آخرین اخبار:

شهید ناصر توکلی

شهید ناصر توکلی

نام پدر: اصغر
تاریخ تولد: 1341/1/2
تاریخ شهادت: 1359/8/7
محل شهادت: ...........
مشاغل: تعمیرکار خودرو
محل تولد: سمنان - گرمسار - گرمسار
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:اهواز شهر:خوزستان - اهواز
زندگی نامه

دوم فروردین ماه 1341 زمزمه هایی که گاه و بیگاه از خانه اصغر توکلی و عذرا احمدی در روستای ریکان به گوش می رسید طبیعت کنجکاو متجسس هرکسی را به خود جلب می ­کرد. با تولدش اشعه نورخورشید را به پیشوازش آوردند و رشد و بالندگی را برایش به ارمغان آوردند.

شهید ناصر توکلی به والدینش توجه خاصی داشت. مادر شهید نقل می کند: «ناصر بچه­ خوبی بود. در کارها به من و پدرش کمک می کرد. از هیچ کاری حتی سخت ترین آنها ابایی نداشت. برای جلب رضایت و خوشنودی من و پدرش خود را به هر آب و آتش می زد!

آن وقت ­ها، خودمان نان می­ پختیم اما او که به زحمات ناشی از تهیه مقدمات نان پختن واقف بود حتی المقدور مانع نان پختن من می شد و اظهار می داشت: مادرجان! تو دیگر به اندازه کافی زحمت های خود را کشیده ای لازم نیست برای تهیه نان اهل خانه، این قدر به زحمت بیفتی من خودم نان تازه می­ خرم و به خانه می ­آورم. و همین کار را هم می کرد.

واقعا دلسوز، مهربان، با محبت و عاطفی بود. علاقه زاید الوصفی به اهل خانواده مخصوصاً به من و پدرش داشت. به کار و تلاش علاقه داشت. به رغم سن و سال پایینش، دوراندیش و آینده نگر بود به طوریکه مقدمات افتتاح یک مکانیکی با کلیه تجهیزات لازم را فراهم کرده بود اما اجل به او مهلت نداد و ما بعد از شهادتش کلیه لوازم خریداری شده او را پس دادیم.»


حضور در جبهه

ناصر تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی ادامه داد و وارد بازار کار شد و در حرفه مکانیکی به کار مشغول شد. با شروع جنگ اشتیاق وصف ناپذیری در جانش رخنه کرد. بسیجی بود که در سوسنگرد به عنوان راننده آمبولانس با حمل مجروحین مشغول خدمت شد. درجبهه همانند روزهایی که در خانه بود کمک به دیگران را بر عهده داشت. سرانجام پس از دو ماه حضور در جبهه در اوج جوانی در سوسنگرد بر اثر اصابت خمپاره به آمبولانس او در هفتم آبان ماه 59 دعوت حق را لبیک گفت.

سه سال مفقود الاثر بود تا اینکه آثاری از او در اهوار یافت شد. هم اکنون آرامگاه این شهید گرانقدر در گلزار شهدای اهواز است.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

خاطرات

رضایت والدین
گفتم: «داداش! تو با این زحمت می­ری سر کار، اون وقت هیچی برای خودت نمی­ذاری بمونه؟.»
گفت:«چطور مگه؟ راه غلطی خرج کردم؟».
گفتم:«نه، ولی پولهات رو یا می دی­ به فقرا یا دودستی می دی به مامان و بابا.»
گفت:« یعنی در مقابل همه زحمت اون ها این یک مقدار پول خیلی زیاده؟».
گفتم:«نه، منم خوشحال می ­شم. فقط تعجب می­ کنم که هیچی برای خودت نمی­ ذاری؟».
لبخندی زد و گفت:«آبجی! همه این ها برای خودمه. حاضرم هرچی دارم بدم، ولی رضایت پدر و مادرم برام باقی بمونه.»
(به نقل از خواهر شهید)

انفاق
مادر در حالی که با مشت روی سینه ­اش می­ کوبید، ذوق زده گفت:«قربون پسرم برم که توی نامه ­اش هم همش سفارش ما رو می­ کنه. می­ بینی این بچه چقدر دلش با پدر و مادرشه؟». 
در حالی که یکبار دیگر چند خط آخر را مرور می کردم، گفتم:«ولی نه مثل اینکه داداش به فکر همه است، غریب و آشنا هم براش فرقی نمی­ کنه.»
بعد بلندتر خواندم:«از شما می­ خواهم اگر برایتان زحمتی نیست، موتورم را بفروشید و پولش رو بدهید به فقرا. اینطوری شاید بتوانم گره ای از کار آنها باز کرده باشم.»
(به نقل از خواهر شهید)

رویای صادقانه 
از خدا خواستم جایگاه و منزلت پسرم را به من نشان دهد. همان شب خواب دیدم به جایی رفته ام که درآنجا دو پیرمرد نورانی نیز حضور دارند. گفتند:«دنبال چی می­ گردی؟»
گفتم :«دنبال بچه ام می ­گردم و پسرم را گم کرده ­ام. آنها گفتند:«دنبال ما بیا!»
با ایشان رفتم. جنازه پسرم را داخل چیزی شبیه طلا پیچیدند. اصرار کردم بازش کنند تا بچه ­ام را ببینم. قبول نکردند و گفتند:«نه، می­ خواهیم جنازه رو ببریم.»
گفتم:«پس صبر کنین به فامیل ها خبر بدم.»
گفتند:«نه، فقط شما بیایین.»
من و دخترم جنازه را بلند کردیم و پرسیدیم:«کجا ببریم؟».
گفتند:«ریکان.» پیش پسر عمه ­اش که شهید شده­ بود.
جنازه را سینه زنان به ریکان بردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، پیرمردها گفتند:«تا اینجا شما آوردین، از این به بعد هم ما می بریم پیش امام رضا.»
(به نقل از مادر شهید)
منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشر زمزم هدایت

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه