از دل نگرانیهای دو ماهه تا بازگشت سکوتآمیز از کردستان

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، رفایت مومنی همسر شهید صفرعلی یوسفی روایت میکند: از اوایل سال ۱۳۵۸، زمزمههای درگیریهای منافقین در منطقه کردستان به گوش میرسید و از نظامیان ارتش در سراسر کشور، خواسته بودند که برای پایان دادن به این قائله و برقراری امنیت در کردستان، به صورت دورهای در کردستان حاضر شوند. یک روز صفرعلی کمی زودتر به خانه آمد. کلی نان، میوه، خشکبار، شوینده و. خریده بود. از این همه خرید تعجب کردم.
گفت: باید برای یک ماموریت مهم به کردستان برم. مدتش مشخص نیست. اینها رو هم خریدیم تا کمتر مجبور بشی برای خرید بیرون بری. قبلاً هم برای مأموریت رفته بود؛ اما وقتی میرفت تحمل غربت شهر برایم سختتر بود. این بار ماجرا فرق داشت. صحبت از درگیری در منطقه کردستان بود. چیز زیادی از قائله کردستان و گروهکها و ... نمیدانستم؛ اما احساسم میگفت که دارد به ماموریت خطرناکی میرود. در بین دلهرههای بسیار برای خودم و فرزندانم او را از زیر قرآن رد کردم و پشت سرش آب ریختم تا به سلامت برگردد.
یکی دو هفته اول، کم و بیش برایم قابل تحمل بود. اما به هفته سوم که رسید، دلتنگی و نگرانی مثل خوره به جانم افتاد. نه تلفنی داشتیم که تماس بگیرد و نه حتی نامهای برایمان نوشت. با اینکه چیز زیادی از شرایط منطقه نمیدانستم، اما دلهره عذابم میداد. شب و روز دستم به دعا بلند بود و از خدا میخواستم پدر فرزندانم را در پناه خودش به سلامت بدارد. تاریخ دقیق برگشت او را نمیدانستم، اما هر وقت که دلم میگرفت، خانه را آب و جارو میکردم، غذاهای مورد پسندش را درست میکردم و روزی صد بار تا سرکوچه میرفتم تا ببینم خبری از او هست یا نه! درست سر دو ماه به خانه برگشت. ظاهرش به نظر خسته و افسرده میآمد. کمی هم لاغر شده بود. معلوم بود روزهای سختی را پشت سر گذاشته؛ اما هر چه از شرایط منطقه پرسیدم، گفت: «خبر خاصی نیست.» میفهمیدم که رعایت حال من و دخترم را میکند.
منبع: کتاب هوای سرد تیر ماه