برادر شهید «ناصر میرآخوری» نقل میکند: «میگفت: اگه شهادت در راه خدا افضل اعماله و آرزوی همه اولیای الهیه، پس چرا راجع بهش حرف نزنیم؟ چی میخوایم بگیم که بهتر از این حرفها باشه؟»
همرزم شهید «محمود یغمانژاد» نقل میکند: «از توی ساک لباس بسیجیاش را درآورد. چفیه را دور گردنش انداخت. جلوی آینه شانه به موهایش میکشید. شیشه عطر را هم کنار دستش دیدم. تا شروع عملیات چشم از عقربههای ساعت برنداشت.»
همرزم شهید «احمد تبریزی» نقل میکند: «احمد موتور را روشن کرد و با لبخند دست تکان داد. موتور هنوز چند متری جلو نرفته بود که خمپارهای با صدای بلند پیغام شهادت احمد را در جبهه جنوب پخش نمود.»
برادر شهید «غلامحسین فرهنگی» نقل میکند: «گفتم: داداش! من هم دوست دارم کتاب بخوونم. چرا به من نمیدین؟ اشارهای به قفسه کتابها کرد و گفت: داشتن بیشتر این کتابها جرمه! نباید کسی بفهمه!»