خاطره شهدای فارس - صفحه 2

آخرین اخبار:
خاطره شهدای فارس

دعا برای پیروزی ایران | خاطره روزنوشت شهید خدا‌کرم کشاورزی «3»

شهید «خدا‌کرم کشاورزی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «به سنگر فرماندهی رفتيم کمی به آن‌ها در ساختن سنگر کمک کرديم و دوباره به سنگر برگشتم و اين چند کلمه را يادداشت کردم خدايا هرچه زودتر ايران را پیروز گردان و...» متن کامل خاطره سوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

باران خرداد ماه | خاطره روزنوشت شهید خدا‌کرم کشاورزی «2»

شهید «خدا‌کرم کشاورزی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «شب ساعت 8 باران شروع شد که تا نزديک صبح ادامه داشت. من در اين روز تامين بودم که ساعت 7 صبح از خواب بيدار شدم، پس از شستن دست‌ها و صورتم وسايل انفرادی را مهيا کردم و...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهيد محمود عابری «1»

شوق پرواز به سوی معبود

شهيد «محمود عابری» در خواهر شهید محمود عابری در خاطره‎ای نقل می‌کند: «محمود 16 سال بود با اینکه به سن قانونی نرسیده بود، سنش را یک سال بزرگتر کرد تا بتواند عازم جبهه شود...» متن کامل خاطره اول این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد منوچهر الهياری «3»

خط شکنان بستان

شهيد «منوچهر الهياری» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «پس از اين که مدتی در تهران يعنی در پادگان امام حسين(ع) منطقه‌ای که بايد برويم مشخص شد و مسير ما اهواز بود بلی با چنان شوق و اشتياقی با افکار وارد اهواز شديم که...» قسمت سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد حبيب الله کريمی «4»

مشخصات بنای مسجدالنبی

شهيد حاج «حبيب الله کريمی» در دفتر یادداشت خود از خاطرات روزهای حج می‌نویسد: «بنای مسجدالنبی دارای مشخصاتی می‌باشد که ذکر آن فکر می‌کنم جالب باشد: 1- سه کروکی موسوم است که مقبره رسول الله با خانه که قبلاً در آن زندگانی می‌کردند بدين شکل بوده است که...» قسمت چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقايی «4» | حس و حال معنوی دعای کمیل

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دعای کميل را به همراه زوار ايرانی در زينبيه خوانديم که حس حال خوبی داشت. بعد از اتمام دعا مراسم سينه‌زنی و بعد...» متن کامل خاطره چهارم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
مناجات شهيد کیانی «1»

بارالها مرا در راه وصول به خودت رهبری فرما

شهيد «داریوش کیانی» در دفترچه یادداشت خود می نویسد: «بارالها از تو مسئلت می‌کنم به حق تجليات رويت و انوار قدست و با زاری از تو می‌خواهم که...» متن کامل مناجات اول این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد ارجمندی «2»

گذر از کانال‌های دشمن

شهيد «بهرام ارجمندی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ما عمليات را شروع کرديم و از کانال‌های دشمن گذشتيم و اين کانال 8 متر عرض و 3 متر طول را که با سيم‌های خاردار و مين‌های ضد نفر بر پر کرده بودند...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بهمن امیری قسمت 27

سفر به آباده در سرمای زمستان

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «صبح زود 15بهمن 1361 از خواب مادرم صدايم زد. بلند شدم و نماز خواندم و صبحانه هم خوردم و حرکت کردم تا با برادرم...» متن کامل خاطره بیست و هفتم این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بهمن امیری قسمت 25

اخلاصی که پایانش وصل به یاران بود

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بد نيست خاطره‌ای ياد نرفتنی از شهيد گلگون کفن سيد اسداله اسلامی آن مرد تقوا و عمل و ياد نرفتنی بنويسم. آن بنده خالصی که تا آخرين لحظات عمر بسيار کم ولی پر ارزشش...» متن کامل خاطره بیست و پنجم این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بهمن امیری «24»

خون شهدا در صفحات تاريخ

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «امروز خبر مفقود الاثر شدن دو تن از سربازان حضرت مهدی(عج) که با آنها آشنايی داشتم به گوشم رسيد خيلی در روحيه‌ام اثر گذاشت و...» متن کامل خاطره بیست و چهارم این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بهمن امیری «19»

مادری چشم انتظار فرزند

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از شهرهای خرمشهر و آبادان گذشتيم، به سوی هويزه در حرکت بوديم، در کنار جاده هفت شهيد گمنام را در کنار همديگر به خاک سپرده بودند. شهيدانی که مادرانشان در انتظار بازگشت آنها می‌باشند اما...» متن کامل خاطره نوزدهم این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید عسکر زمانی «24»

حمامی دبش به روش سنتی

شهید «عسکر زمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ساعت 11 بود که داشتیم به روشی سنتی آب گرم می‌کردیم که حمام کنیم. اول برادر حمید حمام کرد و بعد هم یکی از برادران همرزم دیگرمون سر و صورت خودش را شست و نوبت من که رسید...» قسمت بیست و چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید میرزایی «8»

عبدالنبی آر پی جی زن عملیات بستان

شهيد «عبدالنبی ميرزایی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «برادران عزيزم در عمليات بستان زخمی شدند و من در اين عمليات آر پی جی زن بودم...» متن کامل خاطره هشتم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«7»

از سلفچگان تا جاده ساوه

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «شب تا ساعت 11:30 به اصفهان رسيديم. من و اکبری به دروازه تهران رفتيم و از آنجا با اتوبوس به سلفچگان رفتم و...» قسمت هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«4»

کُردی خوانی معلمان در مینی بوس

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «معلم‎‌ها در راه تا نزديکی های ريجاب در مينی‎‌بوس شعرهای کردی می‌‎خواندند و بعد...» قسمت چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«3»

انبار مهمات بعثی ها را به آتش کشيدیم

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «به ياد 24 آذر 1359 که موزه مزدوران بعثی را زير آتش خود قرار داديم و يک توپ را منهدم کرديم و تعدادی هم به هلاکت رسانديم و...» قسمت سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهيد ابولپورور مفرد «1»

باطن قلم، چکيده قدرت نويسندگان است

شهيد «محمدرضا ابولپورور مفرد» در دفتر خاطرات خود می‏‎نویسد: «مدت‎‌ها قبل از اعزامم به خدمت نظام وظيفه سربازی با امتياز سپاهی دانش در انديشه آن بودم که خاطرات اين دوره با شکوه و عظمت را با قلم به ظاهر بی‏‎زبان و ساکت بر روی کاغذ بياوريم. باطن قلم که چکيده...» متن کامل قسمت دوم خاطره روزنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهید فتحی قسمت«2»

صدای گلوله و ناله رزمندگان جبهه را غم ‎‏انگیز کرده بود

شهيد «حيدرقلی فتحی» در دفتر خاطرات خود می‏‎نویسد: «حدود 20 نفر از برادران سرباز در يک سنگر که بچه‏‎ها پيدا کرده بودند رفتيم و حدود 10 نفر از برادران در سنگر ديگر رفتند...» متن کامل قسمت دوم خاطره روزنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد صحرائيان«9»

لحظه‌ای از قفس آزاد شدم

شهيد «صادق صحرائيان» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «حال که من اصغر و محمدرضا را ديده ام مانند اين بود که يک لحظه از قفس آزاد شدم اصغر که راننده شده می گويد...» متن کامل قسمت نهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه