عزیز آمد با پلاک و چند استخوان

به گزارش نوید شاهد همدان، شهید عزیزالله عنبری اول اسفند ۱۳۴۵ در شهرستان ملایر متولد شد. پدرش جهانگیر و مادرش لقا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند سپس به تحصیل علوم دینی و حوزوی پرداخت. طلبه بود که از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. دوازدهم اسفند ۱۳۶۵ در شلمچه براثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش مدتها در منطقه برجای ماند و اول فروردین ۱۳۷۴ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش صادق نیز به شهادت رسیده است.
در خاطرات مادر شهید آمده است:
عزیزالله مقید به نماز بود، شیفته نماز شب، شبهای صدای قدم هایش را میشنیدم که آهشته راه میرفت که وضو بگیرد، ساکت و بی صدا که ما بیدار نشویم، میگفتم چراغ را روشن کن چرا در تاریکی رفت و آمد میکنی؟ عزیز میخندید و میگفت نباید ثواب نمازم را با آزار شما از بین ببرم، شما که بیدار و بدخواب شوید من ثوابی که نمیبرم گناه هم مرتکب شدهام.
نماز قضا میخواند و زیاد روزه میگرفت، از لحاظ جسمی بسیار ضعیف بود، اما دائم روزه میگرفت، برادر بزرگش صادق که شهید شد انگار دنیا برای عزیز تمام شد، بیقرار و بی تاب بود، آخرین باری که باهم صحبت کردیم بمباران هوایی ملایر بود، ما میرفتیم مسجد که در آنجا سنگر بگیریم هرچه اصرار کردم همراهمان نیامد میگفت در پایگاه میمانم باید از اموال مردم مراقبت کنم!
گفتم خطردارد، گفت نه وظیفهام هست و رفت. بعد از مدتی به شلمچه رفت و در کربلای ۵ حضور داشت، از ناحیه دست مجروح شد و او را به بیمارستان علی بن ابیطالب منتقل کردند، در آنجا نتوانستند عزیز را نگهدارند و با همان مجروحیت به شلمچه بازگشت.
همان سال بود که مفقود شد. شلمچه با او چه کرد؟ در کجای آن خاک و شن زارها پنهان شد که دیگر دل کندن از آنجا برایش غیرممکن شد. همه جا را دنبال عزیز گشتیم، رفقایش شلمچه را وجب به وجب گشتند و خبری از عزیز من نبود.
هرروز و هرلحظه منتظر خبری از عزیز بودم، خیالم نگران و بازار بغض و گریه به راه بود، همیشه منتظر بودم که برگردد، ۱۰ سال از روزی که گفتند به شهادت رسیده گذشت، یک شب خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم عزیز آمده و در میان قاب در ایستاده بود، سر به زیر بود به او گفتم سرت را بلند کن تا صورتت را ببینم، اما همچنان سربه زیر بود در عالم رویا گفتم، چون مانع رفتنش شدم نگاهم نمیکند.
صبح که بیدار شدم رنگ آسمان طور دیگری بود، انگار اتفاقی در حال رخ دادن بود، دلم اشوب بود، گفتم خبری در راه است. همه میگفتند بعد از ۱۰ سال خوابت تعبیر خیر دارد، اما اینکه عزیز برگردد محال است!
اما من بیشتر از همیشه منتظرش بودم، ایمان داشتم که عزیز برمی گردد، در همین احوال بودم که خبر رسید عزیزالله عنبری جز شهدای تفحص شده است میدانستم عزیز میآید.
عزیز آمد یا چند تکه استخوان و یک پلاک، به استخوانها نگاه کردم و لبخند عزیز را دیدم با همان شرم و نجابت همیشگی! عزیز آمد با پلاک و چند استخوان