شهید حبیب اله لطیفی

شهید حبیب اله لطیفی

نام پدر: طاهر
تاریخ تولد: 1341/9/1
تاریخ شهادت: 1367/5/7
محل شهادت: غرب
مشاغل: ...........
محل تولد: ...........
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:بهشت زهرا شهر:همدان - اسدآباد
زندگینامه شهید حبیب الله لطیفی شهید شاخص سال 96 شهرستان اسدآباد

حبیب الله لطیفی در آذر ماه سال 1341 در شهرستان اسدآباد از توابع استان همدان به دنیا آمد. پدرش آقا طاهر مغازه کبابی داشت و حبیب نیز در کنار درس و تحصیل به پدر کمک می کرد. از همان کودکی و به واسطه اعتقادات مذهبی پدر و مادر خود با مسائل دینی و اعتقادی آشنا شد و در کلاس های قرآن و احکام و هیات های مذهبی شرکت می کرد تا روح و جانش با دستورات الهی و کلام وحی، نورانی و متبرک شود.

از هوش بالایی برخوردار بود، بسیار مودب و خوش اخلاق بود و این ویژگی او را به یکی از بچه های خوب و ممتاز مدرسه و محله تبدیل کرده بود.

سال 1351 در حالی که 10 سال بیشتر نداشت مادر خود را از دست داد و این اتفاق غم بزرگی بر دل او و خانواده اش نشاند.

تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه ادامه داد و این دوران مصادف با سال های مبارزه مردم انقلابی ایران با رژیم پهلوی و طاغوت بود که حبیب نیز با تمام شور جوانی و شعور برگرفته از مکتب آل الله به مبارزات انقلابی پیوست و در کنار دیگر جوانان و نوجوانان، در برابر ظلم و ستم طاغوت ایستاد.

با پیروزی انقلاب اسلامی و به ثمر نشستن مبارزات مردم ایران، به کمیته های مردمی حمایت از محرومین و مستضعفین پیوست و برای خدمت به هم شهری های خود دست به کار شد.

پس از حمله ارتش بعث عراق به مرزهای ایران، به فرمان حضرت امام خمینی (ره) لبیک گفت و به نیروی تازه تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و لباس سبز پاسداری به تن کرد و این مرحله تازه ای از زندگی او بود.

در راه خدمت به اسلام و انقلاب و مردم مظلوم ایران، از هیچ خدمتی فروگذار نبود و در قسمت های مختلف سپاه انجام وظیفه کرد.

سال 1361 در سن 20 سالگی ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد که حاصل این ازدواج یک پسر و دو دختر بود که از او به یادگار مانده است.

تا پایان جنگ در جبهه های نبرد خدمت کرد و در مناطق مختلف عملیاتی و عملیات های متعدد جانانه حضور یافت و در کنار دیگر همرزمانش دلاورمردانه از آب و خاک وطن دفاع کرد.

لیاقت و شایستگی حبیب و توان اجرایی او به همه فرماندهان ثابت شده بود لذا مسئولیت ستاد تیپ 23 نصرت به وی واگذار شد که در این سمت کارنامه درخشانی از خود بر جای گذاشت.

حبیب الله لطیفی که در سال های دفاع مقدس و در روزها و شب های جبهه و جنگ شرکت داشت و روح و جانش با معنویت جبهه ها و اعتقادات عمیق شهداء پیوند خورده بود، آرزویی جز شهادت و رسیدن به مقام عندربهم یرزقون نداشت و این دعا و آرزو در آخرین روزهای جنگ و در عملیات مرصاد برآورده شد.

شهید حبیب الله لطیفی در هفتم مرداد ماه 1367 پس از سال ها مجاهدت و ایستادگی در راه اعتلای اسلام و انقلاب و سربلندی مردم ایران، در جریان حمله احمقانه منافقین کور دل به ایران و در منطقه چارزبر اسلام آباد غرب، در عملیات غروز آفرین مرصاد، بر اثر اصابت ترکش مجروح شد و به شهادت رسید تا خون پاکش درخت تنومند انقلاب اسلامی مردم ایران را آبیاری کند.

مزار و آرامگاه او در گلزار شهدای زادگاهش، زیارتگاه عاشقان و دلدادگان است.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

وصیتنامه شهید حبیب الله لطیفی

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي ا... علي سيدنا محمد و آله الطاهرين

هر چه فکر کردم که چه بنويسم فکرم بجايي نرسيد آن چه را مي خواستم و يا به ذهنم خطور مي کرد که بنويسم با اندکي تامل در می يافتم که ديگران نوشته اند و لذا ديگر این حقير اگر مطلبي را بيان کنم تکرار و تذکر است که به نفع مومنين است ( بفرموده قران کريم )

هر روز که از عمرم مي گذشت حس مي کردم که علاقه ام به دنيا بيشتر مي شود و دنيا بيشتر به پر و پاي من مي پيچد و يا شايد بلعکس بوده و من به دنيا چسبيده بودم. هر وقت قدري در تنهایی به ياد خدا و آخرت مي افتادم و هر وقت که خاطره دوستان شهيدم در سپاه و بسيج اعم از دوستان اسدآبادی و ساير شهرهايي که در آنجا ها اگر خدا قبول کند خدمت مي کردم به يادم مي آمد آنچنان از خودم بدم مي آمد که ديگر اين اواخر بخاطر اين که آثار منفي روحي و رواني برايم ببار مي آورد کمتر به این مسائل فکر مي کردم.

همواره خود را از درون ناراحت، شرمنده و خجل مي يافتم. تصور اين که تاکنون شاهد اين همه رشادت هاي برادرانيکه از من خيلي سنشان کمتر بود و مردانه و شجاعانه به قلب دشمن مي زدند و من توفيق چنين عملی برايم پيش نمي آمد خيلي دشوار بود.

همواره نيرويي دروني مرا مي آزرد گويي نفس لوامه به تنگ آمده بود و دنياي بودن را برايم دشوار کرده بود و اين بود که همواره در فکر يک گمشده بودم. يکباره فکر مي کردم گمشده ام در حوزه علميه مي باشد اما هر چه خواستم به خودم بقبولانم که بروم ندانستم. بار ديگر فکر کردم گمشده ام در دانشگاه است اما هر چه خواستم درس بخوانم و آماده شوم باز نتوانستم. در سپاه خود را مشغول فعاليت سخت مي کردم که خود را قانع کنم باز احساس دروني و شديد من مرا آزاد نمي گذاشت اما همين که قصد رفتن به جبهه علي الخصوص شرکت در عمليات بسرم می زد شوق عجيبي در وجودم احساس مي کردم و قدري احساس شرمندگي از چهره هاي شهدا مي کردم.

گويي شهدا به من مي گفتند چقدر اهل حرفي. پس از عمليات که هر هفته مي آيي ما را نظاره مي کني و مي روي و آخرش هم در قبرستان اموات دفن مي شوي و از ما فاصله مي گيري هميشه اين تصور در ذهنم بود که خدايا شهدا که الان در همه جا حضور دارند و نظاره گر ما هستند آيا از من راضي هستند يا خير و خدايا من چگونه و با چه رويي در آن دنيا به دوستان شهيدم بنگرم و از اين فکر خيلي مي ترسيدم و راهي بجز شهادت براي ريختن اين ترس وجود نداشت.

آن قدر احساس خجالت و شرمندگي مي کردم که عليرغم ميل شخصي نمي توانستم بيشتر سراغ مجروحين و معلولين بروم و اين اجازه را بخودم بدهم که بعد از هفت سال انقلاب و جنگ با کمال پرويي به عنوان پاسدار انقلاب اسلامي بروم بنشينم جلوي چشم بسيجي و حزب الهي معلول و يا مجروح. لذا به خاطر اين احساس کمتر خدمت اين عزيزان مي رسيدم و اميدوارم مرا حلال کنند.

و اما اينجانب از تمام دوستان و آشناياني که حقي بر گردنم دارند تقاضا دارم که قلبا مرا حلال نمايند و به بزرگواري خودشان ببخشند اگر بر اثر احساسات و ناراحتي عملي کرده ام که موجبات ناراحتي اقوام و يا دوستان فراهم شده اميدوارم که به بزرگواري خود مرا ببخشند و اينجانب هم براي همه از خداوند منان طلب عفو و بخشش مي نمايم و اميدوارم که خداوند به همگي مسلمين و مومنين در خدمت به اسلام و قرآن توفيق عنايت فرمايد.

و اما چند کلامي با خانواده محترمم:

اميدوارم که اين جانب را به خاطر قصوري که در حق شما داشته ام ببخشيد و خداوند انشاء الله در آخرت بخاطر صبر و استقامت شما به شما اجر عظيم عنايت فرمايد. اميدوارم که آقا سجاد را آن طور که خدا مي خواهد بزرگ کنيی.

دنيا چه خوب و چه بد مي گذرد و سختي دنيا و راحتي عقبي را در پي دارد و لذت دنيا و سختي آخرت را. دنيا جهنم است براي مومن و بهشت کافر است لذا بايد بخاطر ايمان به خدا با سختي ها پيکار کنيد بايد روحيه اي چون زينب کبري داشته باشيد و بايد با تعهدي چون اهل بيت ابا عبدا... داشته باشيد تا رستگار شويد و گرنه بهشت را به بها دهند نه به بهانه و ما بايد الگو باشيم.

قصد ما تفوق و برتري جويي نبود قصد ما شکست صدام نبود و مقصد ما فقط رسيدن به فيض عظماي شهادت نبوده بلکه انشاء الله قصد ما اداي تکليف شرعي و الهي خدا بوده و شوق به لقاي او و بس و هر چه از خدا آمد خوش آمد ما به تکليف وظيفه عمل داريم و اگر چنين کرديم هم در دنيا و هم در آخرت پيروزيم.

اميدوارم که فقط در هنگام شهادت خيلي مخلص براي خدا باشم و خداوند گناهانم را عفو نمايد. اميدوارم که خدا اين حقير سرا پا تقصير را در زمره شهدا قرار دهد تا همان طور که علماي دين مي گويند موفق به ديدار خداوند جل جلاله، رسول خدا(ص)، امیر المومنین علي مرتضي(ع) ، فاطمه زهرا(س) ، امام حسن مجتبي(ع) و امام حسين عليهم السلام بشوم و اين برايم از هر بهشتي بالا تر است.

در خاتمه سلام گرم مرا به امام عزيز و بزرگوار که مهر آن نور پاک در قلبم همواره منور بود برسانيد دوست داشتم که دست و پاي امام را ببوسم و ثوابي ببرم که توفيق نداشتم اما برادرانيکه مي دانند، سلام مرا به امام برسانند و از جانب من دستش را به خاطر پيامبر خدا و بخاطر خدا ببوسند.

تقاضا دارم که اين کار را بنمايند و من از امام بزرگوار بسيار تشکر مي کنم که در هدايتم که جزعي از امت اسلام بودم نقش عمده و سازنده اي داشتند. خداوند انشاء الله به امام امت عمري به درازاي آفتاب عنايت فرمايد و ياران با وفاي امام که در غم و شادي با امام بزرگوار شريک بوده اند را نيز در پناه خودش حفظ کند.

سلام مرا به خانواده هاي محترم شهدا برسانيد و ورود خانواده خودم را به جمع اين عزيزان تبريک عرض مي نمايم و اميدورام که خداوند به همگي ما لياقت حفاظت از دستاوردهاي انقلاب و خون شهيدان را عنايت کند و به ابعاد معنوي شهدا بيش از بيش توجه نمائيم.

و السلام علي عباد الله الصالحين

حبيب ا... لطيفي

مورخه 5/12/1364

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه