جانباز ۷۰ درصدی که از سردخانه بازگشت/ از کوچههای قزوین تا جبهههای غرب

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، جنگ فقط خط مقدم و سنگر و تیر و ترکش نیست. جنگ داستان مردانی است که از کوچههای ساده شهرهای کوچک برخاستند، رفتند، جنگیدند، زخم خوردند و بعضیشان هرگز برنگشتند. اما بعضی هم با بدن زخمی و روح خسته، ولی با قلبی پر از عشق به وطن برگشتند.
علیرضا نیکویی، جانباز ۷۰ درصد، یکی از همان مردان است. مردی که اول فروردین سال ۱۳۴۴ در قزوین به دنیا آمد. در کوچههای دروازه رشت بزرگ شد. نوجوانیاش با روزهای انقلاب گره خورد. جوانیاش را در جبهههای غرب گذراند. در عملیات نفوذی، در کمینهای شبانه و در حملههایی که مرگ و زندگی در آنها به هم گره خورده بود.
وی دو بار مجروح شد. بار اول، تیر به سینهاش خورد. بار دوم، تیرهای رگباری از پهلو بدنش را شکافتند و وی را تا مرز شهادت بردند. پزشکان بعدها گفتند که یک بار به سردخانه رفت و برگشت. اما خودش از آن روزها زیاد حرف نمیزند. میگوید: «همه خاطرات، خاطره شیرین نیست. بعضیهایش تلخ است.» وقتی از همرزمی میگوید که کنارش شهید شد، بغض گلویش را فشار میدهد.
این روایت، داستان مردی است که ۷۰ درصد وجودش را در راه وطن گذاشت، اما همچنان استوار ایستاده است. همچنان از همرزمانش میگوید. از شبی که تا صبح کسی نبود. از فرغونی که وی را در کانال کشید و به عقب رساند؛ و از همسری که سالهاست بار زندگی را بر دوش میکشد. این، روایت جانباز سرافراز علیرضا نیکویه از کوچههای قزوین تا خطوط مقدم غرب است.
کودکی و خانواده
علیرضا نیکویه، فرزند عباس، اول فروردین سال ۱۳۴۴ در قزوین به دنیا آمد. پدرش کارگر و مادرش خانهدار بود. خانوادهشان مذهبی بود و از نظر مالی در سطح متوسط زندگی میکردند. ایشان تا سوم ابتدایی درس خواند. به خاطر کمک به پدر، مدرسه را رها کرد و به دنبال کار و کسب درآمد رفت. در خانوادهای پرجمعیت بزرگ شد. شش برادر و دو خواهر بودند. غیر از خودش پنج برادر داشت و سه نفر از آنها بزرگتر بودند.
دوران انقلاب
روزهای انقلاب را تقریباً به یاد دارد. اما خانواده اجازه نمیداد که بچهها به خیابان بروند. چون مسیر محلهشان به گونهای بود که سمت دروازه رشت و خیابان تبریز قرار داشت و آنجا مرکز تجمعها و راهپیماییهای مردمی علیه رژیم شاه بود. با وجود سختگیریهای خانواده و با اینکه تنها ۱۳ سال داشت، گاهی میرفت. آن روزها، روزهای پرشور و پرالتهابی بود که نوجوانیاش را با انقلاب پیوند زد.
ازدواج
بعد از جنگ ازدواج کرد. برای شرکت در عروسی به روستای دیگری رفته بود. همسرش را در همان مراسم دید و از خانواده خواست به خواستگاری بروند. مراسم عروسی ساده برگزار شد. جهیزیه همسرش هم ساده بود و شامل لوازم ضروری مثل یخچال، تلویزیون، کمد و فرش میشد.
آغاز جنگ و اعزام به جبهه
بعد از انقلاب، تلویزیون و رادیو اعلام کردند که جنگ شروع شده است. در آن زمان اجازه نمیدادند تلویزیون تماشا کنند. از رادیو اخبار جنگ را میشنیدند یا در مسجد اعلام میکردند. با توجه به رسیدن به سن سربازی، در دی ماه سال ۶۲ از سوی ارتش قزوین به جبهه اعزام شد. ابتدا به شاهرود رفت و دوره آموزشی را به مدت ۳ ماه گذراند. سپس به منطقه غرب کرمانشاه اعزام شد.
عملیات و مجروحیت اول
در اوایل جنگ که درگیری شدت گرفت، در عملیات نفوذی شرکت میکردند. تیپ آنها خط نگهدار بود و نگهبانی انجام میدادند. یک گروه هجده نفره بودند. از صبح که هوا روشن میشد، حق رفتوآمد نداشتند. فقط اقدامات نفوذی انجام میدادند. برای دشمن استراقسمع میکردند و برمیگشتند. یا کمین میگذاشتند و برمیگشتند.
۲۸ ماه خدمت کرد و ۲ بار مجروح شد. بار اول، هنگام نگهبانی و در عملیات نفوذی مجروح شد. یک تا دو ماه استراحت و درمان کرد تا بهبود یافت. دوباره به جبهه رفت. یگان وضعیت جسمی را بررسی میکرد و میپرسید میخواهید بروید یا بمانید. معافیت میدادند، اما قبول نکرد. تمایل داشت بماند تا خدمتش به پایان برسد.
مجروحیت دوم؛ روزی که به سردخانه رفت و برگشت
بار دوم، نیروها را برای حمله به عراق میبردند. در شهر مندلی، پاسگاه سفید و پاسگاه زرد بودند. اعلام کردند که دیگر از خط نگهداری خارج شوید. وسایل را برای حمله به عراق بستهبندی کردند. زمانی که حمله کردند، در گروه ضربت بودند. کار گروه ضربت این بود که ضربه را بزنند و به عقب برگردند و در منطقه نمانند. بعد از زدن ضربه، بازمیگشتند و گروههای دیگر پیش میرفتند.
وی زمانی که جانباز شد، در حال بازگشت به عقب بود. دید یکی از هم دورههایشان روی تپهای زخمی شده است. آمد ایشان را بردارد و به عقب بیاورد. منور زد و همرزمش را اینطرف انداخت. اما خودش برعکس به سمت عراق رفت. روی آن تپه، دیدهبانهای دشمن قرار داشتند و تیراندازی میکردند. وی هم تیراندازی کرد. دیدهبانهای آنها به شکل لوزی مستقر بودند. یکی جلو و دو تا این طرف. دیدهبان جلویی را که زد، از پهلو این جانباز بزرگوار را رگباری زدند. بچهها کمک آمدند. دیدهبان را زدند و ایشان به عقب برگشت.
اما به سختی میتوانست عقب بیاید. چون دشمن بر مسیر کانالها دید کامل داشت. با هزار دشواری خودشان را به سنگرشان رساندند. تا صبح کسی از آنها نبود. در مسیر شهید و زخمی زیادی داشتند. نمیتوانستند عقب برگردند تا زمانی که هوا تاریک شود. شب که تاریک شد، یک فرمانده داشتند که از بچههای همین قزوین بود و گروهبان دو بود. آن بنده خدا خیلی کمک کرد. وی را در کانال کشید و در فرغون گذاشتند. با هزار دشواری به عقب رساندند.
عقب که رسیدند، آمپول زدند و دیگر متوجه نشد کجا رفت. فقط به هوش آمد و دید در بیمارستان است. در بیمارستان فکر میکرد در تهران است. به هر کس میگفت به این شماره زنگ بزنید تا خانوادهاش مطلع شوند. غافل از اینکه در اصفهان بود. واقعاً یک ماه در بیمارستان اصفهان بستری بود. نام بیمارستان را به یاد دارد: اصفهانی اشرفی. بعد آنجا ماندند تا زخمهایش مشخص شود در چه ناحیهای است. کل سمت چپش ناقص است.
پزشکان بعدها گفتند که یک بار به سردخانه رفت و برگشت. خودش نمیداند به چه نحوی بوده. آن را توضیح ندادند. فقط گفتند به میان پیکرهای شهدا رفتی و دوباره برگشتی. پزشکانی که آنجا بودند، آنهایی که آن طرف بودند اعلام کردند و گفتند یک بار به سمت سردخانه رفتی و برگشتی. فقط پزشک گفت آقا یک بار شهید شدی و رفتی. نمیدانم به چه نحوی بوده است.
بعدها فهمید. خودش به هوش آمد که به گمان راه رفت. به قول معروف سرم داشت و حرکت نداشت. تا مقداری که به هوش آمد، خانمی آنجا بود که واقعاً دو فرزندش شهید بود. با دو عروسش به جانبازان واقعاً رسیدگی میکردند. روز به روز آبمیوه و میوهشان را طبیعی میگرفتند و به جانبازان میدادند. بعد خودش را متوجه شد و با کمک برخی افراد به خانواده زنگ زد. اصفهان آمدند. پیش از همان یک ماه، خانواده نمیدانست کجاست. هیچکس نمیدانست کجا بود. هیچکس آدرسی به آن صورت از آنها نداشت.
همرزمان
از حال و هوای همرزمانش میگوید:«به آن صورت نیرو نداشتیم. تکان میخوردیم، نگهبانی میآمد، پست ما سر میرسید، منطقه را میپاییدیم. در برخی مواقع، بازی میکردیم. گل یا پوچ بازی میکردیم. میز بازی بود، بازی میکردیم. به هر حال دعای کمیل بود. گاهی بچهها میایستادند. یا عاشورا و تاسوعا، همیشه در منطقه بودیم.»
همرزمان از نظر معنوی خوب بودند. منطقه به گونهای است که هرچه بد؛ خوب، اصلاً حال و هوای دیگری دارد. آنجا همه مانند برادر بودند. مثلاً در یک سنگر یک ظرف تابه غذا بود، همه با یک دست در آن میخوردند. آنگونه نبود که جدا باشد. مثل اینجا که بشقاب جدا داشته باشند؛ قاشق جدا داشته باشند، نه. منطقه عالم دیگری داشت. مخصوصاً غروبهایش.
مردی که از خود نمیگوید
این روایت، داستان مردی است که ۷۰ درصد وجود خود را در راه وطن گذاشت. اما همچنان استوار ایستاده است. همچنان از همرزمانش میگوید. از شبی که تا صبح کسی نبود. از فرغونی که او را در کانال کشید و به عقب رساند؛ و از همسری که سالهاست بار زندگی را بر دوش میکشد.
این، روایت جانباز سرافراز علیرضا نیکویی از کوچههای قزوین تا خطوط مقدم غرب است. مردی که یک بار به سردخانه رفت و برگشت. مردی که از خود نمیگوید؛ از همرزمانش میگوید.