در روزهای پرآتش سالهای آغازین دفاع مقدس، جوانانی از دل خانههای ساده برخاستند و بیهیچ چشمداشتی راهی جبههها شدند. عباس یکی از همان جوانان بود؛ رزمندهای که هم در میدان نبرد جوانمردی را از یاد نبرد و هم در آخرین لحظات زندگیاش با آرزوی کربلا چشم از جهان بست. پدرش در این روایت، از شجاعت، غیرت، و لحظههای آخر فرزندش میگوید؛ از اسیری که با مدارا همراه شد تا وداعی که به شهادت انجامید.