رها زارعی، فقط هفت سال داشت؛ اما برای فریبا بستام، مادرش آنقدر بزرگ بود که حالا نبودنش، تمام زندگی را کوچک و خالی کرده است. مادری که شب قبل فاجعه، مثل همیشه، «رها» را بوسید و خداحافظی کرد و صبح، خسته از شیفت شبانه بیمارستان، با صدای تلفن معلمش از خواب بیدار شد؛ صدایی که پشت آن چیزی جز هجوم باد نمیشنید. اما پس از ساعتها جستوجوی بیوقفه در بیمارستان و سردخانه، رها را زیر آوار مدرسه شجره طیبه میناب یافتند؛ در آغوش معلمش، کنار دو همکلاسیاش، با کولهای بر پشت و در حالت سجده. حالا مادر رها که خودش هر روز شاهد تولد نوزادان در بیمارستان است، میگوید: هر کودکی که به دنیا میآید، برایش یادآور دختر هفتسالهای است که دیگر به خانه برنمیگردد.