آخرین اخبار:

شهید موسی نصیریان

شهید موسی نصیریان

نام پدر: شکراله
تاریخ تولد: 1347/6/1
تاریخ شهادت: 1365/10/23
محل شهادت: شلمچه
مشاغل: دانش آموز سوم متوسطه
محل تولد: سمنان - گرمسار - گرمسار
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:گلزارشهرگرمسار شهر:سمنان - گرمسار
زندگی نامه

لحظه شهادت
شهید موسی نصیریان فرزند شکرالله اول شهریور سال ۱۳۴۷ در گرمسار چشم به جهان گشود. وی تا سال دوم مقطع متوسطه تحصیل کرد و پس از آن داوطلبانه عازم جبهه شد. در جبهه آرپی‌جی‌زن بود. در سال ۱۳۶۴ به مدت دو ماه در جبهه جنوب به عنوان بسیجی به مقابله با دشمن پرداخت. در بیست و دوم دی ماه ۱۳۶۵ پس از ماه‌ها خدمت در منطقه شلمچه با اصابت ترکش به سر و پهلو به شهادت رسید. 
پیکرش پاکش در گلزار شهدای گرمسار دفن شد.

مادر موسی می‌گوید: «یکی از دوستانش برایم تعریف کرد: «من در آخرین لحظاتش رفتم بالای سرش. دیدم با اینکه نفس‌های آخر رو می‌کشه، اما داره می‌خنده.»

گفتم: «موسی! چی شده؟ چرا می‌خندی؟»

گفت: «می‌بینم که دارم می‌رم کربلا. ما کربلا رو برای نسل‌های بعد می‌خواستیم، اما احساس می‌کنم خود امام حسین (ع) رو از نزدیک می‌بینم.

این جمله را گفت و در حالی که لبخند بر لب داشت به شهادت رسید.»


خاطرات

حق الناس

یک شب در حال نوشتن مشق بود. کیفش را آورد. درِ آن را که باز کرد و گفت: «وای! حالا چکار کنم؟» 

گفتم: «چی شده موسی؟»

گفت: «انگار پاک کنم با پاک کن بغل دستی‌ام عوض شده.» 

گفتم: «اینکه ناراحتی نداره.»

گفت: «آخه یک جای مشقم رو غلط نوشتم. حالا با پاک کن یکی دیگه نمی‌تونم پاکش کنم؛ می‌ترسم راضی نباشه!»

(به نقل از زن برادر شهید)


محموله قاچاق

- موسی! این بار دیگه برای چی تشویقت کردن؟

- بازرسی بسیج 

۔ مگه چه‌کار کردی؟ 

- با توکل بر خدا تونستم یک محموله قاچاق دیگه‌ای هم بگیرم.

(به نقل از برادر شهید)


خدایا این قربانی را از ما قبول کن

ده روز مانده‌بود به عملیات کربلای پنج. موسی تازه آمده‌بود مرخصی. آقای معینیان که از فرماندهان جنگ بود، یک خبر محرمانه به ما داد: «عملیات سنگینی در پیش داریم. احتمال اینکه موسی مجروح یا شهید بشه، خیلی زیاده.»

من برای اینکه موسی را امتحان کرده‌باشم، گفتم: «داداش‌جان! شما که هنوز دفترچه سربازی نگرفتی؛ این همه جبهه رفتن‌هات هم که جزء سربازیت حساب نمی‌شه. پس، واسه چی باید بری؟!»

 همان طور که وصیت‌نامه را می‌نوشت گفت: «مطمئن باش اینا جایی حساب می‌شه که از سربازی خیلی بالاتره.»

بعد، سریع وصیت‌نامه‌اش را تا کرد. نگاهی پر از محبت به برادرزاده‌اش انداخت. نمی‌دانستم چه طور می‌خواهد از آن همه علاقه‌ای که به او دارد، دل بکند. باید صبر می‌کرد تا بچه بیدار شود. خم شد. در همان حالت بچه را بوسید. دوباره با اشتیاق چند لحظه نگاهش کرد و از اتاق بیرون رفت.

یک هفته بعد، جنازه‌اش را به همراه دیگر شهدای عملیات کربلای پنج برای‌مان آوردند. پدرم کنارم نشست و به موسی نگاه کرد. چشمانش مانند آن روز موسی پر از محبت و اشتیاق بود. به آسمان نگاه کرد و گفت: «خدایا این قربانی را از ما قبول کن.»

(به نقل از برادر شهید)


قبل از شهادت نام خود را در لیست شهدا دید

شب عملیات کربلای پنج بود. حسینیه امام رضا (ع) تیپ قائم آل محمد (عج) پر شده‌بود از بچه‌های رزمنده. نماز جماعت که خوانده شد، دعای توسل خواندند و زیارت عاشورا. هر کس در حال و هوای خودش بود. بعضی‌ها به خدای خود استغاثه می‌کردند و آرام اشک می‌ریختند. بعضی‌ها هم هنوز در حال نماز و سجده بودند. موسی هم به حالت سجده بود. به حالش غبطه می‌خوردم. فقط هجده سال داشت، اما چه خاضعانه سجده کرده‌بود. 

مدت زیادی طول کشید. موسی سر از سجده برنمی‌داشت. رفتم بالای سرش. با محبت دستی به پشتش کشیدم و گفتم: «موسی‌جان! بلند شو؛ بچه‌ها دارن می‌رن.» سرش را از روی سجاده‌اش بلند کرد. با چشمان سرخ و نمناک به دیوارهای حسینیه نگاه کرد و گفت: «می‌بینی روی دیوارها چی نوشته؟ نوشته: شهید موسی نصیریان، شهید حسن حاج محمدی، شهید سیاوش پازوکی، شهید حسین فيصلی و ...» موسی تند تند اسم افراد را به زبان می‌آورد و من با حیرت به دیوارهای خالی از اسم نگاه می‌کردم. معنای حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم.

فردا بعد از عملیات، اسامی شهدا را اعلام کردند. دقیقا همان اسم‌هایی بود که موسی از روی دیوارهای حسینیه برایم خوانده‌بود. کاش می‌توانستم به موسی بگویم حالا دیگر حرف‌هایش برایم معنا شده‌است، اما نمی‌توانستم بگویم. چقدر جایش کنارمان خالی بود!

(به نقل از زمانی، همرزم شهید)


ترک نماز

خواب دیدم یکی از آشنایان ما در باتلاقی فرو رفته. دیدم داد و فریاد می‌کند و تقاضای کمک. جلوتر رفتم نجاتش دهم. ناگهان موسی جلویم را گرفت و گفت: «کجا می‌ری؟»

گفتم: «داداش! مگه نمی‌بینی کمک می‌خواد.» گفت: «فایده نداره، ولی بهش بگو توبه کنه و از این به بعد نمازش رو بخونه.»

از خواب پریدم. نمی‌دانستم آن فرد که خوابش را دیده‌ام نماز می‌خواند یا نه، ولی مجبور بودم خواب را برای آن شخص تعریف کنم.

وقتی آن مرد خوابم را شنید، بسیار متحول شد و از ترک نمازش توبه کرد.

(به نقل از برادر شهید)


خبر فوت امام (ره)

خواهرم در خواب دید موسی به خانه‌شان آمد. پرسید: «داداش! شما که شهید شدی پس اینجا چه‌کار می‌کنی؟»

جواب داد: «حضرت امام اومدن پیش مون؛ یک هفته مرخصی دادن بریم پیش پدر و مادرمون.»

خواهرم از خواب پرید و خواب را برای پدر و مادرم تعریف کرد. فردای همان روز رادیو اعلام کرد حضرت امام (ره) از دنیا رفت.

(به نقل از خواهر شهید)

ماجرای حوض کوثر از زبان شهید 

مراسم شب هفتم را برگزار کرده بودیم. همان شب یکی از همسایگان خواب می‌بیند موسی کنار حوضی ایستاده و همسایه‌مان می‌گوید: «آقا موسی اینجا چه‌کار می‌کنی؟ بیا برو خونه‌تون ببین مادرت چقدر مهمون داره.»

موسی جواب می‌دهد: «همه چیز رو می‌دونم. از دور همه رو دارم می‌بینم. شما بیاین جلوتر این حوض رو ببینین. این آب، آب کوثره. بیایین یک آبی به صورتتون بزنین تا تمام مریضی‌هاتون خوب بشه!»

همسایه جلوتر می‌رود و کمی آب به صورتش می‌زند. همان موقع از خواب می‌پرد. از آن به بعد نه تنها بیماری او برطرف می‌شود بلکه تا امروز به هیچ نوع بیماری دیگری مبتلا نشده‌است.

(به نقل از خواهر شهید)



چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه