بادگیر بابا را شناختم؛ همانجا فهمیدم یتیم شدهام

به گزارش نوید شاهد کردستان،آریا جهانی، فرزند شهید جمیل جهانی،از صبحی که با پدرش از خانه خارج شدند خاطرهای را روایت میکند که پس از شهادت، معنای دیگری برای او پیدا کرده است.
صبح یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴، حدود ساعت ۹، من و پدرم، شهید جمیل جهانی، از خواب بیدار شدیم. آن روز مادرم خیلی بیقرار بود. مدام به پدرم و من میگفت: «امروز سر کار نروید.»
پدرم نگاهی به برادر بزرگترم کرد و گفت: «تو دیگر بزرگ این خانوادهای. اگر من و داداشت برنگشتیم، مراقب برادر کوچکت و مادرت باش.»
بغض گلوی همهمان را گرفته بود. حرفهای پدرم حال و هوای عجیبی داشت؛ انگار خودش میدانست قرار است اتفاقی بیفتد.
بعد رو به من که سرباز بودم کرد و گفت: «تو هم امروز نرو سر خدمت، چیزی نمانده که خدمتت تمام شود.»
من جواب دادم: «تا آخرین روزی که خدمتم تمام شود، میمانم و خدمت میکنم.»
ساعت ۹ صبح از خانه بیرون آمدیم. من به یکی از روستاهای نزدیک مریوان که محل خدمتم بود، رفتم و پدرم هم راهی میدان سپاه شد.
صدای انفجار
حدود ساعت ۲ بعدازظهر بود. من در برجک، پست بودم که ناگهان صدای مهیبی آمد. نگاهم را به سمت مریوان برگرداندم. از بالای برجک دیدم چند موشک به میدان سپاه اصابت کرد.
در همان لحظه تلاش کردم خودم را آرام کنم. با خودم گفتم: «پدرم آنجا نیست؛ حتماً از میدان خارج شده است.».
اما بدنم سرد شده بود. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. باید میرفتم و پدرم را پیدا میکردم.
هوا برفی بود. با موتور خودم راه افتادم و خودم را به میدان سپاه رساندم. از هرکس که میدیدم میپرسیدم: «پدرم کجاست؟ جمیل جهانی کجاست؟»
گفتند: «برو بیمارستان، شاید آنجا باشد.»
به بیمارستان رفتم، اما پدرم آنجا نبود.
برگشتم و از یک کوچه وارد شدم. نیروهای سپاه آنجا بودند و پیکر شهدا را جمع میکردند.
وقتی پیکرها را دیدم، با خودم گفتم: «نه... نه... پدرم نیست. اینها همه زندهاند.»
پیکر شهدا را یکییکی نگاه میکردم. خیلی از آنها قابل شناسایی نبودند. با این حال، یک حس درونی به من میگفت پدرم اینجا نیست؛ پدرم زنده است.
در همان لحظه، فردی به من گفت: «برو از اینجا، جمیل اینجا نیست.»
دوباره صدای موشکها بلند شد. همه از آنجا رفتند، اما من ماندم و از دور به پیکرهایی که روی زمین بودند نگاه میکردم.
ناگهان چشمم به یک پیکر افتاد.
یک بادگیر روی سرش بود و یک کفش هم به پایش نبود.
خشکم زد.
با خودم گفتم: «این جوراب، جوراب باباست... این بادگیر هم بادگیر باباست.»
آن بادگیر را میشناختم. یک ماه قبل، پدرم همان بادگیر را به من داده بود و گفته بود: «شبها که روی برجک پست میدهی، سرت نماند و سرما نخوری.»
رفتم تا بادگیر را از روی سرش بردارم.
خون روی صورتش بود. چشمهایش باز بود و لبخند روی لب داشت. صورتش سفید شده بود.
همانجا فهمیدم پدرم شهید شده است.
در همان لحظه فهمیدم که دیگر یتیم شدهام.
بعد کمکم خودم را به خانواده رساندم و خبر شهادت پدرم را به آنها دادم.
پدری که همیشه لبخند بر لب داشت
خاطرات زیادی از پدرم دارم. لحظهبهلحظه زندگیام پر از شوق و لبخندهای پدرم بود. وقتی پدرم زنده بود، هیچوقت نمیتوانستم تصور کنم که حتی یک ثانیه بدون او باشم.
پدرم همیشه از خودش برای ما میگذشت. مردانگی او را در تمام زندگیاش دیدم.
شهید جهانی، خوشرفتار و خوشخنده بود. لبخندش یکی از چیزهایی است که بیشتر از همه از او در ذهنم مانده است.
هنوز نمیتوانم تصور کنم که پدرم دیگر کنارمان نیست. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که بخواهم زندگی را بدون پدرم ادامه بدهم.
هر شب سرم را روی بالشتی میگذارم که از اشک خیس است.
هنوز هم نمیتوانم نبودنش را باور کنم. پدرم همیشه در قلب من است؛ هم یار من است و هم درد من.
شاید قشنگترین چیزی که از زندگی با پدرم برایم باقی مانده، مهربانی، خوشرفتاری و خندههای اوست.
آخرین سفارش پدر
پدرم همیشه مرا نصیحت میکرد و میگفت:
«اگر روزی جانت در خطر باشد و حتی یک درصد احتمال بدهی که ممکن است شهید شوی، هیچوقت وطن و ناموست را رها نکن.»
این جمله همیشه در ذهنم مانده است.
آخرین دیدار من و پدرم، برای من فقط یک خداحافظی ساده نبود. آن روز وقتی از خانه بیرون آمد، هیچکداممان نمیدانستیم این آخرین باری است که او را میبینیم.
آخرین خداحافظی من با پدرم، خداحافظیای بود که دیگر بازگشتی نداشت؛ اما یاد و خاطرهاش برای همیشه در قلب من زنده خواهد ماند.