گذری کوتاه به شرح زندگانی و پیام ارزشمند طلاب و روحانیونی است که مشق عشق را از حجره های درس و بحث استان قزوین شروع کردند و خط پایانی آن را در حماسه هشت سال دفاع مقدس به پایان رساند .
ماه گویان عنوان کتابی است که به زندگی و مبارزات و خاطرات شهید محمد حسن ابراهیمی مؤسس و مدیر کالج بین المللی می پردازد و در پایان آن اسناد و تصاویری از این شهید به چاپ رسیده است.
لاله های روحانی روایتگر گوشه هایی از خاطرات شهدای روحانی و طلبه استان اردبیل است که به عنوان سندی سراسر افتخار از زندگی دلاورمردان این خطه فراهم آمده است.
کتاب «عنقای عرش» به قلم محمدعلی محمودی است که به زندگی و خاطراتی از شهید حجة الاسلام و المسلمین عبدالرزاق نوری صفا می پردازد که پس از سال ها مجاهدت و مبارزه خستگی ناپذیر وحضور در بیشتر عملیات های دفاع مقدس در سال 1373 به شهادت می رسد.
شیخ شریف روایتی است از زندگی پر فراز و نشیب حجت الاسلام و المسلمین شریف قنوتی معروف به شیخ شریف عالم مبارزی که در سال های پیش از پیروزی انقلاب در خطر خوزستان گام های بلندی در جهت آگاهی مردم برداشت
نقش همافر خالويي و همرديفان او در اين تخصص كه بيشتر مربوط به بالگرد كبري ميباشد در 8 سال ايام دفاع مقدس تحسينبرانگير است. وجود و حضور آنها در جبهههاي جنوب و غرب و تعميرات و مهماتگذاري بالگردهاي كبري در سختترين شرايط جنگي اجتناب ناپذير بود.
آموزش نظامي را در آموزشگاه گروهباني پشتسر گذاشت و به درجه گروهبان دومي رسيد. دوره تعميرات ماشينآلات پشتيباني زميني را در هوانيروز با موفقيت گذراند و در پايگاه هوانيروز كرمانشاه به خدمت مشغول شد.
گزارش نشست تخصصی کتاب و کتابخوانی در حوزه ایثار و شهادت (1)
«ابوالقاسم حسین جانی» شاعر و پژوهشگر دینی گفت: ما تنها ملتی هستیم که معجزه آن کتاب است و مفاهیم را باید از کتب دینیمان استخراجکنیم و با نگاهی دقیق و موشکافانه آنها را بررسی کنیم و بهگونهای بنویسیم که لایق قسم به قلم و نوشته باشد .
همان شب، آقای اشراقی داماد حضرت امام خمینی رحمه الله علیه، در مکالمه ی تلفنی با آیت الله خامنه ای، پیام امام را ابلاغ کرد: «تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود.»
با شهید بروجردی در پادگان آموزشی آشنا شدم. 21 تیر سال 58 از سعدآباد به پادگان ولی عصر (عج) آمدم. ایشان آن جا فرمانده جنگ بود. تازه ساماندهی کرده بود. آسایشگاه هاو انبارها همه ولو بود. هر کس لباسی به اندازه تن خود بر می داشت. ایشان لباس پلنگی پوشیده بود و روی شلوار انداخته بود. بچه های تهران می خندیدند.
دوباره سرش را بالا آورد و زل زد توی صورتم. خودم را در چشمانش دیدم مثل همیشه مهربان بود و چیزی از صداقت همیشگی کم نداشت. از گفته ام پشیمان شدم. گفت: مواظب بچه ها باش. اول خدا و بعد هم تو! نگذار جای خالی من برایشان سوال انگیز باشد.