آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۲۴۵
۱۴:۰۶

۱۴۰۵/۰۷/۱۱
روایت فرزند شهید والامقام «امیر سرتیپ حسین بخون»

دستیار نظامی رهبر شهید، مجاهدی گمنام بود

فرزند شهید «امیر سرتیپ حسین بخون»، در گفت‌وگو با نوید شاهد، از پدرش می‌گوید؛ مردی که از نوجوانی در مسجد جامع شهر مرند برای جنگ پشتیبانی می‌کرد و ۳۶ سال خدمت شبانه روزی و بی ادعا به وطنش کرد. در نهایت، در شب‌های قدر آخرین حج تمتع، شهادت را از خدا طلبید. روایت شنیدنی او از ساده‌زیستی، لبخند همیشگی و دلتنگی‌های پدرش برای همرزمان شهیدش را بخوانید.


پدرم مجاهدی گمنام بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ امیر سرتیپ شهید حسین بخون، از چهره‌های کمترشناخته‌شده اما تأثیرگذار در ساختار اطلاعاتی و دفاعی کشور بود که عمر خود را وقف خدمت در سایه کرد. او متولد ۱۳۴۹ در شهرستان مرند آذربایجان شرقی بود و از نوجوانی با فضای انقلاب و دفاع مقدس گره خورد.

برخلاف بسیاری از فرماندهان که نامشان در رسانه‌ها مطرح می‌شود، شهید بخون سال‌ها در حوزه اطلاعات نظامی خدمت کرد؛ حوزه‌ای که ماهیتش گمنامی است و موفقیت در آن، دقیقاً در شناخته‌نشدن نهفته است. با این حال، ردپای او در بسیاری از تصمیمات کلان اطلاعاتی و دیپلماتیک کشور، از مرزهای شمال غرب تا مذاکرات منطقه‌ای، مشهود است.

او در سال ۱۳۶۹ و در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه افسری امام علی (ع) شد و در رشته فیزیک هسته‌ای تحصیل کرد. دوران تحصیلش با موفقیت‌های چشمگیر همراه بود؛ تا جایی که به عنوان یکی از سه دانشجوی برتر دوران افسری خود شدند. پس از فارغ‌التحصیلی، رسته  اطلاعات نظامی را انتخاب کرد و خیلی زود، به دلیل توانمندی و هوش اطلاعاتی- عملیاتی، مسئولیت اطلاعات حساس‌ترین منطقه مرزی کشور یعنی شمال غرب را بر عهده گرفت.

شهید بخون در سال ۱۳۷۶ ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام‌های سجاد و ثمین شد. او در مسئولیت‌های مختلفی از جمله معاونت اطلاعات نیروی زمینی ارتش، مدیریت اطلاعات غرب و شمال غرب کشور، و در نهایت، مسئولیت‌های ارشد در معاونت اطلاعات و امنیت قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیا و ستاد کل نیروهای مسلح ایفای نقش کرد.

یکی از برجسته‌ترین مقاطع زندگی او، مأموریت چهارساله‌اش به عنوان وابسته نظامی ایران در ترکیه بود؛ دورانی که با بحران سوریه و ظهور داعش همزمان شد. او در این مأموریت، با وجود محدودیت‌های شدید ناشی از تحریم‌ها و عضویت ترکیه در ناتو، توانست دیپلماسی دفاعی ایران را مدیریت کند و تفاهمات نظامی مهمی را به سرانجام برساند.

شهید بخون در سال‌های پایانی عمرش، به عنوان یکی از دستیاران نظامی رهبر شهید انقلاب فعالیت می‌کرد. سرانجام، در ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ در جنگ تحمیلی سوم همراه با چند تن از همرزمانش به شهادت رسید. درجه سرتیپی او پس از شهادت، با تصویب فرمانده کل قوا، به خانواده‌اش اعطا شد.

پدرم مجاهدی گمنام بود

از مسجد جامع مرند تا دانشگاه افسری امام علی (ع) 

فرزند شهید می‌گوید: پدرم در سال‌های نوجوانی و هم‌زمان با اوج انقلاب، در مبارزات مردمی شهرستان مرند شرکت داشت. بعد از انقلاب، حتی برای عضویت در نهادهای انقلابی اقدام کرد اما در نهایت مسیرش به ارتش ختم شد.

او که عاشق حضور در جبهه‌های دفاع مقدس بود، به دلیل سن کم، چندین بار سوار اتوبوس اعزامی شد اما او را برگرداندند. با این حال، دست از تلاش برنداشت و در مسجد جامع شهرشان، به کارهای پشتیبانی از جنگ کمک می‌کرد.

سال ۱۳۶۹ بود که در ۱۸ سالگی، وارد دانشگاه افسری امام علی (ع) شد. در آنجا، در رشته فیزیک هسته‌ای در دانشگاه افسری تحصیل کرد. پس از فارغ‌التحصیلی، دوره‌های تخصصی رسته اطلاعاتی را طی کرد و خیلی زود، با وجود سن کم، مسئولیت اطلاعات حساس‌ترین منطقه کشور یعنی شمال غرب (از دریای خزر تا مرز ترکیه و عراق) به او سپرده شد.

پدرم مجاهدی گمنام بود

لبخند همیشگی و لهجه آذری؛ امضای شهید بخون در سخت‌ترین روزها

یکی از به‌یادماندنی‌ترین ویژگی‌های شهید بخون که همرزمانش سال‌ها بعد از شهادت او نیز بر آن تأکید می‌کنند، لبخند همیشگی‌اش بود؛ لبخندی که هیچ بحرانی آن را از صورتش پاک نکرد. همکاران پدرم می‌گفتند در بدترین شرایط و سنگین‌ترین بحران‌ها، او لبخند می‌زد. وقتی همه ناراحت و عصبی بودند، او با آن لهجه شیرین خود صحبت می‌کرد و همه را به یاد لبخند خود می‌انداخت.

این لبخند، تنها یک ویژگی ظاهری نبود؛ نشانه‌ای از عمق آرامش و تسلط او بر شرایط بود. در جلساتی که فضای سنگینی بر آن حاکم بود، وقتی شهید بخون شروع به صحبت می‌کرد، فضا تلطیف می‌شد و همکارانش بعدها می‌گفتند: هر کس او را می‌دید، به یاد لبخندش می‌افتاد. هنوز هم وقتی همکارانش از او حرف می‌زنند، با بغض می‌گویند اگر صدای  او را بشنویم، انگار خودش زنده شده است.

حتی در روزهای آخر که از دنیا بریده بود و مدام گریه می‌کرد، باز هم وقتی با ما حرف می‌زد، لبخند می‌زد. یک بار به مادرم گفت: من دیگر لذتی از این دنیا ندارم، همگی همرزمانم رفتند. اما همان شب، وقتی با خواهرم شوخی کرد، باز هم آن لبخند همیشگی روی لبش بود. این ترکیب لبخند به امضای شخصیتی شهید بخون تبدیل شده بود؛ ترکیبی که هم در جلسات رسمی ستاد کل نیروهای مسلح و هم در جمع خانواده، فضایی گرم و انسانی می‌ساخت. همرزمانش می‌گویند: سردار بخون با آن لهجه و لبخندش، حتی در سخت‌ترین مأموریت‌ها هم روحیه می‌داد. این دو ویژگی، از او یک فرمانده محبوب و ماندگار ساخته بود.

پدرم مجاهدی گمنام بود

دیپلماسی نظامی در ترکیه؛ مدیریت بحران سوریه 

نقطه عطف زندگی شهید بخون، مأموریت چهارساله او به عنوان وابسته نظامی ایران در ترکیه بود.در آن دوره، پدرم عملاً دیپلماسی دفاعی را مدیریت می‌کرد. جنگ سوریه در اوج خود بود و ما در میدان دستاوردهای عظیمی داشتیم، اما باید آن دستاوردها در سطح سیاسی تثبیت می‌شد. با وجود اینکه ترکیه عضو ناتو بود و تحریم‌های شدیدی علیه ایران وجود داشت، شهید بخون به عنوان یک وابسته نظامی، موفق شد نشست‌های هماهنگی سوریه را هماهنگی و مدیریت کند.

پدرم با تلاش های خود یک سفر رسمی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح به ترکیه را هماهنگ کرد و تفاهمات نظامی بزرگی بین دو کشور رقم خورد. او اجازه پیدا کرد و حتی فرماندهان ارشد ترکی را به ایران بیاورد و از تأسیسات دفاعی بازدید کنند. این مأموریت، نمونه‌ای روشن از توانایی شهید بخون در ترکیب دو عرصه میدان و دیپلماسی بود؛ عرصه‌ای که پدرم در آن  هم یک نظامی اطلاعاتی بود و هم یک دیپلمات باتدبیر.

دوستی دیرین با سرداردلها

ارتباط شهید بخون با سردار حاج قاسم سلیمانی، یکی از عمیق‌ترین و ماندگارترین پیوندهای زندگی او بود؛ پیوندی که از جلسات کاری آغاز شد. پدرم پس از شهادت حاج قاسم، دیگر دنیا برایش بی‌معنا از شده بود و می‌گفت: من از قافله جا ماندم. آن‌ها لیاقت داشتند، من چه کم داشتم؟ این حالت با شهادت سردار باقری و دوستان نزدیکش در جنگ دوازده‌روزه، به اوج خود رسید و او را بیش از پیش بی‌قرار کرد. پدرم همیشه می‌گفت: حاج قاسم یک مکتب بود.

پدرم مجاهدی گمنام بود

در اوج مقام، ساده‌زیست بود 

یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شهید بخون که همرزمانش پس از شهادت او نیز بر آن تأکید می‌کنند، ساده‌زیستی و پرهیز از هرگونه استفاده شخصی از جایگاه و امکانات سازمانی بود. یک بار به او گفتم تو که مقام بالایی داری، چرا از امکانات جایگاه خود استفاده نمیکنی؟ گفت من نمی‌توانم در قبال همه جوابگو باشم.

این حساسیت، تنها به رفت‌وآمد محدود نمی‌شد. بارها دیده شده بود که هزینه بلیط اتوبوس سربازان یا کمک‌هزینه سفر همکاران را از جیب خود پرداخت می‌کند. یک بار به من زنگ زد و گفت به فلان شماره حساب فلان مبلغ را واریز کن. بعدها فهمیدم آن پول را برای یک سرباز شهرستانی فرستاده بود که پول بلیط اتوبوس نداشت. پدرم همیشه می‌گفت من می‌توانم شما را به عنوان پدر خانواده قانع کنم، اما نمی‌توانم از نود میلیون ایرانی حلالیت بطلبم. این جمله، خلاصه تمام زندگی او بود.

نظم و انضباط در کار؛ میراثی که برای همکاران ماند

یکی از ویژگی‌های برجسته پدرم که همرزمانش پس از شهادت او نیز بارها بر آن تأکید کردند، نظم و انضباط بی‌نظیر او در محیط کار بود؛ ویژگی‌ای که به گفته همکارانش، به یک فرهنگ سازمانی در بخش‌های تحت مسئولیت او تبدیل شده بود. درمواردی که امکان مراحعه به محل کار ایشان را داشتم می دیدم که همه چیز به شکلی شگفت‌انگیز منظم و مرتب چیده شده بود. پوشه‌ها، فایل‌ها و اسناد، همه سر جای خود قرار داشتند. 

این نظم، تنها به ظاهر دفتر محدود نمی‌شد. فرماندهان ستاد کل نیروهای مسلح به من می‌گفتند ما نظم، انضباط و مسئولیت‌پذیری را از شهید بخون یاد گرفتیم. حتی با اینکه خودش حضور نداشت و دفترش خالی بود، اما نظم موجود در آن اتاق، گویای شخصیت او بود.

یکی از همکاران شهید بخون در این باره می‌گوید: در طول سال‌هایی که با او کار کردم، هیچ‌گاه ندیدم که یک پرونده در جای اشتباه قرار بگیرد. او همه چیز را در جای خود نگه می‌داشت و این نظم را به همه ما نیز منتقل کرد. پدرم همیشه می‌گفت: نظم، تنها یک ویژگی شخصی نیست؛ نشانه احترام به کار، همکاران و ارباب‌رجوع است. او معتقد بود اگر کارها منظم نباشد، حق مردم ضایع می‌شود و این قابل قبول نیست.

پدرم مجاهدی گمنام بود

آرزوی شهادت؛ از حرم امن الهی تا صبح موعود

 پدرم در آخرین سفر معنوی خود به حج تمتع در سال ۱۴۰۴، مدام برای شهادت دعا می‌کرد. هر روز، سه بار در مسجدالنبی (ص) نماز می‌خواند. در میانه مناسک حج، وقتی جنگ دوازده‌روزه آغاز شد، به همکارش گفت: من می‌خواهم به ایران بازگردم، اینجا وقت تلف کردن نیست. اما باید برگردم. ولی شرایط اجازه نداد و پس از پایان مناسک حج به ایران بازگشت. مادرم تعریف می‌کرد که در زمان بازگشت از سفر حج که به کربلا نیز به خاطر شرایط جنگی و بازگشت زمینی مشرف شدند، شهید بخون در حرم امام حسین (ع) و نجف اشرف بیت‌الاحزان کرد و گفت: دیگر لذتی از این دنیا ندارم، همگی رفتند.

در ۲۱ اسفند، یک روز قبل از شهادت، شهید بخون با همسر خود به بهشت زهرا (س) برد. بعد از آن پدرم به مزار شهید باقری و سایر همرزمانش در قطعه ۲۴ بهشت زهرا (س)‌ رفت و نیم ساعت بالای سر آن‌ها نشست و گریه کرد. صبح ۲۲ اسفند، بر خلاف همیشه، پدرم بدون اینکه مرا با صدای بلند بیدار کند، آرام در اتاق من را زد و گفت برخیز برویم. ماشین را سوار شدیم و بعد از رسیدن به مقصد، خبر نداشتم که این آخرین وداع است. پدرم به همراه همکاران دیگر به جلسه نظامی رفتند و حوالی ساعت ۱۰ صبح، دشمن آن مرکز را هدف قرار داد و شهید بخون و چند تن دیگر از همرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

سخن پایانی و پیام فرزند شهید به جوانان

سجاد بخون در پایان گفت‌وگو، تصویری کامل از پدرش برای مخاطبان ترسیم می‌کند:‌ پدرم به معنای واقعی کلمه مجاهد فی سبیل الله بود. نه فقط در جنگ، بلکه در تمامی حالات مثل کار و زندگی شخصی و حتی در تربیت خانوادگی. به من یاد داد که مسئولیت‌پذیر باشم، نترسم و آرزوی بزرگ داشته باشم. او گمنام زندگی کرد و گمنام خدمت کرد. کارش در حوزه اطلاعات نظامی بود که ذاتش گمنامی است. اما تأثیر کارهایش در دیپلماسی و امنیت کشور، ماندگار خواهد ماند. 

فرزند شهید در ادامه با اشاره به سخن معروف رهبر انقلاب که شهادت را تاج زرین جوانان دانسته‌اند، می‌گوید: من از پدرم آموختم که هدف بزرگ داشته باشیم و برای رسیدن به آن، از جان و مال و جوانی خود مایه بگذاریم. اگر در راه حق قدم برداریم، خدا بهترین پاداش را به ما می‌دهد. من به وجود چنین پدری افتخار می‌کنم و امیدوارم راهش ادامه پیدا کند.

پدرم همیشه می‌گفت: اگر می‌خواهید کاری برای این کشور بکنید، اول خودتان را بسازید. نظم، مسئولیت‌پذیری و اخلاص، سه کلید اصلی است که او در تمام زندگی‌اش به آن پایبند بود. امروز که او نیست، من به عنوان فرزندش وظیفه دارم این راه را ادامه دهم و به نسل جوان بگویم که شهادت، پایان راه نیست؛ آغاز یک زندگی جاوید است.

انتهای پیام/ آرش سلیمی فر 


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه