن بزرگى كربلا كه جلوى چشمش اتفاق افتاد سرمشق خود قراردهید و با حفظ حجاب، نجابت و عفت خود، او را خشنود نماييد. از همه مردم مىخواهم كه به ريسمان متين خدايى چنگ زنيد و از تفرقه بپرهيزيد وگرنه مديون خون شهداييد و آن بر سر شما خواهد آمد كه يزيديان بر شما حاكم شوند.
كتابها و وسايل شخصي ام هرطوركه صلاح ديديد به مصرف برسانيد و تقاضا مىكنم كه در مجلس ختم من حتما قرآن تفسير شود.
والسلام رضاكشاورزيان سوسنگرد 1360/4/1