آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۱۷۷
۰۰:۰۲

۱۴۰۵/۰۶/۲۴
گفت‌وگو با برادر شهید «محمدرضا محمدیان»

از پشت جبهه تا میدان امروز؛ اتحاد، بصیرت و اقتدا به شهدا

مجتبی محمدیان می‌گوید: «امروز باید احساس مسئولیت، وجدان انقلابی ایرانی، حماسی و در فکر همدیگر بودن؛ باید حفظ شود؛ یعنی باید اتحاد، انسجام‌مان و بصیرت‌ها را اضافه کنیم، اطلاع‌رسانی شفاف بکنیم و پای کار و راستگو باشیم.»


در این مصاحبه، مجتبی محمدیان، برادر شهید «محمدرضا محمدیان»، خاطرات خود را از برادرش، ویژگی‌های اخلاقی و معنوی او، نحوه شهادتش و تأثیر شهادت بر خانواده را روایت می‌کند. او که خود نیز در عملیات‌های دفاع مقدس حضور داشته و جانباز شیمیایی است، از مسیر قرآنی خانواده و ادامه راه شهید را در گفت‌وگو با نوید شاهد سمنان بیان می‌کند.

از پشت جبهه تا میدان امروز؛ اتحاد، بصیرت و اقتدا به شهدا

معرفی و تحصیلات شهید

محمدرضا تقریباً بعد از اینکه دیپلم گرفت، دانشگاه امتحان داد، دانشگاه تربیت معلم قبول شد. رشته‌اش ریاضی فیزیک بود، خیلی هم درس‌خوان و هم مأنوس شده بود به دعا و راز و نیاز، مخصوصاً در حوزه قرآن که تلاوت می‌کرد و تدریس می‌کرد. دوچرخه‌سوار نمونه و مربی بود. ایشان تقریباً هجده ساله بود که به جبهه رفت و سال ۱۳۶۲ شهادت نصیب او گردید. آن روزی که خبر شهادت محمدرضا را برای من آوردند، من پانزده ساله بودم و دوره راهنمایی درس می‌خواندم و آن روز زمین و زمان، کوچه و محله، فضایی بسیار متفاوت داشت. ما خیلی متأثر بودیم، همه نگران بودیم. به هم تسلیت می‌گفتند. هم‌کلاسی‌های من هم می‌آمدند تسلیت می‌گفتند. وضعیت خیلی سختی بود و در هر صورت خانواده ما مخصوصاً مادر و پدر من بسیار گریه می‌کردند، بسیار دلتنگی می‌کردند که روز بسیار غم‌انگیزی برای ما بود. اما می‌دانستیم که در راه خدا بوده، در راه امام حسین(ع) بوده و همه خوشحال بودیم که یک نفر در خانواده ما سربلند شده و در هر صورت گل کاشته و ما بابت این ایثار و بزرگی‌اش به او افتخار می‌کنیم و این درجه به ما داده شد.

آخرین خاطرات

آخرین خاطره‌ای که از محمدرضا دارم و تو ذهنم است، در واقع تلاش، وقت‌شناسی و درس خواندنش که چقدر به درس خوندن تاکید می‌کرد. در یک اتاق خاصی درس می‌خواند و دائماً وقت خودش را استفاده می‌کرد، برنامه‌ریزی می‌کرد. خیلی مقید به زمان بود. به محض اینکه اذان می‌شد با دوچرخه سریع خودش را به مسجد جامع می‌رساند و در آنجا نماز می‌خواند و در درسش هم بسیار کوشا بود، کلاس قرآن داشت و آموزش می‌داد. جا‌های مختلف مثل هیئت‌ها فعالیت می‌کرد و قلم می‌زد و خاطره‌ها را یا آن چیزی که تو ذهنش می‌گذشت، می‌نوشت که اکثراً دعا و قرآن بود و روی مطالب معرفتی کار می‌کرد. برای ما آن مظلومیت، تلاش، معنویت و برنامه‌ریزی‌اش همیشه خاطره‌انگیز بود.

ویژگی‌های شهید در جبهه

محمدرضا در جبهه هم قرآن تدریس و هم تلاوت می‌کرد. در بین هم‌رزمان به ایمان، تقوا و به تلاوت زیبای قرآن معروف بود. کفش‌های هم‌رزمش را تمیز می‌کرد، جابجا می‌کرد و درست می‌کرد. به دیگران در آن فضای سرد کردستان کمک می‌کرد. چیزی که از ایشان خیلی تعریف می‌کردند این بود که در آن سرمای شدید که شدت سرما دستش یخ می‌زد، تلاوت قرآن را فراموش نمی‌کرد و این موقعیت را از دست نمی‌داد. خیلی آدم ایثارگر و بحمدالله نورانی و دوست‌داشتنی بود، از نگاه هم‌رزمانش. محمدرضا فردی با اخلاص، بسیار پرتلاش، بی‌سر و صدا و در مقابل کسانی که زور می‌گفتند و رفتار ناشایست داشتند، رفتار متناسب از خودش بروز می‌داد و با صبر خودش برای دیگران الهام‌بخش بود؛ یعنی در واقع آن‌ها را خیلی تحت تأثیر قرار می‌داد. کما اینکه بعد از گذشت این همه سال از شهادتش، بعضی از رفتار‌هایی که بعضی افراد با او داشتند، می‌گویند که ما این برخورد را با شهید داشتیم و برخوردمان درست نبود، اما ایشان با این صبر و سعه صدر و عقلانیتی که داشت در واقع خنثی می‌کرد و ما در حسرتیم که شخصیت بزرگی را از دست دادیم. در جبهه محمدرضا به عنوان استاد اخلاق شناخته می‌شد و واقعاً از نظر اخلاقی نمونه بود و از نظر استقامت، صبر و اخلاص.

ایثار برای هم‌وطن 

بنده در عملیات‌های مختلفی در نقش اطلاعات و عملیات شرکت کردم. ما در آنجا اطلاعات منطقه را به فرمانده گردان منتقل می‌کردیم. اما اساساً در آنجا ما با توجه به اینکه در خاک عراق نفوذی بودیم و مورد تهاجم دشمن توسط خمپاره‌های زیادی قرار گرفتیم و موج انفجارات زیادی که اتفاق افتاد، شنوایی‌ام دچار مشکل شد و البته در آنجا چهار بار در همان منطقه گردویی کردستان عراق، خمپاره‌هایی که می‌زدند، شیمیایی بود و چهار بار شیمیایی شدم از نواحی، پوست، چشم و ریه که توفیقی بود ولی در عین حال در آنجا دیگر چیزی طبیعی بود که برای هرکاری که ما می‌خواستیم انجام بدهیم، باید این وضعیت را تحمل می‌کردیم. در واقع وقتی که شیمیایی زدند، به‌خاطر اینکه یک بنده خدایی ماسک نداشت، ماسک خودم را به او دادم و همان‌جا علی‌رغم اینکه سعی کردیم با پارچه‌های نمدار از ورود مواد شیمیایی به درون بدن‌مان جلوگیری کنیم، نشد و شیمیایی شدم.  البته ناگفته نماند، چون ما در آنجا نیروی اطلاعاتی بودیم، نمی‌توانستیم به درمانگاه‌های صحرایی مراجعه کنیم. به‌خاطر شرایط‌‌مان هیچ سند‌ درمانی در کل منطقه نداشتیم، ولی در عین حال به‌خاطر همین است که ما بخشی از جانبازی خودمان را چون اسناد نبوده مثل شیمیایی و اینها، درصدش را دریافت نکرده‌ام. من با محمدرضا هم‌سنگر نبودم اما با برادر دیگرم، عبدالرضا همسنگر و هم‌منطقه‌ای بودم و از احوال محمدرضا خبر داشتیم، چون دائماً برای‌مان نامه می‌نوشت و از اینکه در کجاست و چه‌کاری انجام می‌دهد، خبر داشتیم تا اینکه خبر شهادتش رسید.

قوت قلب خانواده

عبدالرضا و محمدرضا با هم به جبهه رفتند. وقتی من می‌خواستم بروم، مادرم خیلی ناراحتی می‌کرد، ولی از منزل زدم بیرون و به هر زحمتی که بود توانستم به جبهه بروم. دائماً هم نامه می‌نوشتم. ولی وقتی محمدرضا شهید شد، زمانی بود که من در سمنان بودم. آن چیزی که به ما قوت قلب می‌داد، این بود که راهش، راه درستی بود و باعث افتخار خودش و خانواده‌اش شد و آن همه خوبی‌ها، دلسوزی‌ها و مهربانی‌هایش و همه کار‌ها و رفتار‌هایی که برای ما الگو بود، برای ما تجلی می‌کرد در ذهن ما ماند و خیلی ارزشمند بود. وقتی دوستانش خاطراتش را در جبهه تعریف می‌کردند و از خوبی‌هایش برای ما می‌گفتند، قوت قلبی برای ما بود و می‌فهمیدیم که فردی واقعاً آسمانی بوده و لیاقت شهادت داشته است.

مسیر قرآنی خانواده

با توجه به اینکه زمانی که برادرم شهید شد و من در سن نوجوانی بودم، ایشان الگوی قرآن برای ما بود. البته ناگفته نماند که پدر مرحوم ما در برنامه زندگی خودش همیشه تلاوت قرآن می‌کرد؛ هر روز و گاهی صبح تا ظهر فرصت می‌کرد می‌نشست قرآن می‌خواند. محمدرضا که شهید شد، برادر دیگرم هم که قرآنی بود و بعد از ایشان، خواهر بنده هم که به رحمت خدا رفته‌اند هم از مربیان بزرگ و پیشکسوت قرآن بود. خودمان هم در مسیر قرآن قرار گرفتم چون ما در خانواده‌ای مذهبی بودیم و نهایتاً این کار کردن با قرآن را من دائم تلاش می‌کردم و سعی می‌کردم که قرائت کنم و کلاس‌های مختلف می‌رفتم. از ابتدایی من در کلاس‌های قرآن شرکت می‌کردم و تلاش کردم تا این لحظه که ۵۶ ساله‌ام، در کلاس‌ها، دوره‌ها، آموزش‌ها، تدریس و داوری در رشته‌های مختلف فعال بوده‌ام و به عنوان یکی از پیشکسوتان و نخبگان عرصه فرهنگی و قرآنی در استان و کشور هستم. از آن زمان تا به حال، همیشه در زندگی‌ام قرآن را اول قرار داده‌ام، حتی اگر منافع نداشته یا حتی اگر به ضررم بوده، سعی کردم فرامین قرآن را در زندگی‌ام پیاده کنم. انرژی‌ها، هزینه‌ها، وقت‌ها و سرمایه‌های خودم را صرف قرآن کنم و همه برگرفته از همان تربیت قرآنی‌ای بود که خانواده انجام داد. از آنجا که خانواده ما خانواده قرآنی بود و منطق و چارچوب قرآنی داشت، این کار را ادامه داده و می‌دهم و همین الان هم بسیار علاقه‌مند به این فضا هستم و حتی تحصیلات تکمیلی خودم را در همین راستا قرار داده‌ام. برادرم البته وصیت‌نامه‌ای هم دارد که این وصیت‌نامه در چارچوب منطق قرآن است. به نظر من از دید قرآنی یک وصیت‌نامه کامل، قرآنی و ارزشمند است. اینها همه اثر گذاشته و الان همین کار قرآن را که در من اثر گذاشته همین‌طور در فرزندان بنده؛ دو پسر و یک دخترم و همچنین همسرم در زمینه حوزه قرآنی تحصیلات تکمیلی دارد و فرزندانم در حوزه قرآن حافظ کل و قاری هستند و عقب ماندن از شهدا را در واقع به عنوان جبران و کفاره همه گناهان و قصور‌ها در نظر گرفتیم و داریم کار می‌کنیم و فعالیت می‌کنیم تا ان‌شاءالله شرمنده شهدا نشویم.

مردم پای کار امروز و دیروز

در زمان دفاع مقدس مردم، هرکسی، هر جوان و نوجوان، همه دنبال این بودند که خدمتی بکنند. اگر پشت جبهه بودند، سعی می‌کردند با کمک مالی، بسته‌بندی، حضور در پایگاه‌ها، کشیک دادن، برقرار کردن امنیت داخلی، نگهبانی و هرکاری را که می‌توانستند، انجام می‌دادند. آن روز‌ها وقتی ماشین تبلیغات سپاه و بسیج در خیابان‌ها دور می‌زد و "با نوای کاروان" می‌خواند و می‌گفت: ای لشکر حسینی، دیگر همه مردم حسینی می‌شدند و حسینی‌وار می‌آمدند وسط میدان. حالا چه تفاوتی بین مردم پای کار آن دوران با شرایط امروز است؟ آن روز هم همه آمدند وسط و پیروز میدان بودند. امروز هم مردم آمده‌اند وسط میدان و دیگر اصلاً از وسط میدان نمی‌خواهند کنار بروند، بلکه می‌خواهند نتیجه بگیرند. شباهتش به این است که الان اینجا در خیابان، مردم می‌آیند و انجام وظیفه می‌کنند و چه بسا واقعاً همان اجر آدم‌هایی که در صحنه و میدان نبرد هستند را برای خودشان رقم می‌زنند. از طرفی هم تفاوتش این است که آنجا اول کارمان بود، در اول انقلاب بود و تجربه نداشتیم؛ ولی الان تجربه داریم، دست شیطان بزرگ را با بزرگی‌اش و دسیسه و حیله‌گری‌اش خوانده‌ایم و حنای او دیگر برای ما رنگ نخواهد داشت.

انسجام و بصیرت‌مان را حفظ کنیم

و امروز باید احساس مسئولیت، وجدان انقلابی ایرانی، حماسی و در فکر همدیگر بودن؛ «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند/ چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضو‌ها را نماند قرار» حفظ شود؛ یعنی باید اتحاد، انسجام‌مان و بصیرت‌ها را اضافه کنیم، اطلاع‌رسانی شفاف بکنیم و پای کار و راستگو باشیم. مسئولان ما هم صادق باشند با مردم صادق؛ مردم نجیب با مسئولان صادق می‌توانند باهم هماهنگ شوند و پشت دشمن را به خاک بمالند..

توصیه به جوانان

اگر بخواهیم به جوان‌های امروز توصیه بکنم، این است که جوان امروزی عزیز و بزرگوار! همه ما دوران جوانی را پشت سر گذاشته‌ایم. دوران جوانی پر از شور و هیجان، پر از التهاب، پر از فکر و پر از انرژی است. ما باید برای آینده مملکت‌مان پای کار باشیم و احساس مسئولیت بکنیم. درست است که جوان هستیم و هر مطلبی که به گوشمان می‌رسد، شاید احساساتی می‌شویم و رفتاری از خودمان نشان می‌دهیم، ولی یادمان باید باشد که یک روزی بزرگ‌تر و پخته‌تر می‌شویم و به کار‌های خام یا ناپخته خودمان که قبلاً اتفاق افتاده، حسرت می‌خوریم که چرا این کار را انجام دادیم. امروز نشستن پای بزرگان و کسانی که اهل اخلاص، اهل دلسوزی، اهل علم هستند و واقعاً پرونده‌شان مشخص است و پشت سر ولایت قدم برمی‌دارند، باید پشت سر آنان باشیم و از تجربه و مطالبشان استفاده کنیم تا فردای روز قیامت بتوانیم بگوییم: ما به عالم ما، به مجاهد ما و به امام خودمان اقتدا کردیم و آنجا روسفید باشیم تا دست‌مان را بگیرند و بکشند بالا. امروز جوان ایرانی انرژی دارد و این انرژی را باید برای اعتلای استقلال و اتحاد و برپا کردن ندای «لااله‌الاالله» و پرچم سه‌رنگ‌مان برای تمام جهان و جهانیان مصرف بکند.

گفت‌وگو از حمیدرضا گل‌هاشم


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه