خاطراتی از خانواده شهید بزرگوار داود محمدي
آخرين باري كه به داود به مرخصي آمده بود خيلي عجله داشت و اصرار داشت كه مرخصی اش تمام نشده برگردد. هر چقدر اصرار يم كردم كه چرا عجله داري و بي تابي مي كني، در جواب مي گفت نمي دانم ولي احساس مي كنم كه كارهاي ناتمام زيادي دارم كه بايد انجام دهم