آخرین اخبار:

شهید سیدعلی تقوی

شهید سیدعلی تقوی

نام پدر: سیدخلیل
تاریخ تولد: 1343/6/1
تاریخ شهادت: 1360/7/5
محل شهادت: دارخوین
مشاغل: کارگر
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: اصابت گلوله
محل دفن: بلوک: نام گلزار:بهشت زهرا شهر:تهران - تهران
سیدعلی تقوی
شهید سید علی تقوی یکم شهريور 1345 ، درروستاي قاسم آباد از توابع شهرستان دامغان به دنيا آمد. پدرش سيدخليل، كارگري ميكرد و مادرش سيكنه خانم نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. او نيز
كارگر بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. پنجم مهر 1360 ، با سمت آرپي جي زن در دارخوين بر اثر اصابت گلوله به قلب، شهيد شد.پیکر وي را در بهشت زهراي شهرستان تهران به خاك سپردند. برادران او سيدمهدي وسيدابوالفضل نيز به شهادت رسيده اند. ...............................


وصیت نامه

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:

شهادت و هجرت؛ شرط برقراری حکومت خدا در جامعه

جامعه‌ای که بخواهد حکومت‌ الله در آن حکم‌فرما شود، امکان ندارد، مگر با یک شرط؛ آن شرط این است که باید شهید بدهد و باید خون بدهد و باید هجرت کند. خوشبختانه مکتب ما مکتب مبارزه است علیه مستکبران. حالا با میل و اشتیاق دیگر رزمندگان اسلام، مناطقی از خاک عزیزمان را از اشغال دشمن متجاوز بیرون می‌آوریم.

بترسید از زمانی که امام را تنها بگذارید

برادران! راه امام را رها نکنید که راه امام، همان راه حسین (ع) است و بترسید از آن زمانی که خدای نکرده یک وقت امام را تنها بگذارید که اسلام و امام زمان (عج) را تنها گذاشته‌اید و آن وقت است که مورد خشم خداوند قرار خواهید گرفت.

خاطرات

لباس خونی برادر

هفت شب از شهادت سیدابوالفضل می‌گذشت. هفت شب بود که سیدابوالفضل بر سفره نور خداوند مهمان بود و بال‌های آسمانی‌اش را که به فرشتگان سپرده بود باز پس‌گرفته‌بود. حالا ما مانده بودیم و تنهایی‌مان.

برای مادر از همه شاید سخت‌تر بود. بی‌تاب‌ترین‌مان اما، سید‌علی بود. آن روز به بنیاد رفته‌بود و وسایل سیدابوالفضل را تحویل گرفته‌بود. همه را یک‌به‌یک به مادر نشان می‌داد. حتی لباس‌های خونی‌اش را و گفت: «لباس‌های برادرم که خونيه، من همین لباس‌ها رو می‌خواهم بپوشم و به جبهه بروم.»

مادرم گفت: «تو با این سن کم نمی‌تونی بری.» اما سیدعلی کاری به اعداد و اوراق نداشت.

اعداد شناسنامه‌اش را تغییر داد و راهی کوی عاشقی شد. بعد از دو ماه سیدعلی برگشت. پس از چند روز برای رفتن مجدد خودش را آماده می‌کرد. انگار می‌دانست برای همیشه می‌رود. نذری کرده‌بود که نذرش را ادا کرد. قرضی را هم که داشت ادا کرد. با همه دوستان خداحافظی کرد و برای همیشه از میان‌مان پرگشود و رفت.

(به نقل از خواهر شهید)


من به مشهدِ خودم می‌روم

سیدعلی آماده رفتن می‌شد و ما هم. ما به مشهدالرضا می‌رفتیم و او به مشهد خویش! برای بار دوم به جبهه می‌رفت. به او پیشنهاد دادیم همراه‌مان شود و به پابوس امام هشتم بیاید. گفت: «من به مشهدِ خودم می‌روم» و رفت. ما هم به پابوس امام هشتم.

در مهر ماه سال ۶۰ در عملیات حصر آبادان شرکت کرد و به مشهد شهیدان پیوست.

(به نقل از برادرشهید)



چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه