گرد و خاک و تیر و ترکش مثل قطرات باران داغ میریختند روی سرم. تکان نخوردم. آرام بودم. صبر کردم. سر و صدا کم شد. غبار روی زمین نشست. جلوتر رفتم. به اطراف چشم چرخاندم. چه میدیدم؟ باور نکردم. صحنه برایم آشنا بود. انگار یک بار دیگر آن را دیده بودم.
نوید شاهد: «پيغام رسيد كه برادر «احمد» از كلية نيروها خواسته تا غروب آفتاب خودشان را به پشت ايستگاه رلة صدا و سيماي مريوان برسانند. كل نيروها كه جمع شدند، ديديم مي شويم 200 نفر بچه هاي سپاه و پيشمرگان مسلمان كرد. بعد در قالب يك ستون نظامي، همراه برادر «احمد» حركت كرديم. بين راه هرچه پرسيديم مقصد كجاست، او از جواب طفره رفت. خلاصه....