آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۵۸۵
۱۴:۰۲

۱۴۰۵/۰۶/۱۴

عطر خوابی که دیده بودم در سنگر پیچیده بود

شهید «عیسی شیرکوند» در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش که در خواب دیده بود، نوشت؛ «شب دوشنبه بود حالم زیاد خوب نبود که برادران خواستند مرا دکتر ببرند در سنگر نماز خواندم و با خدا راز و نیاز کردم و خواب مرا فرو برد که درست ساعت ۱۲ شب بود که همسنگرم آمد گفت: «برادران حاج حسین را دیدند که به او گفته است که بروید به پیش من و من هم با شما می‌آیم. درست همان ساعت من هم با امام که یک سوری مدل اول سوار بود، پیش هم نشسته بودیم و با هم می‌رفتیم و دست و روی امام را بوسیدم و نمی‌دانم به کجا مرا می‌برد. خود امام راننده بود و من در پیش او بودم که برادرم مرا بیدار کرد و عطر توی سنگر‌ها پیچیده بود خوب شدم.»


عطر توی سنگرها پیچیده بود خوب شدم
به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران؛ شهید عیسی شیرکوند، دوم شهریور ۱۳۲۲، در روستای عمروآباد از توابع شهرستان ورامین چشم به جهان گشود. پدرش الله داد، کشاورزی می‌کرد و مادرش ربابه سلطان نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. او نیز کشاورز بود. سال ۱۳۴۳ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. به عنوان پاسدار د جبهه حضور یافت. بیست و دوم آذر ۱۳۶۲، در پنجوین عراق بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار وی در امامزاده قاسم زادگاهش واقع است.

شهید «عیسی شیرکوند» در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش که در خواب دیده بود، نوشت؛

شب دوشنبه بود حالم زیاد خوب نبود که برادران خواستند مرا دکتر ببرند در سنگر نماز خواندم و با خدا راز و نیاز کردم و خواب مرا فرو برد که درست ساعت ۱۲ شب بود که همسنگرم آمد گفت: «برادران حاج حسین را دیدند که به او گفته است که بروید به پیش من و من هم با شما می‌آیم. درست همان ساعت من هم با امام که یک سوری مدل اول سوار بود، پیش هم نشسته بودیم و با هم می‌رفتیم و دست و روی امام را بوسیدم و نمی‌دانم به کجا مرا می‌برد. خود امام راننده بود و من در پیش او بودم که برادرم مرا بیدار کرد و عطر توی سنگر‌ها پیچیده بود خوب شدم.»

خواستم مسئولیت تدارکات را بگذارم و بروم به سوی دسته ولی امام را در خواب دیدم. وقتی دستش را بوسیدم گفت: «فکر کار دیگری به سرت نزند. باید مسئولیت را خوب بگردانی، وظیفه است.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه