«یک شب با تمام ناراحتی در مقابل پدر و مادرش نشست و گفت: شما می خواهید من اینجا بمانم و زندگی کنم اما نمی دانید که دارید مرگ تدریجی را به من می دهید. همه خانواده اش با تعجب به او نگاه می کردند و محمود با چشمانی پر از اشک ادامه داد: من می خواهم در ایران بمیرم...»در ادامه متن خاطره این شهید والامقام را از زبان دوستش «داود ساکی» در نوید شاهد بخوانید.