آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۵۴۲
۱۱:۱۱

۱۴۰۵/۰۶/۱۴
گفت‌و‌گو با فرشته طاهری و خانواده‌اش

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

مامای جوان بجنوردی که پس از آغاز جنگ رمضان راهی سیریک شد تا در کنار مادران و نوزادان جنوب بماند؛ روایتی از ۱۸۰ شب حضور در خیابان و خدمت در خط مقدم سلامت را روایت می‌کند.


به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی، داغ جگرسوز آن است که حتی اگر ۲۰۰ شب و روز از آن بگذرد، سرد که نمی‌شود هیچ، غربت آن داغ قلب را ذره‌ذره می‌سوزاند. تو رفته‌ای آقاجان و ما نشسته‌ایم به گفت‌و‌گو برای روز‌های نبودنت.

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

فرشته‌های سرزمینم ۱۸۰ شب است که پرچم به دوش راهی میدان می‌شوند و این قرار شبانه، حالا دیگر بخشی از زندگی‌شان شده است؛ از «روایت فتح خیابان» تا سال‌ها می‌توان نوشت و گفت و خواند و شنید.

این بار، پای صحبت‌های ساناز خانم و دخترش نشستم؛ دختری که از بجنورد راهی سیریک شده و در قامت یک مامای جهادی، در کنار مردم جنوب ایستاده است.

فرشته حدود ۱۰ روزی به بجنورد آمده بود تا نفسی تازه کند. صورتش سرخ‌تر از قبل شده بود و گرمای وحشتناک جنوب هنوز در چهره‌اش نمایان بود، اما با خنده می‌گفت: همه‌چی عالی است!

جنوب تنها نیست

مگر می‌شود از مقتدایمان حرفی زد و اشکی نریخت؟ نمی‌دانم برای ما پدر از دست‌داده‌ها، وقتی رفیقی را بعد از مدت‌ها می‌بینیم، انگار دردهایمان هزارباره تکرار می‌شود؛ اما برای فرشته انگار این داغ عمیق‌تر است.

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

یک روز مانده به سفرش و در بحبوحه جسارت مجدد آمریکا به مراسم عروسی در سیریک و آسمانی شدن پاره‌های تنمان در جنوب، با او و مادرش، «ساناز»، هم‌صحبت شدم.

از فرشته پرسید: نمی‌ترسی؟ الان با این اوضاع راهی سیریک هستی؟

پاسخ داد: نه، به هیچ وجه. به قول رهبر شهید، اگر سالم بمانیم که پاداش خدمت و جهاد در این شرایط جنگی را ان‌شاءالله داریم و اگر توفیق داشتیم و شهید شدیم که عاقبت‌به‌خیر شدیم. حالا ان‌شاءالله هرچه هست، خیر است.

از مادرش «ساناز» هم پرسیدم با این اوضاع باز هم او را راهی می‌کنی؟

گفت: به همان خدایی می‌سپارمش که کلامش را در حال حفظ است؛ و من مانده‌ام در غیرت خانواده طاهری.

فرشته می‌گوید: ماه قبل از بس رسانه‌های معاند را پر کرده بودند که جنوب تنهاست، وقتی مردم این موضوع را می‌شنیدند و یا در بیمارستان بیمارانم متوجه می‌شدند، یا در میدان اصلی سیریک که شب‌ها می‌روم، متوجه می‌شدند من و همکارانم از کیلومتر‌ها دورتر، از شمال شرق کشور یا استان‌های دیگر برای آنها آمده‌ایم، خوشحال و دلگرم می‌شدند.

درخواست تمدید طرحم را دادم

فرشته پیش از آمدن به سیریک به دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان مراجعه کرده و درخواست تمدید طرحش را داده است.

او می‌گوید: اعلام کردم هر نقطه از استان هرمزگان به نیرویی مانند من نیاز داشته باشد، با جان و دل در خدمت مردمانش هستم.

با چه واژه‌ای می‌توان عمق فداکاری دختر دهه هشتادی‌مان را روایت کرد؛ دختری که رنج ۲۵ ساعت سفر با قطار را به جان می‌خرد تا خود را به سیریک برساند.

اما خانواده طاهری از آن خانواده‌های اهل دل خراسان و مرید یار خراسانی خویش هستند. خانواده طاهری متولد و بزرگ‌شده کاشمر هستند و قبولی دخترشان در رشته مامایی دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی، آنها را ساکن بجنورد کرد.

امان از اسفند؛ همان ماهی که هر وقت نامش می‌آید، گمان می‌کنم زمان از حرکت ایستاد. همان اسفند بود که این خانواده را چنین مقاوم و برای ۶ ماه، خانوادگی به میدان کشاند.

طاهری، بزرگوارانه و با سعه صدر، هر شب دو تا سه مرتبه در مسیر میدان تا منزل همسایه‌ها و دوستان همسرش است و خودش را موظف به رساندن جماعتی به میدان شهید می‌داند. ساناز«مادر خانواده» و دو دخترش نیز در موکب‌ها و دور میدان مشغول پذیرایی، نگهداری از کودکان و پرچم‌گردانی هستند.

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

از اسفندماه که خواستم بگویم، بغض مادر ترکید و های‌های گریست. چهره باصلابت این شب‌های میدان، اینجا و بعد از ۱۸۰ روز همچنان در غم پدر امت طاقت از دست می‌دهد.

در دل آرزو کردم کاش روایتگر و مصاحبه‌گر نبودم؛ کاش می‌شد او را در آغوش بگیرم و برای ۶ ماه بغض فروخورده، با هم اشک بریزیم؛ شاید این اشک‌ها داغمان را کمی سرد کند.

هرکس از هر سوی ایران این روایت را خوانده بود، دست‌مریزادی برای این مامای جوان گفته بود. محبت‌ها بود که نثار این دلبندمان می‌شد و سؤال‌های ریز و درشتی که از او می‌پرسیدند.

تحصیل در بجنورد

اما فرشته داستان ما متولد چه سالی است و چرا رشته مامایی را انتخاب کرد؟

گفت: متولد بیست و هفتم اردیبهشت سال ۱۳۸۱ هستم. علاقه‌ام به مامایی برای این است که خدا خلق می‌کند و تو به دنیا می‌آوری و این یعنی لمس دستان خدا. دوست داشتم در سخت‌ترین و شیرین‌ترین لحظه زندگی یک زن در کنارش باشم. برای همین رشته مامایی را انتخاب کردم و در دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی پذیرفته شدم که به همراه خانواده برای زندگی به بجنورد آمدیم.

از او پرسیدم چرا بندر سیریک را انتخاب کردی؟

فرشته پاسخ داد: در زمان دانشجویی به اردو‌های جهادی می‌رفتم و دوستانم می‌دانستند من یک پای ثابت این اردو‌ها هستم. جنگ که شروع شد و بعد از جنایت میناب، دوستی با من تماس گرفت و گفت: خط مقدم جبهه جنوب است و اینجا به نیروی جهادی مثل تو بسیار نیاز است. برو درخواست بده تا سریع منتقل شوی.

ادامه داد: با پدر و مادرم مشورت کردم که اولش نپذیرفتند. دست و پایشان را بوسیدم و گفتم اگر نروم دق می‌کنم! بالاخره با درخواستم موافقت کردند و اکنون هم پیگیر ادامه طرحم در میناب، جاسک یا سیریک هستم.

در اینجا مادر هم وارد گفت‌و‌گو شد و گفت: خانوادگی به بندرعباس، میناب و سیریک رفتیم و وقتی موقعیت آنجا را دیدیم، پذیرفتیم دخترمان طرحش را در اینجا بگذراند.

از او پرسیدم قبل از اینکه خدمتت را در سیریک آغاز کنی، هر شب به میدان می‌رفتی؟

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

اینجا دوباره اشک‌های مادر و دخترش فرشته‌ جاری شد. مادر با گوشه‌ای از چادرش صورتش را پوشاند.

فرشته گفت: از بامداد روز دهم اسفند که خبر شهادت آقای شهیدمان را شنیدیم، به خیابان آمدیم. انگار خیابان تسلای داغ‌هایمان بود و باید کاری می‌کردیم تا نام آقایمان برای همیشه ماندگار شود.

پرسیدم شب بیست‌ویکم ماه مبارک رمضان را به یاد داری؟

گفت: بله. بعد از مراسم میدان، با مادر و خواهرم به مسجد رفتیم و در لابه‌لای استغاثه‌هایمان خبردار شدیم مجلس خبرگان رهبری، آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای را به عنوان سومین رهبر کشورمان انتخاب کردند؛ انگار مرهمی بر جگر‌های داغدارمان بود. وقتی ایشان در پیام‌هایشان فرمودند این اجتماعات در اولویت است، پس بر ما واجب است در هر لباسی هستیم، خودمان را شب‌ها به میدان‌ها برسانیم.

حفظ سنگر خیابان در سیریک و بجنورد

تفاوت به میدان آمدن مردم در بجنورد و سیریک چطور است؟

فرشته در پاسخ به این سؤال گفت: در سیریک، در میدان اصلی شهر، زنان و مردان با لباس‌های محلی‌شان هر شب جمع می‌شوند و شب‌هایی که شیفت بیمارستان نداشته باشم، خودم را به میدان می‌رسانم؛ چون آنجا خیابان آمدن خیلی مهم و مؤثر است.

او ادامه داد: در بجنورد هم حضور مردم به‌عینه پرشور و توصیف‌نشدنی است. هر وقت به بجنورد آمدم و شب‌ها به میدان رفتم، از دیدن شور حماسی مردم شگفت‌زده می‌شوم و گویا همه مردم ایران، به فرموده رهبر شهیدمان، مبعوث شده‌ایم برای نابودی ظلم در عالم.

ساناز هم گفت: شاید باورتان نشود، هر شب دوبار از سیریک تماس می‌گیرد؛ اول حدود ساعت ۱۹ که خواهش و تأکید می‌کند همراه همسایه‌ها و دوستان به میدان برویم و بعد آخر شب و حدود ساعت ۲۳ که می‌پرسد میدان خوب بود؟ بسیار نگران است نکند میدان شهید بجنورد شب‌ها خالی بماند.

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

گفت: اینجا در بجنورد پرچم ایران و پرچم سرخ خون‌خواهی رهبر شهیدم را دست می‌گیرم و در سیریک هم پرچم‌های ایران و عزای رهبر شهیدم را به دوش می‌گیرم.

گفتم چرا پرچم سیاه؟

مادر و دختر بغض کردند و ساناز باز هم اشک‌هایش جاری شد.

فرشته گفت: پرچم عزای آقای شهیدم را در دست می‌گیرم تا یادم بماند چرا به سیریک آمده‌ام و اینکه یادم بماند رهبر شهیدمان فدای ما شد و حالا وظیفه تک‌تک ما فرزندانشان است که فداکاری‌های ایشان و راهشان را ادامه دهیم.

حضور خانواده‌های میناب در بدرقه آقای شهید ایران

فرشته در ایام تشییع پیکر رهبر شهید، از مشهد عازم بندرعباس شده بود.

از او پرسیدم سخت نبود؟ همه به مشهد می‌آمدند و تو راهی سیریک شده بودی؟

پاسخ داد: رهبر عزیزمان، امام سیدمجتبی خامنه‌ای، در اولین پیام‌شان به حرکت‌های جهادی اشاره کردند و وظیفه‌ام ایجاب می‌کرد در این ایام در خدمت مادران سیریک باشم. برای همین در آن ایام که شیفت کاری‌ام آغاز می‌شد، به سیریک رفتم.

او ادامه داد: زمانی که به ایستگاه راه‌آهن بندرعباس رسیدم، خانواده‌های شهدای میناب را دیدم که عازم مشهد بودند تا خودشان را به بدرقه آقای شهید ایران برسانند.

از فرشته پرسیدم با خانواده به میناب هم سفر کردید؟ چه چیزی در ذهنت از آن شهر به یاد مانده است؟

چشمانش پراشک شد و صدایش لرزید.

آمریکا رو به افول است

گفت: برای اولین بار فروردین‌ماه با خانواده‌ام به میناب رفتیم. وقتی به مزار شهدای مظلوم میناب رسیدم، از قبر‌های کوچکشان عکس گرفتم و برای مربی قرآن و دوستانم ارسال کردم. گفتم ببینید، اینها سند جنایتکاری آمریکا هستند.

ادامه داد: حالا می‌فهمم چرا از زمانی که یادم می‌آید، مدام در راهپیمایی‌ها مرگ بر آمریکا می‌گفتیم. به فرموده رهبر شهیدمان، آمریکا رو به افول است و به دست مردمش به‌زودی نابود خواهد شد.

نجات ۱۲ نوزاد

احوال مادران و نوزادان جنوب را پرسیدم و اینکه در بندر سیریک چند نوزاد را به دنیا آورده است.

به این سؤال خندید و گفت: بهتر است بپرسید چند نوزاد و مادر را نجات دادید؟ حدود ۱۲ نوزاد را با اعزام نجات دادیم و پنج نوزاد را به دنیا آوردم.

مامای جوان و فداکاری که نگذاشت جنوب تنها بماند

وقت رفتن فرا رسید. صحبت‌ها و ناگفته‌ها بسیار بود، اما مجال ماندن این دختر فداکار خراسانی اندک بود.

این دیدار به پایان رسید؛ اما روایت فرشته همچنان در ذهنم مانده است؛ روایتی از دختری که از شمال شرق ایران راهی جنوب شد، در روز‌های سخت کنار مادران و نوزادان سیریک ایستاد و همزمان، سنگر شبانه خیابان‌های بجنورد را نیز از یاد نبرد.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه