کتاب «ابرفیاض» خاطرات دلنشین و معنوی پیرامون سید آزادگان، شهید "حجتالاسلاموالمسلمین سید علیاکبر ابوترابیفرد" است که در 2 هزار نسخه به چاپ رسیده است.
سید ابوترابیفرد همه دو ماه رجب و شعبان را روزه میگرفت و میگفت: ماه رجب و شعبان مقدمه و زمینهسازی ماه رمضان و ... آنچه میخوانید بخشی از خاطرات سید آزادگان، شهید «حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابی» در دوران اسارت است که تقدیم حضورتان میشود.
کتاب «زندگی و مبارزات حجتالاسلاموالمسلمین سید علیاکبر ابوترابیفرد»، زندگی و مبارزههای سید آزادگان، شهید "ابوترابیفرد" را روایت میکند که در 3 هزار نسخه به چاپ رسیده است.
آن روزها نماینده اول تهران بود و چندین مسئولیت دولتی و اجتماعی هم داشت، اما شیر را که آوردند و داغ کردند، یک لیوان خورد و توی همان نگهبانی... آنچه میخوانید بخشی از خاطرات سید آزادگان، شهید «حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابی» است که تقدیم حضورتان میشود.
نیروهای ساواک به منزل حمله کردند، در خانه را شکستند، چند تا از فرشهای خانه را برده بودند و چند تا هم آتش زدند ولی جرات نکرده بودند... ادامه این خاطره از سید آزادگان شهید «حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابیفرد» را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
نوید شاهد قزوین - «از ابوترابی پرسیدم: چرا سرعت ماشین را تند کردید؟ گفتند: عقب را نگاه کنید! نگاه کردم و دیدم یک ماشین که عناصر ساواک داخل آن نشسته بودند در تعقیب ما است ...» ادامه این خاطره از سید آزادگان، شهید "حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابیفرد" را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
من خواب نبودم. وقتی دیدم همه صحبت میکنند، چون دوست داشتم خطبهها را گوش بدهم، فقط چشمهایم را بستم تا... ادامه این خاطره از سید آزادگان شهید «حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابیفرد» را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
کتاب «ستاره شب» روایتی از سیره و منش سید آزادگان، شهید "حجتالاسلاموالمسلمین سید علیاکبر ابوترابیفرد" با یکصد خاطره خواندنی از بستگان و دوستان ایشان است.
دیوارهای مسجد را خودش بالا برد، گاهی که از حاج آقای ابوترابی میپرسیدند: چرا چهرهات قرمز شده است، مگر عملگی میکنی؟ به آنها میفرمود: بله، برای خدا عملگی میکنم. اصلا به هیچکس این موضوع را نگفت و ماهم نگفتیم...
حاج آقای ابوترابی که تا آن زمان آنجا نبودند، خودشان را رساندند و خطاب به فرمانده عراقی گفتند: این وحشیبازیها چیست که میکنید، اگر کارتان را ادامه بدهید من به صلیب اطلاع خواهم داد...
کتک زدن حاجآقا ابوترابیفرد یک ساعتی طول کشید و سرانجام سینهاش پاره شده و خون به بیرون زد. فرمانده اردوگاه که در مقابل استقامت ایشان کم آورده بود، خطاب به سربازها گفت: بابا اینها کی هستند؟ فلک نمیتواند با اینها مقابله کند!...
گفتم: به هر حال اگر ایرانیها مجوسند، من هم مجوسم و اگر نماز میخوانند من هم نماز میخوانم. از روز دوم که دید نمازم قطع نمیشود. خجالت کشید که با من آن گونه برخورد کند...
یکی از شکنجهگرهای عراقی گفته بود: آن قدر حاج آقای ابوترابی را شکنجه میدهم تا از پای درآید، یک سالی کارش را ادامه داد و هر باز از دفعه گذشته سختتر و وحشیانهتر ایشان را مورد شکنجه قرار میداد...
سید آزادگان، شهید حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابیفرد گفت: این حرف را نگوئید، او خودکشی نکرد، بلکه ایثار و از خودگذشتگی کرد وگرنه شما هنوز هم بایستی آن همه شکنجه و مشکلات را تحمل میکردید...