چون فكر كردم دارد سر به سرم می گذارد، پرسيدم: قبرت كجا بود؟ گفت: قبر من در بهشت زهراست. قطعه 24 رديف 11 .من اهل قم هستم و هميشه يك راست از كرج به قم مى رفتم و اصلاً به بهشت زهرا كه قبرستان تهران بود، نرفته بودم. پرسيدم: قطعه ديگر چيه؟...
زیارت عاشورا و مراسم سینه زنی و عزاداری رزمندگان و شهدای استان سمنان
انگار اصلا فرو رفتن سنگ و تيغ را درون زخمهايش احساس نميکرد. دوساعت سينه خيز رفت تا اينکه بالاخره آمبولانسي پر از مجروح ميخواست حرکت کند. برادر اکبري آخرين مجروح را داخل ماشين گذاشت. يکي از بچهها چشمش به رضا افتاد. لباسش گل آلود و خوني بود. زير بغلش را گرفت.
«معطل من نشين! بقيه رو برسونين.»
در یکی از عملیاتهای شناسایی حاجی تصمیم گرفت با بچهها برود داخل خاک عراق. از منطقه گیلانغرب شروع کردند و بعد از چند روز برگشتند. بعدها فهمیدیم که تا نزدیک شهر خانقین عراق پیش رفته بودند.
خاطرات «جمشید امیری» از پیشکسوتان دفاع مقدس استان کرمانشاه؛
یکی از بچهها بدون استفاده از دستگاه مینیاب در مسیر جاده به آرامی پیش میرفت و جاهای مشکوک را بررسی میکرد. بعد از تلاش زیاد، یک مین را پیدا کرد که در نوع خود بینظیر بود...
آنها دو روز بعد حكم دادستانى را گرفتند و به گلستان شهدا مراجعه كردند. به دستور بنياد شهيد اصفهان قرار شد صبح روز بعد نبش قبر كنيم و جسد آن شهيد را جهت انتقال به تهران تحويل دهيم...
جنازه مطهر يك شهيد كه بعد معلوم شد اهل بابل است، درست جلوى سنگر ديده بانى عراقى ها، روبروى ما افتاده بود. بچه هاى واحد اطلاعات خيلى تلاش كردند او را به عقب بياورند، اما چون جنازه درست زير سنگر ديده بانى عراقى ها بود اين كار به سادگى ممكن نبود و مخاطرات زيادى داشت...
نزديك اذان ظهر بود. بچه ها پس از شنيدن اين جملات طبق معمول به او نگاهى كردند و لبخندى زدند. ناگهان صداى سوت خمپاره اى به گوش رسيد. هريك از بچه ها براى در امان ماندن از تركش خمپاره در گوشه اى دراز كشيدند. پس از انفجار خمپاره متوجه شديم آن پيرمرد پاك نهاد روستايى بر روى زمين افتاده است...