کتاب اول خاکریز

آخرین اخبار:
کتاب اول خاکریز

نجات دادن دانش‌آموزان قصرشیرین از سرما

«خدمتگزار مدرسه در قصرشیرین، با خودش گفت من نمی‌گذارم بچه‌ها یخ بزنند باید کاری کنم. سریع به جان نیمکت‌ها افتاد و همه را با تمام قدرت خورد کرد و آنها را آتش زد و با این کار به کلاس‌ها گرما داد، پس از چند لحظه بچه‌ها با گرما جان گرفتند و روی همان آتشی برایشان چای آماده کرد و به آنها داد و بدین وسیله آنها را از سرما نجات بخشید ...» ادامه این خاطره از رزمنده «علی‌اصغر فلاح‌حسینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

ساعت مچی تنها یادگار شخصی‌ام در اسارت بود

«در یکی از ایستگاه‌های بازرسی کلیه وسایل شخصی ما را می‌گرفتند، من از صف عقب که در آن ایستاده بودم می‌دیدم که برای گرفتن ساعت می‌گفتند دست‌هایتان را بالا بگیرید من هم که یک ساعت مچی همراه داشتم بلافاصله ساعت را از دستم باز کرده و به مچ پایم بستم ...» ادامه این خاطره از آزاده و جانباز «سید ضیاء میرصادقی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

برگی از خاطرات/کمک دانش‌آموزان به رزمندگان اسلام!

«در تلویزیون نشان می‌داد که هر کسی از زن، مرد، پیر و جوان به طریقی به جبهه‌ها کمک می‌کنند. من هم تصمیم گرفتم برای رزمندگان اسلام کاری بکنم. فردای آن روز وقتی به کلاس رفتم، گفتم بچه‌ها فردا هر کسی که به مدرسه می‌آید این چیز‌هایی را که می‌گویم بیاورد تا جمع کرده و به جبهه‌ها بفرستیم ...» ادامه این خاطره از «لیلا قانعی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

گرمای شلمچه امان بچه‌ها را بریده بود!

«سال ۱۳۶۶ بود که در خط شلمچه پاسگاه زید بودم. تابستان گرم و طاقت‌فرسایی داشت. حدودا ۴۲ درجه بالای صفر بود که شدت گرما امان بچه‌ها را بریده بود ...» ادامه این خاطره از «حمیدرضا احمدی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه