نوید شاهد - برادر شهید "اسکندر جعفری" در خاطره ای از برادرش اینطور می گوید:یک روز به اتفاق اسکندر و مادرمان در باغمان مشغول حرس کردن درختان و از بین بردن علف های هرز آن بودیم که وقت ناهار رسید.اسکندر که با دوستش مشغول بازی بود نزد ما آمد و گفت : گرسنه ام است.مادرم گفت هیچ چیزی برای خوردن نداریم،الان برایت آب آنار آماده می کنم تا بخوری.با اینکه خیلی خسته بود هیچ اعتراضی نکرد و نان را در آب آنارها ریخت و خورد.