آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۳۷۴
۰۹:۳۷

۱۴۰۵/۰۶/۱۲

یادواره ادبی «مرد میدان مرد عشق»؛ بزرگداشت تکاور شهید ناخدا سجاد امیری+ متن کامل اشعار

یادواره ادبی «مرد میدان مرد عشق»؛ بزرگداشت تکاور شهید ناخدا سجاد امیری+ متن کامل اشعار
شامگاه چهار شنبه ۱۱ شهریور ماه، یادواره ادبی «مرد میدان مرد عشق»، در بزرگداشت یاد و نام تکاور شهید ناخدا سجاد امیری از شهدای جنگ رمضان با حضور جمعی از اهالی فرهنگ و اندیشه کشورهای ایران، هندوستان و افغانستان، با اجرا و دبیری سید مسعود علوی تبار با مبزبانی گروه بین المللی هندیران برگزار شد.


به گزارش نوید شاهد، یادواره ادبی «مرد میدان مرد عشق»، در بزرگداشت یاد و نام تکاور شهید ناخدا سجاد امیری از شهدای جنگ رمضان با حضور جمعی از اهالی فرهنگ و اندیشه کشورهای ایران، هندوستان و افغانستان، با اجرا و دبیری سیدمسعود علوی‌تبار با میزبانی گروه بین المللی هندیران برگزار شد.

سیدمحمد رضا موسوی صابری شاعر، پژوهشگر، و مدرس زبان و ادبیات فارسی از کارگل هند عنوان کرد: ارزش یک انسان را نه نحوه مرگ، بلکه شیوه زندگی او تعیین می‌کند. هنگامی که درباره شهید سجاد امیری مطالعه کردم، بیش از آنکه شهادت او توجهم را جلب کند، نظم اخلاقی و مسئولیت‌ پذیری او مرا تحت تأثیر قرار داد. انسانی که ایمان را در عبادت، صداقت را در رعایت حق‌الناس، وطن‌ دوستی را در عمل و محبت را در خانواده معنا می‌کرد، پیش از آنکه یک رزمنده باشد، یک شخصیت تربیت‌ شده و صاحب مکتب بود.

موسوی صابری افزود: در جهان امروز، بسیاری از انسان‌ ها میان تعهد، منفعت و آسایش شخصی، گزینه دوم را انتخاب می‌کنند. اما افرادی مانند سجاد امیری یادآوری می‌ کنند که هنوز می‌توان زندگی را بر پایه مسئولیت، اخلاق و وفاداری بنا کرد. شاید به همین دلیل است که نام برخی انسان‌ها تنها در تاریخ یک کشور باقی نمی‌ماند، بلکه به الگویی برای همه کسانی تبدیل می‌شود که به کرامت، فداکاری و انسانیت باور دارند. چنین شخصیت‌ هایی متعلق به یک ملت نیستند، آنان سرمایه اخلاقی بشریت‌اند.

 

تکاور شهید ناخدا سجاد امیری در هر موقعیت خطرناک پیش قدم می شد

سیدمسعود علوی‌تبار شاعر، پژوهشگر و کارشناس تاریخ تمدن ملل اسلامی اظهار کرد: اشتیاق تکاور شهید ناخدا سجاد امیری نسبت به شهادت از جنس وظیفه و تعهد و مسئولیت بود، کما اینکه در هر موقعیت خطرناک داوطلبانه پیش قدم می‌شد و می‌گفت: «اگر من نروم، پس کی برود؟». شهید در این جمله در واقع از یک منطق اخلاقی و اعتقادی سخن می‌گوید که به‌وسیله آن باید وظیفه دفاع از وطن و مردم را تا پای شهادت بر دوش بگیرد. و با همین منطق است که می گوئیم شهیدان در سبک زندگی خود شهیدانه زندگی می کنند.

علوی تبار در ادامه ارادت عمیق و قلبی به آقا امام حسین(ع)، رعایت دقیق حق الناس، حساسیت نسبت به بیت المال، مهربانی و خانواده دوستی شهید را از دیگر ویژگی های بارز این شهید دانست و افزود: جمله‌ شهید امیری درباره پسرش مبنی بر اینکه حاضر است ۱۰۰ بار بمیرد و زنده شود اما خاری به پای فرزند ۶ ساله اش امیرمحسن نرود، نشان‌دهنده اوج محبت پدرانه اوست. اما همین قلب مهربان، هنگامی که پای دفاع از مردم و وطن در میان بود، از تمام علایق شخصی جدا می‌شود و خود را داوطلبانه به خطر می‌سپارد. این تضاد زیبا میان عاطفه عمیق و مسئولیت‌پذیری، گواه روشنی از این مطلب است که شهید به معنای دقیق کلمه مرد میدان و مرد عشق بود

شهید ناخدا دوم سجاد امیری، متولد اول دی‌ماه ۱۳۶۶ در بروجرد و از اهالی روستای کفشگران، از تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. وی در فروردین‌ماه ۱۴۰۵، به‌صورت داوطلبانه به منطقه کوه سیاه در استان کهگیلویه و بویراحمد اعزام شد و سرانجام در شانزدهم فروردین‌ماه، در پی حمله موشکی باند تبهکار آمریکایی ـ صهیونیستی، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

در این مراسم شاعران و هنرمندانی همچون علیرضا قزوه، رضا اسماعیلی، ایرج قنبری، مهدی باقرخان، سید حکیم بینش، سید مهدی بنی هاشمی لنگرودی، نغمه مستشار نظامی، میترا ملک محمدی، زهرا پرویزی و فاطمه ناظری حضور داشتند.

 

 

برخی از اشعار قرائت شده در این محفل به قرار ذیل است:

رضا اسماعیلی

تو مردِ جبهه و جنگی، دلیری/ به میدانِ رشادت، بی نظیری

تو نامیرا و جاویدانی ای مرد!/ شهیدِ عشق، «سجادِ امیری»

کمیل کاشانی

صد بار اگر با تن صد چاک بمیری/بهتر که غم و رنج اسارت بپذیری

قومی که ندارند تمنای شهادت/ خود را بسپارند به تحقیر و اسیری

دل را بزن ای مرد به دریای خطرھا/ تا گوھر توفیق از امواج بگیری

بگذار روی نفس خودت پای به اخلاص/ تا باز شود سوی تو از عرش مسیری

مردان وطن در شرف و همت و ایثار/در صحنه ی تاریخ ندارند نظیری

پا پس نکشی لحظه ای از عرصه میدان/ تا دشمن میهن نکند معرکه گیری

شایسته او نیست ولی در طبق عشق/تقدیم شد این شعر به (سجاد امیری)

نجمه پور ملکی

آه ای گل سرخ از تکاورها خبر داری؟/از ناخدا سجاد از دریا خبر داری؟

دیشب پدر در خواب دیده پای او زخمی است/ ای کوه از تعبیر این رویا خبر داری؟

یک دسته قو جامانده از نیروی دریایی/ شبهای خرمشهر از آنها خبر داری؟

دلواپسم ای خاک باران خورده ی دهدشت/ از راز فروردین من آیا خبر داری ؟

عطر بروجرد است یا پیراهن یوسف؟/ کوه سیاه از جانفدای ما خبر داری؟

آماده مهمانی ماه خدا بودی/ از سرنوشت آخرین احیا خبر داری

انگار می دانی که دیگر برنمی گردی/گفتی حلالم کن که از فردا خبر داری

حیف است در بستر بمیری مرد میدان ها!/ وقتی که از معراج و عاشورا خبر داری

خاری به پای محسنت می رفت می مُردی/ از گریه های طفل بی بابا خبر داری؟

مثل خودت دلتنگ شبهای فرج هستیم/ آه از قنوت دست‌های ما خبر داری؟

گشتیم دنبال نشانی از تن آقا/ مشت گره کرده نشد پیدا ...خبر داری؟

شبهای جمعه میهمان کربلا هستی/ از روضه های حضرت زهرا خبر داری؟

ناصر دوستی

او شیر بروجرد و دِه کَفشگران بود/ دلبسته و سردسته والاگُهران بود

آن مرد خدا تشنه معراج و شهادت / سرمست و صُراحی به کف از جامه دران بود

شد ذکر فرج شب همه شب ذکر قنوتش/ شد ذکر لبش ندبه و از منتظران بود

هان! ترک نشد صوم و صلات و صلواتش/ صاحبدل و از زُمره ی صاحبنظران بود

چیزی که مهم بود به این دلشده؛حفظِ/ حیثیّت و هم عزّت نفس دگران بود

در ارتش جمهوری اسلامی ایران/ جان بر کف و دریادل و از جان گُذران بود

رفت و ز جگرگوشه، جگرسوخته دل کَند/ مردی که از آن رَسته خونین جگران بود

از مُحسن شش ساله خود آه گذشت و/ او رفت ولی پشت سرش دل نگران بود

بر سینه زد او سنگ وطن را سپرش شد/ او رفت و پسر ماند وَ داغی که گران بود

در کوه سیاه وطن او سینه سپر کرد/ او سدّ سدیدی برِ بیدادگران بود

شد زوزه گُرگان خفه در دامنه کوه / چون طنطنه غرّش یک شیر در آن بود

سجّاد تکاور یل دربادلِ ایران/ در سیطره اش آن ز خدا بی خبران بود

در پیش دلیران وطن آن متجاوز/ سردرگم و سرگشته و از دربه دران بود

آن ماه نخستین بهار سی و نه تا/ از نیمه گذشت آه کران تا به کران بود

پر زد ز دل کوه سیاه آه به آفاق/ سجّاد که سر حلقه شوریده سران بود

پیوست به یاران شهیدش به دل کوه/ سجّاد دلاور به صفِ نوسفران بود

مردان هنرمند پریدند از این خاک/ معراج و شهادت هُنرِ باهُنران بود

از داغ دلیران وطن شد کمرش خم/ آن کوه سیاهی که ز پیرانه سران بود

پروانه نجاتی

چه عکس با صفا و دلپذیری/ پر از شور جوانمردی، دلیری

گل سرخ و لباس رزم و دریا/ تکاور ناخدا دوم امیری

سید حسین ابراهیمی

سجده کردی به خاک و خون سجّاد!/مقصدت انتهای اَبرا شد

ای عقاب سپیدِ کوهِ سیاه!/ آسمون زیر بال تو جا شد

قهرمان تمام خشکی ها!/ ناخدای تمام دریاها!

اُسوه ی سربلند امروزی!/مقتدای شجاع فرداها!

قَد کشیدی و پر به پر رفتی/ اسمت از آسمون فراتر رفت

باخُدا دل زدی به اقیانوس/دشمن از ترس ناخُدا در رفت

اسمتو تا امیرمحسن برد/ برق از چشم آسمون بارید

رعد و برقی به قلّه ها سر زد/چشم کوهِ سیاه خون بارید

ای عقاب سپیدِ کوهِ سیاه!/رو سپیدی! پَرت پُر از خونه

راهو بستی به دشمن این خاک/ جون سپردی برای این خونه

طیبه عباسی

خیلی دلم تنگه برات

کجایی پس بابا جونم؟

یه شعر تازه بلدم

بیا که واست بخونم

مگه نگفتی زود میای؟

رفتی بهشت پیش خدا؟

یه روز مرخصی بگیر

تو رو خدا پیشم بیا

ببین به جای صورتت

عکس تو هی بوس می کنم

بو می کنم لباس تو

تا دلم آروم شه یه کم

مثل روزای بچگی

میای باهات بازی کنم؟

میای سوار شم رو دوشت

موهاتو هی نازی کنم؟

وقتی مریض شدم میای

باز منو دکتر ببری

بعدش که خوب شدم برام

بستنی چوبی بخری

اگه یه بار دیگه بیای

تا آسمون میام باهات

حتی میام تا کوه سیاه

میجنگم اونجا من بجات

لباس پلیسی می پوشم

تفنگمو بر میدارم

یه ناخدای خوب میشم

پامو جای پات میذارم...

یه روزی از همین روزا

اسم تو رو یاد میگیرم

راستی بابا باهام میای

کلاس اول که میرم ؟

محمد علی یوسفی

تو مرد جنگ بودی ای تکاور

برادر ای برادر ای برادر

یه عمری منتظر بودی سرانجام

شهادت نوش جونت شد دلاور

سیده کبری حسینی بلخی (افغانستان)

چه شیرین است خیزی گر دلِ ناشاد بردارد/ به آنی بیستون را از زمین فرهاد بردارد

چه مَیدانی! که یاران، گرمِ جانبازیست؛بی پروا/ در این نوبت عَلَم را از زمین سجاد بردارد

امیری می کند حالا تکاور مردِ دریاها/ عَلَم را راست،مثل قامتِ شمشاد بردارد

کجا یابد شهادت آن سپیداندام عاشق را/ قدم تا عرش،از این خاکِ بی بنیاد بردارد

به دوشش بیرق جمهوری اسلامی ایران/ چو کوه استوار از هجمه های باد بردارد

همین زندانی بیزار از این خاکدان اینک/ قفس بشکست گام آن سوی خاک، آزاد بردارد

مزارش می رساند تشنه را تا چشمه ی کوثر/ اگر رهتوشه زین خاکِ بهشت آباد بردارد

امیرِکوچک است و برنو خشمِ پدر؛فردا/ تفنگ خانه را با خشم و با فریاد بردارد

اگر همسنگرش از خصم گیرد انتقامش را/مبادا تیغ را از گردن جلّاد بردارد

عمادالدین ربانی

ازین دنیا جدا می‌شد شرابش بسکه گیرا بود/ همیشه چون شهیدان بود چون تا بود شیدا بود

بدون هیچ شلیکی همه دل‌ها شکارش شد/ سلاحش زنده‌دل می‌کرد ما را دلبر ما بود

بجای سکه در دستان او خورشید بود و ماه/ کنار ما قدم می‌زد ولی در آسمان‌ها بود

به ما می‌گفت اینجا جای ماندن نیست زیبا نیست/ نمی‌دانید آنجایی که من دیدم چه زیبا بود

امیر نفس بود و سجده‌اش مهر قبولی داشت/ که سجاد امیری بنده خدام مولا بود

شهیدا دستگیری کن که دستم خالی خالی‌ست/ در آن روزی که خواهد شد مرا هر آرزو نابود

 

انتهای پیام

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه