من يك بار ديگر هم قبل از اين صحنه جسد او را در سردخانه ديده بودم كه چشمانش كاملاً بهم بسته بود. از ديدن اين صحنه خيلى تعجب كردم. چشمان برادرم پس از آن همانطور باز ماند...
دخترمون رو از همین حالا با خودت به نماز جمعه ببر. سّید مصطفی رو هم با داداشم بفرست. از داداش خواستم که هر وقت به جلسه ی دعا یا نماز می ره اون رو با خود
شوکت پور پس از گفتن این حرف ها به طرف آنان دوید. عزیزی هم پشت سرش بود. به انها که رسیدند کمکشان کردند تا از داخل باتلاق نجات پیدا کنند. فقط یک نفر از رزمندگان درون باتلاق ماند و هر کاریمی کرد نمی توانست خود را به آن سمت که حسن می گفت بکشاند و هر لحظه بیشتر در باتلاق فرو می رفت و فریاد می کشید: «کمک!کمک!»
او که تشنه ایثار و فداکاری بود، به جبهه های نبرد رفت تا با حماسه هایش که نشان از قدرت و و اراده پایدارش بود، با دشمن زبون به مبارزه بپردازد و آنها را از پای درآورد
شهيد رمضانعلى عبدى فرزند غلامعلى در سال 1337 در يك خانواده كشاورز و مذهبى در روستاى فولادكلا شهرستان نور چشم به اين جهان پرآشوب گشود و تا كلاس ششم تحصيلات خود را ادامه داد.
سرانجام در 13 دى ماه 1360 در يك عمليات برون مرزى در شهر طويله عراق به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
به مناسبت سالگرد شهادت سردار شهید «محمدعلی مشهد»، خاطرهای از همرزم این شهید گرانقدر برای علاقهمندان منتشر میشود. این خاطره از کتاب «تشنه دیدار»؛ خاطراتی از شهید «محمدعلی مشهد» به قلم حسن جلالی و سکینه صرفی، اقتباس شده است.