آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۶۴۷
۱۱:۱۲

۱۴۰۵/۰۶/۳۱
گفت‌و‌گو با مادر و پدر شهید «محمد رضا مریمی» از شهدای جنگ ۱۲ روزه

فرزندم با علاقه به پرواز، راهی دانشگاه شهید ستاری شد

پدر و مادر شهید خلبان محمدرضا مریمی در گفت‌و‌گو با نوید شاهد کرمانشاه، از ویژگی‌های اخلاقی و اعتقادی فرزندشان، علاقه او به خلبانی و بالگرد، ورود به دانشگاه شهید ستاری و موفقیت تحصیلی او و همچنین آخرین روز‌های زندگی این شهید از شهدای جنگ ۱۲ روزه روایت کردند.


فرزندم با علاقه به پرواز راهی دانشگاه شهید ستاری شد
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید خلبان «محمدرضا مریمی» از شهدای جنگ ۱۲ روزه، جوانی بود که علاقه به پرواز را از سال‌های نوجوانی در وجود خود پرورش داد و با تلاش فراوان مسیر تحصیل و خدمت در حوزه هوانیروز را طی کرد. خانواده این شهید، محمدرضا را فرزندی آرام، مهربان، مؤدب و پایبند به نماز و ارزش‌های دینی می‌دانند که در کنار علاقه جدی به حرفه خلبانی، به خانواده نیز وابستگی و احترام ویژه‌ای داشت.
پدر و مادر شهید مریمی در روایت خود از دوران کودکی، تحصیل، ورود او به دانشگاه شهید ستاری، علاقه‌اش به بالگرد‌ها و همچنین آخرین روز‌های زندگی فرزندشان می‌گویند؛ روایتی که بخش‌هایی از شخصیت و سبک زندگی این شهید را از زبان نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش بازگو می‌کند.

کودکی و سال‌های نخست زندگی

مادر شهید: محمدرضا ۲۱ مرداد سال ۱۳۸۱ در بیمارستان معتضدی متولد شد. حدود سه، چهار سال در روستا زندگی کردیم و بعد از آن به کرمانشاه آمدیم. چند سال هم در شهر زندگی کردیم و محمدرضا تا کلاس سوم ابتدایی در همان‌جا درس خواند و بعد از آن ادامه تحصیلش را در کرمانشاه دنبال کرد.
از همان دوران کودکی، پسری آرام، مهربان و دوست‌داشتنی بود. با دیگران رفتار خوبی داشت و در خانه نیز احترام زیادی برای ما قائل بود. هرچه بزرگ‌تر شد، این ویژگی‌ها در وجودش بیشتر دیده می‌شد.

فرزندم با علاقه به پرواز راهی دانشگاه شهید ستاری شد

محمدرضا همیشه به نماز و مسجد پایبند بود

مادر شهید: محمدرضا در دوران دبیرستان ارتباط زیادی با مسجد و پایگاه داشت. تقریباً همیشه برای نماز به مسجد می‌رفت و در فعالیت‌های پایگاه نیز حضور پیدا می‌کرد. در خانه هم نماز را با توجه و آرامش خاصی می‌خواند. معمولاً به اتاقش می‌رفت و آنجا نماز می‌خواند.
گاهی هنگام نماز، به‌ویژه در رکوع و سجده، گریه می‌کرد. بعد از تمام شدن نماز نیز مدتی در سجده می‌ماند و دعا می‌کرد. همیشه به من می‌گفت: «مامان، برایم دعا کن.» من هم در جوابش می‌گفتم: «عاقبت‌به‌خیری‌ات را از خدا می‌خواهم.»
محمدرضا علاقه زیادی داشت که کنار خانواده باشد و رابطه صمیمانه‌ای با ما داشت. احترام زیادی برای من و پدرش قائل بود و هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد حرف یا رفتاری باعث ناراحتی ما شود.

فرزندم با علاقه به پرواز راهی دانشگاه شهید ستاری شد

علاقه‌ای که از نوجوانی به پرواز داشت

پدر شهید: محمدرضا از همان دوران نوجوانی علاقه خاصی به پرواز داشت. وقتی صحبت از هواپیما و بالگرد می‌شد، با علاقه دنبال می‌کرد. این علاقه به مرور جدی‌تر شد و تصمیم گرفت در مسیر خلبانی و خدمت در نیرو‌های مسلح قدم بردارد.
او برای رسیدن به هدفش بسیار تلاش کرد. مراحل مختلف آزمون و معاینات را پشت سر گذاشت و در نهایت وارد دانشگاه شهید ستاری شد.
مادر شهید: چهار سال در دانشگاه شهید ستاری تحصیل کرد. وقتی دوره‌اش تمام شد، با خوشحالی به خانه آمد و گفت: «مامان، من به آرزویم رسیدم. چهار سال دانشگاه را با موفقیت پشت سر گذاشتم.»
یکی از چیز‌هایی که خیلی به آن افتخار می‌کرد این بود که در دانشگاه شهید ستاری موفق شده بود نفر دوم دانشگاه شود و در جمع دانشجویان نخبه قرار بگیرد. برای ما هم موفقیتش خیلی ارزشمند بود، چون می‌دیدیم برای رسیدن به هدفش زحمت کشیده است.

دقت و پشتکار محمدرضا در مسیر خلبانی

مادر شهید: برای مراحل استخدام و معاینات تخصصی همراهش به تهران رفتیم. دو روز مربوط به معاینات عمومی و مصاحبه بود و دو روز هم معاینات تخصصی انجام می‌شد.
من بیشتر از همه نگران زانو و دندان‌هایش بودم، چون می‌دانستم برای خلبانی روی این مسائل حساسیت زیادی وجود دارد. معاینات زانو و دندانش را با موفقیت پشت سر گذاشت و تست قلب هم انجام داد.
در یکی از روزها، تابستان بود و محمدرضا بیرون اتاق پزشکان نشسته بود و منتظر نتیجه معاینات بود. وقتی پزشک از اتاق بیرون آمد، به او گفت: «برو، خدا نگهدار.» همان زمان متوجه شدیم که مراحل مربوط به انتخاب او با موفقیت پیش رفته است.
برای ما دیدن خوشحالی محمدرضا خیلی شیرین بود؛ چون می‌دانستیم از کودکی آرزوی پرواز داشته و حالا قدم به قدم به آرزویش نزدیک شده است.

فرزندم با علاقه به پرواز راهی دانشگاه شهید ستاری شد

اگر صدای بالگرد می‌آمد، سریع به پشت پنجره می‌رفت

پدر شهید: محمدرضا فقط یک شغل را انتخاب نکرده بود؛ واقعاً به کارش علاقه داشت. هرجا صحبت از بالگرد می‌شد، اطلاعات زیادی داشت. اگر در خانه صدای بالگرد می‌آمد، سریع خودش را به پنجره می‌رساند و دنبال آن می‌گشت.
خودش می‌گفت در دانشگاه وقتی استادان مشخصات بالگرد‌ها را توضیح می‌دادند، او از قبل اطلاعات زیادی درباره آنها داشت. حتی استادانش تعجب می‌کردند و می‌پرسیدند: «این اطلاعات را از کجا آورده‌ای؟ ما که استاد هستیم، این همه اطلاعات نداریم.»
محمدرضا برای کارش اهمیت زیادی قائل بود. منظم بود و همیشه تلاش می‌کرد سر وقت در محل خدمت حاضر شود.
مادر شهید: حتی وقتی در خانه بود، اگر زمان رفتن به محل کارش می‌رسید، نمی‌گفت پنج دقیقه دیگر می‌روم. می‌گفت: «مامان، دوست دارم سر وقت سر کارم باشم.»

اول اجازه بده نمازم را بخوانم

مادر شهید: یکی از خاطراتی که هیچ‌وقت از ذهنم نمی‌رود، مربوط به یکی از روز‌هایی است که محمدرضا به خانه آمد. لباس نظامی تنش بود. همان زمان یکی از بستگانمان در بیمارستان بستری بود و محمدرضا تصمیم گرفت به عیادتش برود.
گفت: «بابا، من می‌خواهم بروم سری به حاجی بزنم.»
پدرش گفت: «من هم می‌آیم.»
محمدرضا گفت: «باشه، ولی اول اجازه بده نمازم را بخوانم.» رفت و نمازش را خواند و بعد با هم به بیمارستان رفتیم.
این رفتار برای محمدرضا عادی بود. همیشه نماز را در اولویت قرار می‌داد. حتی اگر عجله داشت، سعی می‌کرد ابتدا نمازش را بخواند و بعد کارش را انجام دهد.
مادر شهید: یک شب در خانه دایی‌اش بودیم. دایی محمدرضا به او گفت: «نمی‌خواهی بروی استعلاجی بگیر؟» 
محمدرضا با همان لحن شوخی و صمیمیتی که با دایی‌اش داشت، گفت: «دایی، تو چرا این حرف را می‌زنی؟ عشق من این است که سر خدمتم بروم.»
این حرفش برای من خیلی جالب بود. واقعاً خدمت را دوست داشت و کارش برایش اهمیت زیادی داشت.

فرزندم با علاقه به پرواز راهی دانشگاه شهید ستاری شد

روایت همکار محمدرضا از آخرین روز

پدر شهید: بعد از شهادت محمدرضا، در یکی از برنامه‌هایی که خانواده شهدا دعوت شده بودند، با تعدادی از همکارانش صحبت کردیم. یکی از همکارانش که به نام سجاد بود، بخشی از اتفاقات روز شهادت محمدرضا را برایمان تعریف کرد.
گفت صبح زود با او تماس گرفته و گفته بود که خودرو ندارد و از او خواسته بود دنبالش بیاید. بعد با هم به محل خدمت رفتند.
همکارش می‌گفت محمدرضا آن روز روحیه خاص خودش را داشت و با دوستانش صحبت می‌کرد. حتی گفته بود: «بریم یه بستنی بخوریم؛ ما که شهید می‌شویم.»
بعد از انجام کار‌ها و مأموریت، برای مدتی به محل دیگری رفتند و دوباره برگشتند. در ادامه همان مأموریت، محمدرضا به شهادت رسید.
شنیدن این روایت برای ما سخت بود، اما از طرفی وقتی حرف‌های همکارانش را می‌شنیدیم، متوجه می‌شدیم محمدرضا در محیط کار هم همان روحیه‌ای را داشته که ما در خانه از او سراغ داشتیم؛ مسئولیت‌پذیر، علاقه‌مند به کار و در عین حال صمیمی با همکارانش.

هر روز منتظر بودم ماشینش را از پنجره ببینم

مادر شهید: وقتی محمدرضا سر کار می‌رفت، من همیشه منتظر آمدنش بودم. از پنجره نگاه می‌کردم ببینم ماشینش چه زمانی می‌آید. وقتی در می‌زد، می‌گفتم: «سلام مامانی.»
بعد می‌گفتم: «مامان، غذا کشیدم، بیا غذایت را بخور.»، اما معمولاً جواب می‌داد: «مامان، یک دقیقه صبر کن، اول نمازم را بخوانم.»
نماز برایش اهمیت زیادی داشت. حتی زمانی که خسته از سر کار برمی‌گشت، اول نمازش را می‌خواند و بعد سراغ غذا می‌آمد.
محمدرضا واقعاً به من و پدرش احترام می‌گذاشت. رابطه‌اش با ما خیلی صمیمی بود. برای همین نبودنش برایمان بسیار سخت است.

فرزندم با علاقه به پرواز راهی دانشگاه شهید ستاری شد

محمدرضا عاشق خدمت بود

پدر شهید: محمدرضا برای رسیدن به هدفش تلاش کرد. از دوران نوجوانی علاقه‌اش به پرواز را دنبال کرد، درس خواند، در دانشگاه موفق شد و بعد وارد مسیر خدمت شد. برای کارش ارزش قائل بود و آن را با علاقه انجام می‌داد.
مادر شهید: محمدرضا را خیلی دوست داشتم و هنوز هم نبودنش برایم باورکردنی نیست. همیشه منتظر بودم از سر کار برگردد، در را بزند و بگوید «سلام مامانی». حالا هر بار که منتظرش می‌مانم، نبودنش را بیشتر احساس می‌کنم.
با این حال، وقتی به زندگی‌اش نگاه می‌کنم، می‌بینم محمدرضا از کودکی تا روز‌های آخر زندگی‌اش همان مسیر را دنبال کرد؛ پسری آرام و مهربان که نماز و خانواده برایش اهمیت داشت و برای رسیدن به آرزویش، یعنی پرواز و خدمت، تلاش زیادی کرد.
او به آرزویش رسید و نامش در شمار شهدای جنگ ۱۲ روزه ماندگار شد.
انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه