«وقتی رسیدیم از ایشان پرسیدم که دلیل تاخیر شما چه بود؟ و ایشان با همان لبخند همیشگی اش گفت: «شما اول دست و روی خودت را از گل و لای تمیز کن و بعد سریع من را به فرودگاه برسان که باید به تهران بروم.» من گیج شده بودم و با عجله گفتم: «درست شنیدم، به تهران؟!»
خندید و گفت: «بله درست شنیدید. وقتی تماس گرفتید من در حین ماموریت در تهران بودم لکن نتوانستم درخواست شما را اجابت نکنم و براساس تعهدی که نسبت به شما و خانواده داشتم مرخصی گرفتم و به سمت شما آمدم.»»در ادامه متن خاطره این شهید والامقام را در سالروز شهادتش که از زبان برادرش «سید یاسر موسوی» نقل شده، در نوید شاهد بخوانید.