خواهر شهید محمدحسین تجلی تعریف میکند: محمدحسین طفره می رفت و چیزی نمی گفت اما وقتی دید حریف دایی گفتن های مظلومانۀ پسرها نمیشود، گفت: فقط با یک شرط که چراغ ها خاموش باشند!
خواهر شهید عبداله بسطامیان میگوید: از من قول گرفت تا قبل از شهادتش سراغ وصیتنامه نروم. انگار هنوز او را نشناخته بودم. نمیدانستم پشت این چهرۀ بچه گانه روح بزرگی پنهان است.
پدر شهید سبزعلی رمضانی بیان میکند: شهید سبزعلی خیلی خوش اخلاق و دلسوز و مهربان بود وقتی انقلاب شروع شد تمام ذکر و فکرش رفتن به جبهه شد همه خانواده با رفتن او مخالفت کردیم.
شهید حمید حسینخانی در وصیتنامه خود مینویسد: اى برادران عزيز هوشيار باشيد و غير اسلام و قرآن به چيز ديگرى فكر نكنيد. بدانيد هر چه خير و صلاح انسان است در اين كتاب نهفته است.
شهید سید جواد آقامیری در وصیتنامه خود مینویسد: قدر اين انقلاب را بدانيد، تا ميتوانيد به اين انقلاب اسلامي خدمت كنيد، تا دينتان را به اسلام، ادا كنيد و اين را بدانيد، ما همه مديون اين انقلاب هستيم، قبل از انقلاب هر كداممان در گوشهاي غرق در فساد بوديم و به همت انقلاب از فساد نجات يافتهايم.
مادر شهید مرتضی بابائی از فرزند خود میگوید: زمانی که جنگ شروع شد آماده ی رفتن به جبهه شد و چند بار هم جبهه رفت و برگشت دفعه ی آخری که از جبهه برای مرخصی آمده بود چند روز پیشمان ماند اما در این مدت هم زمزمه ی شهادت سر می داد.