شهید سرافراز اصغر موسيزاده، يكم بهمن 1349، در شهرستان بندرعباس ديده به جهان گشود. پدرش حسن، قهوهچي بود و مادرش حوا نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. روحاني بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. هفتم بهمن 1365، در شلمچه بر اثراصابت تركش به سر و پا، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش واقع است. به همین مناسبت تصاویری منتخب از آلبوم شخصی این شهید والامقام منتشر می گردد.
نوید شاهد آذربایجان غربی : «شهید امیر اهر ی سلماسی»، بیست و دوم تیر 1342، در شهرستان سلماس به دنیا آمد. به فراگیری علوم دینی و حوزوی پرداخت. روحانی بود به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سی ام در 1365، در شلمچه به شهات رسید.مزار او در زادگاهش قرار دارد.
"در قيامت پدران و مادران آرزو مي كنند كه اي كاش ما هم فرزند شهيدي داشتيم"
در قسمتی از وصیتنامه «روحانی شهید امیر اهری سلماسی» خطاب به پدر و مادرش آمده است : در قيامت پدران و مادران آرزو مي كنند كه اي كاش ما هم فرزند شهيدي داشتيم. اميدوارم كه خداي متعال مرا جز شهدا مقرر فرمايد تا بتوانم همراه شما در جنب بقاء متنعم به نعم الهي باشيم.
هفتمین روز از تیرماه سال 1360 سرخی خون شهیدی را دارد که امام خمینی (ره) در توصیف او می گویند: "ایشان(شهید بهشتی) مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگی بود.
شهید آیت الله مفتح بیست و هفتم آذر ماه 1358 هنگام ورود به دانشکده الهیات، توسط عناصر منحرف گروهک فرقان هدف گلوله قرار گرفتند وبه فیض شهادت نایل آمدند. فرزند شهید آیت الله در سخنرانی هایش درباره پدر خود اینگونه می گوید: شهید آیت الله مفتح با سخنرانی های پرشور و افشای ماهیت واقعی رژیم ، گامی بزرگ در جهت روشن نمودن راه و رسالت مردم برداشتند. در ادامه سخنرانی کامل فرزند شهید مفتح را بشنوید.
آن موقع من يك جوان 21 ساله، ورزشكار و قوي هيكل بودم و شيخ يك عاقله مرد لاغر اندام كه به زور 60 كيلو ميشد، اما با دل و جرئت و پرجذبه بود. مرام و منشش باعث شد مريدش شوم.
شهيد عالي مقام، مجاهد گرانقدر حجت اسلام والمسلمين سيد علي اندرزگو در 13 رجب (ميلاد حضرت علي) در سال 1318 در تهران متولد شد و بر همين اساس نام وي را سيد علي نهادند...
در يکي از مسافرت هاي عمره که در خدمت ايشان بوديم چون بليط هواپيما براي جده فراهم نشد، بليط هواپيما از تهران به بيروت و از بيروت به جده تهيه گرديد. در فرودگاه بيروت به طور ترانزيت چند ساعت ما را نگه داشتند
لباسهايش را در آورد و وضو گرفت. بچّه را از من گرفت. او را به پشت روي دست چپش خواباند. لبانش را نزديك سر محمّدرضا برد. به سرش دست كشيد و سوره حمد را با لحن آرامي خواند. چند لحظهاي كه گذشت بچّه خوابيد.