شهید " علیاکبر صمیمی" در وصیتنامهاش مینویسد: از شما میخواهم برای من گریه و بیتابی نکنید زیرا به انتهای آرزوهایم رسیدم و همچنین شما باید از اینکه هدیه ناقابلی را در راه خدا دادهاید، شکر خدا کنید...
گفت:«مادر جان با این فکرها خودتو اذیت نکن! آخه کی گفته که من تو کمین نشستم؟!» بعد از شهادتش، دوستانش برایم تعریف کردند که آن ایام به قدری به دشمن نزدیک بودند که در هنگام تماس، پتو روی سرشان میانداختند...
در را که میزدند، میگفتم: علی آمد، نامه میآوردند، میگفتم: بی شک نامه علی است، تا اینکه بعد از یازده سال چیزی را آوردند که اصلا انتظارش را نداشتم. پلاک و کفشش!...
در شرایطی که 4 و 5 لشکر ارتش ایران دیگر توان مقابله با 20 لشکر عراق در جبههها را نداشت، بسیجیان به میدان آمدند و همین نقطه آغاز عقبنشینیهای دشمنان شد.
دیوارهای مسجد را خودش بالا برد، گاهی که از حاج آقای ابوترابی میپرسیدند: چرا چهرهات قرمز شده است، مگر عملگی میکنی؟ به آنها میفرمود: بله، برای خدا عملگی میکنم. اصلا به هیچکس این موضوع را نگفت و ماهم نگفتیم...