آخرین اخبار:

شهید کاظم فرخی جهان آبادی

شهید کاظم فرخی جهان آبادی

نام پدر: عباس
تاریخ تولد: 1337/3/1
تاریخ شهادت: 1361/1/2
محل شهادت: ...........
مشاغل: ...........
محل تولد: کرمان - بم - فهرج
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:جهان ابادفهرج شهر:کرمان - بم
زندگینامه
یکم مرداد 1337 در روستای محمد آباد از توابع شهرستان بم به دنیا آمد پدرش عباس کشاورز بود و مادرش کنیز نام داشت تا پایان مقطع متوسطه درس خواند و دیپلم انسانی گرفت به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت  چهارم فروردین 1361 در قابیه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید مزار وی در گلزار شهدای غلور آباد بم واقع است

دست نوشته
سلام بی کران من به شما خوانندگان و شنوندگان که با دلگرمی که به سرنوشت جوانان گوش فرا می دهید. جوانان متولد 1337 که پس از 23 سال عمر به خدمت سربازی در زمان جنگ بین حق و باطل مشغول هستند و زمانی است که باید دست تجاوزگران عراقیان مزدور به سرسپردگی امریکای خون خوار از سر خودمان و برادران ما که زیر آتش توپخانه های مزدوران خانه و زندگی خود را رها کرده و به شهرهای دیگر به عنوان جنگ زده رفته اند کوتاه ساخته تا مشت محکمی به دهان ابرقدرتها زده و از زیر بار استعمار رهایی یابیم. روز 60/5/15 پس از ابلاغ اینکه متولدین 1337 باید خود را به حوزه های ژاندارمری شهر معرفی کنند با جمعی از دوستان از شهرستان بم روانه استان کرمان شدیم هرچند که هدف ما خدمت بود هنگام رسیدن به پادگان 05 سرآسیاب کرمان همه چیز برایمان جور و ناجور و غم تمام وجودمان را گرفته بود تا بهر نحو با رضا حسنی و عزیزالله چمن نیا که دو تا دوستان باوفا و مهربان من بودند در گروهان چهارم گردان سوم شروع به آموزش نمودیم در ضمن با کمال خوشبختی در ارتش راه و روش طاغوتی به کلی دگرگون بود و فرمانده گروهان بنام سروان حسین خانی اهل رابر کرمان خیلی فردی باشخصیت و کارآمد بود با دلگرمی هرچه تمامتر همیشه و در همه وقت در بین سربازان بود و آموزش می داد و همچنین درجه داران خوب دیگری به نام ستوان دوم بنی اسد و عرب و احمدی در آنجا بودند و دو ماه و نیم از خدمتمان در آموزش 05 کرمان گذراندیم تا اینکه موقع تقسیم شد و دو نفر از درجه داران هوابرد به کرمان آمده بودند تا عده ای از سربازان به هوابرد شیراز ببرند و من که همیشه دلم می خواست که جایی را انتخاب کنم آموزش بیشتری داشته باشد تا اینکه با عده ای ازدوستان به عنوان داوطلب هوابرد شیراز را انتخاب نمودیم . روز 60/8/10 روزی بود که من برای خداحافظی نزد پدر و مادرم و فامیلهایم رفتم تا خداحافظی کنم. چون خدمت ما زمانی بود که مزدورانی عراقی قسمتی ازخاک عزیز ایران را تصرف نموده بودند خانواده ها ناراحت به گریه و زاری می پرداختند با این ؟؟؟ به آنها دلداری میدادم و سعی می کردم که خودم را شاد جلوه دهم ولی با ناله سوز مادر چشمانم پر از اشک و قلبم مانند سنگی بر سینه ام می کوفت و با قلبی حزین و به امید امام ؟؟؟
روزی غمگین و ناراحت کننده که ازدوستان عزیز الله چمن نیا - رضا حسنی - حسین طالبی - رسول ناروئی - قلندر رزمی خالق یکتا و برادران سرباز خداحافظی کردیم و بر ماشین سوار و به سوی شیراز روانه گشتیم و هر لحظه در راه جدایی خانواده و دوستان را احساس می کردم و اشک در چشمانم جاری می شد ولی پیچ و تاب ؟؟؟ در دامنه کوههای باعظمت و دشت پهناور فکرم را دگرگون و ناراحتی را برطرف ساخت. در شب 60/8/12 در تیپ هوابرد شیراز پیاده شدیم و ساختمانها درختان و سربازان ؟؟؟ را بر تن کرده بودند. نظرم را جلب کرده بود و پس از نوشتن مشخصات سربازان ما را در اتاقی برای استراحت بردند و همه در خواب فرورفتند و تاریکی شب مرا به فکر و دوری واداشت. ناراحتی بر قلبم غلبه کرده و احساس جدایی می کردم چشمانم پر از اشک و قلبم حزین و دست و پاهایم ؟؟؟ و برای اولین مرتبه دوری و جدایی را احساس می کردم تا اینکه روشنایی ظلمت شب را در هم ریخت. سربازان که در تیپ بودند با شور و هیجان به دعای صبحگاه حاضر و به ورزش پرداختند. ایشان که مرا ناراحت دیدند نزدیکم آمدند و پس از لحظه ای گفت و شنود گفتند همه ما در این ؟؟؟ناراحتی داریم ولی نباید در فکرش بود، ولی من از خدمتم به هیچ وجه نگران نبودم. یکی فکر خانواده مرا ناراحت می کرد و بعد از چهار روز 60/8/17 بین پادگانها تقسیم کردند و من و دوستان سعی می کردیم که در کنار هم باشیم تا ناراحتی و دوری برایمان تأثیری نکند ولی به خواست خدا تا 158 هوابرد با هم بودیم و بعد به گروهان ارکان در شب سوم نگهبانی می دادم. اینبار در اسلحه خانه نگهبانی می دادم نگاهم به دیوار درب افتاد و هر سربازی یادگاری نوشته گاهی خوشحالی و گهی ناراحتی بر وجودم غلبه می کرد تا اینکه یک روز با دوستان به زیارت شاه چراغ رفتیم .؟؟؟
و به بهشت زهرا روانه شدیم با دیدن چهره های جوان شهیدان بدنم شروع به لرزیدن کرد و پس از خواندن یک فاتحه برای شادی روح شهداء می خواستم هرچه زودتر به جبهه حق علیه باطل بپیوندم تا با جسم ناچیزم خدمتی برای اسلام و دفاع از خون برادران شهید نمایم تا آن روز فرارسید. 60/8/23 به جبهه نبرد به رقابیه اهواز اعزام شدیم در بین راه به دوستان دیگری به نامهای حسن رمضانی نسب و اسماعیل عبدلی پیوستیم و بعد از سه روز به جبهه رسیدیم و یک چادر گروهی به ما دادند و زدیم و ازدور صدای توپخانه و اسلحه های دیگر که به صدای آنها آشنایی نداشتیم به گوش می رسید کم کم به آنها آشنا شدیم و پس از 8 ماه در جبهه رقابیه اهواز به درجه شهادت نائل آمد روحش شاد و راهش پررهرو باد.
چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه