آرزوی دخترانه محدثه؛ «مامان، میشود خانوادگی به بهشت برویم؟»
به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، شهیده «محدثه اقدسی» دختری پرنشاط و باهوش که با عشق به کتاب و شهدا و انتخاب آگاهانه حجاب، زندگی کوتاهش را با باور و آرامش سپری کرد؛ اما آخرین آرزویش برای بهشت خانوادگی، پس از شهادتش معنایی دیگر یافت.
محدثه چه جور دختری بود و بیشتر از همه چه ویژگیای در او به چشم میآمد؟
محدثه دختری بسیار پرنشاط و در عین حال آرام بود. خیلی باهوش، منطقی و خوشفکر بود و اصلاً اهل لجبازی نبود. اگر کاری را برایش توضیح میدادیم و دلیلش را میفهمید، میپذیرفت. روابط اجتماعی خیلی خوبی داشت و هم با بچهها و هم با بزرگترها بهخوبی ارتباط برقرار میکرد.
یکی از دوستانش درباره او میگفت: «محدثه بهجا میخندید، بهجا شوخی میکرد، بهجا سکوت میکرد و بهجا حرف میزد.»
چه علاقهمندیهایی داشت؟
دختر توانمندی بود. اسکیت و دوچرخهسواری را بدون اینکه کسی به او آموزش بدهد، یاد گرفته بود. در کلاسهای والیبال و شنا هم شرکت میکرد. به کارهای هنری، نقاشی و خوشنویسی علاقه داشت و از کلاس پنجم شروع کرده بود به ساختن زیورآلاتی مثل دستبند.
خیلی کتاب میخواند و کتابهای مربوط به شهدا را بیشتر از همه دوست داشت. به درسهای حفظی مثل تاریخ هم علاقه زیادی داشت و بیان خوبی داشت؛ در مدرسه هم نماینده گروه بود.
از نظر اعتقادی چه حال و هوایی داشت؟
از همان کودکی نسبت به مسائل اخلاقی مقید بود. روزههایش را کامل میگرفت و به حجاب هم علاقه زیادی داشت. حتی یک بار به او گفتم لازم نیست حتماً چادر بپوشی و میتوانی حجابهای پوشیده دیگری را انتخاب کنی، اما خودش گفت: «با چادر امنیت و آرامش دارم.» انتخاب چادر کاملاً از طرف خودش بود.
محدثه چه ارتباطی با شهدا داشت؟
به شهدا علاقه زیادی داشت و کتابهای زیادی درباره آنها میخواند، آخرین کتابی هم که در دست داشت و می خواند، خاطرات همسر سردار شهید «احمد یوسفی»، با نام «پاییز آمد» بود. به حاج قاسم هم علاقه عاطفی خاصی داشت. وقتی به مزار حاج قاسم رفته بود، با من تماس گرفت و گفت: «مامان، نمیدونی اینجا چه حال و هوایی داره؛ مثل بهشته، باید بیایی و ببینی.»
تصاویر مردم غزه و فلسطین هم خیلی ناراحتش میکرد و نسبت به رنج آنها حساس بود.
یکی از جملههای محدثه که پس از شهادتش معنای دیگری پیدا کرد، درباره رفتن خانوادگی به بهشت بود. ماجرا چه بود؟
چند هفته قبل از شهادتش یک روز به من گفت: «مامان، خدا نمیتونه کاری کنه که ما خانوادگی بریم بهشت؟»
آن زمان فکر کردم منظورش دوری از خانواده است. به او گفتم: «مادر، چرا این را میگویی؟ بابا که دارد زحمت میکشد و زندگی خوبی برایمان فراهم میکند.»
گفت: «مامان، منظورم چیزهای دنیایی نیست. سخته ایمانمون رو حفظ کنیم و گناه نکنیم. آدم میترسه نتونه خودش رو حفظ کنه. خدا یه کاری کنه خانوادگی بریم بهشت که خیالمون از عاقبتمون راحت باشه.»
چند هفته بعد، محدثه همراه با پدر و برادرش به شهادت رسید. آن زمان تازه فهمیدم حرفی که زده بود، چه معنای عمیقی داشته است.
از آخرین روز زندگی محدثه و لحظه وقوع حادثه بگویید.
سحرگاه ۲۳ خرداد، با صدای انفجار بسیار شدیدی از خواب پریدم. شدت صدا و تکانها به حدی بود که ابتدا فکر کردم زلزله شده است. من به گوشهای پرتاب شدم و وقتی خواستم از اتاق خارج شوم، دیدم همهچیز بههم ریخته و راه خروج بسته است.
ما در طبقه نهم بودیم. وقتی از پنجره نگاه کردم، ساختمان را دیدم که به زمین چسبیده و همهجا پر از دود و خاکستر بود. بعد که از ساختمان خارج شدم، فهمیدم اسرائیل حمله کرده است.
به سمت اتاق بچهها رفتم و هرچه صدایشان کردم، جوابی نشنیدم. حدود ۲۴ ساعت پای ساختمان ماندم و حاضر نبودم آنجا را ترک کنم تا اینکه پیکر محدثه، پدر و برادرش را از زیر آوار خارج کردند.
اگر بخواهید محدثه را در یک جمله توصیف کنید، چه میگویید؟
محدثه دختری آرام، باایمان، پرنشاط و دوستداشتنی بود؛ دختری که همیشه آرزو داشت عاقبتبهخیر شود و در نهایت، همراه پدر و برادرش به آرزویش رسید و آسمانی شد.
انتهای پیام/
