جهاد فرهنگی با ضبطصوت تا شلیک آخرین گلوله در کمین خونین ضدانقلاب
به گزارش نوید شاهد کرمان، پاییز سال ۱۳۵۹ منطقه مرزی پیرانشهر شاهد حماسهآفرینی دلاورمردانی از دیار کریمان بود که در کوران بحرانهای غرب کشور، همزمان در سنگر فرهنگی و نظامی به مقابله با معاندان پرداختند. شهید «علی ایرانمنش» نوجوانی کمسنوسال اما با بصیرتی عمیق بود که با شهامت مثالزدنی به روشنگری در میان مردم منطقه پرداخت و در کمینی غافلگیرکننده، تا آخرین نفس در برابر تروریستهای ضدانقلاب ایستادگی کرد. «علی مهدیزاده» همرزم این شهید والامقام، در بخش اول این خاطره به بازخوانی روحیه جهادی و نحوه درگیری این دلاور نوجوان پرداخته است.

اعزام به نقطه صفر مرزی
بنده از همرزمان شهید بسیار عزیز و نازنین، علی ایرانمنش هستم. پاییز سال ۱۳۵۹ که متأسفانه تاریخ دقیق آن را به یاد ندارم، با هم از کرمان به پیرانشهر در غرب کشور اعزام شدیم. این شهر تقریباً با عراق هممرز است و ما برای کار فرهنگی و رزمی به آن منطقه بسیار پرخطر رفته بودیم. علی از نظر سنی از همه بچههای اعزامی کوچکتر بود، اما روحیهای بسیار بالا و شاداب داشت. وضعیت منطقه به گونهای بود که انگار روزها دست ما و شبها دست گروهکهای ضدانقلاب قرار داشت؛ لذا شبها حکومت نظامی اعلام میشد.
جهاد تبیین با یک ضبطصوت
علی با وجود سن کمی که داشت، کارهای جالبی میکرد. مثلاً یک ضبطصوت دستش میگرفت و میرفت بین مردم با آنها در مورد انقلاب و تأثیرات آن مصاحبه میکرد. سوالات قشنگی مطرح میکرد و به نوعی مردم را بیشتر با انقلاب اسلامی و اهداف آن آشنا میکرد.
شهید علی ایرانمنش برخلاف سن کم و جثه کوچکی که داشت، از فکر بلند و درایت والایی برخوردار بود. با اینکه میدانست دشمنان مقابل ما، از همان منطقه هستند، ولی بین خانوادههای آنها میرفت و به حرفها و درددلهایشان گوش میداد و وقتی برمیگشت کاملاً راضی و پرانرژی بود.
کمین خونین و مقاومت تا آخرین نفس
یک روز که جمعه بود و بچهها در حال رسیدگی به امور شخصی خود بودند، بیسیم به صدا درآمد و فرمانده از آن طرف خط گفت: «در منطقه درگیری شده و تعدادی نیرو نیاز داریم.» با پایان یافتن جمله فرمانده، اولین کسی که اسلحه را برداشت و اعلام آمادگی کرد، علی بود. تا ما آمدیم به خود بجنبیم، دیدیم ماشین پر شده و حرکت کرد.
متأسفانه ماشین بچهها در مسیر به کمین ضدانقلاب برخورد کرد و هدف قرار گرفت. ضدانقلاب سنگرها را طوری طراحی کرده بودند که همسطح زمین بود و اصلاً دیده نمیشدند؛ لوله تیربار روی زمین و ماشین را در جاده هدف گرفته بودند. ۶ نفر از بچهها در دم به شهادت رسیده و علی از ماشین بیرون افتاده بود. علی اسلحهاش را روی رگبار گذاشته و هیچ حرکتی نکرده بود تا ضدانقلابیون کاملاً به او نزدیک شوند. با نزدیک شدن افراد گروهکها، علی خشاب اسلحه را روی آنها خالی کرد و چند نفر از سرکردگان ضدانقلاب را به درک واصل نمود.
متأسفانه علی زنده به دست عوامل گروهکها افتاد. یکی دیگر از بچههایی که در این درگیری زخمی و به دست گروهکها افتاد، «سید محمدصادق مهدوی» بود که پیش از آن از ماشین پیاده و مجروح و نهایتاً اسیر شده بود؛ رزمندهای که وقتی بعد از ۲۶ روز آزاد شد، تنها پوست و استخوانی از او مانده بود و توان راه رفتن نداشت.
انتهای پیام/