شهید «رضا آلاچمنی» در وصیتنامه خود می گوید: برادران گرامي! اگر انسانيشهيد ميشود، شهيد شدناو در مقابلخداوند منانامتحاندادناست. برادرانخدايتعالي، بندگانخودشرا امتحانميكند، اگر انسانشهيد شود از متحان خداي متعال خوب در آمده است.
شهید «ذوالفقار احمدی» در وصیتنامه خود می نویسد: اى مردم حزب ا!لله باور كنيد، كاروان سيدالشهداء در جبهه ها در حركتند. شهدايى كه تا حالا رفته اند، خودشان را به آن كاروان رسانيده اند. اما بزرگترين مسئوليت را براى ما گذاشته اند; ما بايد ادامه دهنده راه آنها بوده و پيام شهداء را زينب وار به تمام جهانيان برسانيم.
شهید والامقام «اصغر احمدی» در وصیتنامه خود می نویسد: من چند كلمهاى به عدهاى از سن و سالانم كه نسبت به حوادث كشورمان سستى از خود نشان مىدهند. صحبت دارم كه اى برادارن آيا خدا را مىشناسيد و به او ايمان داريد اگر ايمان داريد پس چرا گفتههاى خدا را گوش نمىكنيد. مگر خدا نگفته كه ما شما را آزمايش مىكنيم بترسيد از آزمايش خدا و امتحان خدا.
نویسنده زنجانی از خاطرات خود با خانواده شهید طوماری می گوید: خواهر شهید زینب وارانه می گوید: «من قبل این حادثه حرف نمیزدم، شهادت برادرم من رو روضه خوان کرده، راسته که میگن امان از دل زینب.» خواهر شهید با تمام توانش فریاد میزند: «تنها چیزی که این داغ و آروم میکنه نابودی اسرائیله!»
یکی از نویسندگان زنجانی از خاطرات دیدار خود با خانواده شهدا دفاع مقدس 12 روزه می گوید: مادری که مثل کوه میماند میگوید: شهادتت مبارک پسرم، منزل نو مبارک جان مادر. انگار سینهام آتش گرفته است، اشکهایم امان نمیدهند. کجایی جان مادر؟
مادر شهید «احمد خالقی» می گوید: خود احمد به روضه ی حضرت علی اکبر علاقه ی شدیدی داشت و وقتی که من به او می گفتم که احمد جان وقتی که دیر به دیر می آیی دل تنگ می شوم. مادر جان سعی کن زود به زود به من سر بزنی. می گفت: که هر وقت دلتنگ من شدی این نوار روضه ی حضرت علی اکبر است را گوش کن، دل آرام می گیرد و دیگر بی تابی من را نمی کنی.
پدر شهید «احمد خالقی» می گوید: وقتی احمد و دوستش می خواستند به جبهه بروند نمی گذاشتند من و مادر شهید آنها را تا سوار شدن به اتوبوس بدرقه کنیم. می گفتند، گریه های شما برایمان سخت است. ولی با این حال ما کوچه به کوچه به دنبالشان می رفتیم بدون این که آنها بفهمند.
شهید «حسین قربانی» پس از رشادتها و دلاوریهای بسیار در عرصه نبرد حق علیه باطل در تاریخ 23 خرداد ماه 1367 در عملیات بیت المقدس در شلمچه شرکت کرد و شهد گوارای وصال را نوشید.
شهید «مرتضی نوروزی» به دست جنایتکاران داخلی کومله و دموکرات اسیر شده و نزدیک به 5 ماه شکنجه شد و تنها لا اله الا ا... و تکبیر بر زبانش جاری بود تا اینکه نهم خرداد ماه سال 1363 به شهادت رسید.
مادرش مي گفت: يک بار که از جبهه که برگشته بود به او گفتم؛ احمد جان! نميداني که چقدر خوشحالم که سالم برگشتي. او به من گفت: مادر جان! شما نميدانيد که من چقدر ناراحتم که تا کنون شهيد نشده ام.
پدر شهید «اسداله موسوی» میگوید: پسرم به قرآن و اسلام چنان خو گرفته بود که می توانست رساله را هم تفسیر کند. او در کودکی چنان رفتار می کرد که برای هم سن و سالانش اگوی رفتاری شده بود. حتی در سلام کردن هم از او آموزشهای خاص دیده بودند.
برادر شهید «ابوطالب اوسطی» از او می گوید: بردارهایم همه برای حضور در جبهه ها اقدام کردند و رزمنده بودند و ابوطالب هم همچون آنها تلاش کرد و در نهایت به آرزویش رسید.
مادر شهید «محمد محمدی» می گوید: رفتار و کرداد بسیار خوبی داشت و به همه احترام می گذاشت. به خاطر متانت در رفتار گفتارش بود که دوست و آشنا نسبت به او علاقه نشان می دادند.
مادر شهید «جواد بیات» از فرزند خود می گوید: نوزادی بیش نبود که من در رویا او را همچون سروی ایستاده دیدم . پدرم آن زمان برایم خوابم را این طور تعبیر کرد که او در آینده یا راه امامان را خواهد رفت یا عالم وارسته ای خواهد شد. من منتظر تعبیر این خواب بودم تا اینکه بلاخره او به مقام رفیع شهادت نایل آمد.
زندگی شهید اکبر عزیزی، نمونهای از ایمان، اخلاق و مسئولیتپذیری در برابر خانواده و کشور بود. همسر شهید در این مصاحبه، از ویژگیهای اخلاقی، روحیه انقلابی و نحوه تعامل او با خانواده و جامعه میگوید، تا تصویر روشنی از مردی متعهد و الهامبخش ارائه شود.