نوید شاهد – شهید "محمد رستمخانی" در وصیت نامه خود مینویسد: تاكيد مى كنم امام خمينى را تنها نگذاريد و گوش بفرمان او باشيد و فرموده های او را عمل كنيد از دولت و مجلس شوراى اسلامى و رئيس جمهور اسلامى پشتیبانی کنید.
نوید شاهد - مسابقه کتابخوانی "انتخابات؛ لیله القدر نظام اسلامی" به مناسبت ایام باقی مانده تا خلق حماسهای دیگر در حوزه انتخاب فرد اصلح برای ریاست جمهوری در زنجان برگزار میشود.
نوید شاهد – شهید "سید ابوالحسن صفوی" در وصیتنامه خود مینویسد: شما را به خدا قسم، وحدت را حفظ كنيد و ايثارگرانه از دولت مكتبى حمايت كنيد و از هر گونه كمك دريغ نورزيد.
نوید شاهد - رئیس سازمان فرهنگی شهرداری زنجان از نصب چهار تندیس شهیدان شهریاری، مخبری، مرادخانی و صمدی در سطح شهر زنجان خبر داد و گفت: المان غواصان دریادل بهزودی در یکی از نقاط پر رفت و آمد زنجان نصب میشود.
نوید شاهد – کلیپ مرد میدان(2) با هدف گرامیداشت یاد و خاطر شهدا منتشر میشود. نکته مهم این است که مردان میدان برای آرامش امروز من و شما ، از بزرگترین دارایی شان گذشتند. در ادامه این کلیپ را ببینید.
نوید شاهد – کلیپ مرد میدان(1) با هدف گرامیداشت یاد و خاطر شهدا منتشر میشود. نکته مهم این است که استقرار و تداوم انقلاب مردانی از جنس مرد میدان میخواهد. در ادامه این کلیپ را ببینید.
نوید شاهد - محمد علی عرفانی در کتاب "روی جاده های رملی" روایت می کند: پوتین هایم را پایم کردم. پاهایم را به هم چسباندم. کپه ی گِل خشک شده از کفشم کنده شد و روی زمین ریخت. فرمانده نگاهم نکرد. روی گزارش کار خم شد و گفت: برو، حواست به همه چیز باشه.
نوید شاهد - محمد علی عرفانی در کتاب "روی جاده های رملی" روایت می کند: همه می دانستیم چون سروان فرزاد انقلابی است و فرماندهان رده بالا او را می شناسند، حرفهایش را قبول خواهند کرد. فرزاد در مورد آذری ها گفته بود که اینها از بهترین نیروهای یگان هستند و بیرون رفتن آنها از ارتش ضایعه جبران ناپذیری است.
نوید شاهد – مرتضی حلاوت تبار دوست شهید حمید احدی در کتاب "چشمهایش میخندید" میگوید: حمید را راضی کردیم و آرام پشت سرش راه افتادیم. همین که به جای خلوتی رسید، معطّل نکردیم و ریختیم سرش. تا میخورد زدیم و دقِّ دلی آزار و اذیتهای چند ساله را سرش خالی کردیم. صدای آخ و نالهاش بلند شده بود که حمید داد زد: بسه دیگه! چند نفر دارن میآن. الآن گیر میافتیما!
نوید شاهد – مرتضی حلاوت تبار دوست شهید حمید احدی در کتاب "چشمهایش میخندید" میگوید: از بازار که بیرون آمدیم، یکدفعه چشممان به همان مأمورها افتاد. کوچه را قُرق کرده و منتظر ما بودند. دوباره فرار کردیم و آنها هم افتادند دنبالمان.