آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۱۹۲
۱۱:۴۸

۱۴۰۵/۰۶/۱۰
گفت‌و‌گو با برادر شهید «شهریار سرحدی» از شهدای جنگ ۱۲ روزه

شهریار فقط برادرم نبود؛ تکه‌ای از قلبم بود

برادر شهید «شهریارسرحدی» با روایت خاطرات سال‌های کودکی و جوانی برادرش می‌گوید: شهریار برای خانواده تنها یک فرزند و برادر نبود؛ یار و یاوری مؤمن، خوش‌اخلاق و بی‌منت بود که دل‌بسته پدر و مادر و خانواده بود، اما برای دفاع از مردم و کشور راهی سوریه شد و سرانجام در مسیر دفاع از امنیت و میهن، به شهادت رسید.


شهریار فقط برادرم نبود؛ تکه‌ای از قلبم بود
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، بعضی آدم‌ها وقتی از دنیا می‌روند، جای خالی‌شان فقط در یک خانه احساس نمی‌شود؛ نبودنشان در میان خانواده، فامیل و دوستان به چشم می‌آید. کسانی که در زمان حیات، بی‌منت دست دیگران را می‌گرفتند، بعد از رفتنشان تازه بیشتر شناخته می‌شوند. شهید «شهریارسرحدی» از همین جنس بود؛ فرزندی که برای پدر و مادرش احترام ویژه‌ای قائل بود، برای برادر و خواهر دلسوز و یاری‌رسان بود و برای هرکس که کاری داشت، تا جایی که می‌توانست قدمی برمی‌داشت.
پدر و برادر شهید، از سال‌هایی می‌گویند که شهریار در کنار خانواده زندگی می‌کرد؛ از کودکی، بازی‌ها و شیطنت‌های برادرانه گرفته تا نماز و روزه و حضور در مراسم محرم. از پسری که به مادرش وابستگی عاطفی زیادی داشت، اما وقتی پای دفاع از مردم و کشور به میان آمد، راهی سوریه شد و در این مسیر مجروحیت و آسیب‌های ناشی از حملات شیمیایی را نیز تحمل کرد.
آنچه در ادامه می‌خوانید:
پدر شهیدمی گوید: شهریار از همان بچگی بچه خوبی بود. اخلاقش خیلی خوب بود و ما هیچ‌وقت از او ناراحتی خاصی ندیدیم. از همان سال‌های کودکی، احترام بزرگ‌تر‌ها را نگه می‌داشت و با همه خوب رفتار می‌کرد.
اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد، سعی می‌کرد با اخلاق و آرامش برخورد کند. همین ویژگی را تا بزرگسالی هم با خودش داشت. هرچه بزرگ‌تر شد، محبتش به خانواده و اطرافیان بیشتر شد.
من به عنوان پدر، واقعاً از شهریار راضی بودم. اگر بخواهم از او بگویم، شاید کلمات نتوانند آن‌طور که باید شخصیتش را توصیف کنند. از زمین تا آسمان از او راضی بودم.
در ادامه برادر شهیدمی گوید:شهریار برای من فقط برادر نبود، رفیق من بود. فاصله سنی ما خیلی کم بود. من متولد سال ۱۳۶۸ هستم و شهریار سال ۱۳۶۶. از بچگی تقریباً همیشه با هم بودیم. با هم بازی می‌کردیم، شوخی می‌کردیم، حتی دعوا‌های بچگانه هم داشتیم. مثل همه بچه‌ها گاهی بزن‌بزن می‌کردیم، اما همه اینها بخشی از زندگی و خاطرات کودکی ما بود. چیزی که همیشه وجود داشت، علاقه و محبت بین ما بود. الان که شهریار نیست، واقعاً احساس می‌کنم یک تکه از قلبم کنده شده است.

اگر کسی کاری داشت، اول سراغ شهریار می‌آمد

برادرم خیلی با محبت بود. اگر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. اصلاً اهل این نبود که منت بگذارد یا بگوید من برای فلانی فلان کار را انجام داده‌ام. خیلی وقت‌ها می‌آمد کار‌های ما را انجام می‌داد، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند. 

کمک‌کار همه بود

اگر کسی مشکلی داشت، شهریار تا جایی که می‌توانست کنار او می‌ایستاد. خودش کارهایش را انجام می‌داد و در عین حال، برای دیگران هم وقت می‌گذاشت.
در ادامه پدر شهیدمی گوید: این اخلاق را همه فامیل می‌دانستند. شهریار دنبال اسم و رسم نبود. کاری را که می‌توانست انجام می‌داد و تمام. نمی‌گفت من این کار را کردم و باید از من تشکر کنید. همین باعث شده بود همه دوستش داشته باشند.

شهریار فقط برادرم نبود؛ تکه‌ای از قلبم بود

شهریار خیلی باایمان بود

پدر شهید:شهریار خیلی با خدا بود. نمازش را می‌خواند، در ماه رمضان روزه می‌گرفت و به مسجد می‌رفت. ماه محرم که می‌شد، در مراسم عزاداری شرکت می‌کرد و سینه‌زنی می‌رفت.
ایمانش فقط در حرف نبود. در رفتارش هم دیده می‌شد. به پدر و مادر احترام زیادی می‌گذاشت و همیشه سعی می‌کرد دل ما را به دست بیاورد.
برادر شهید:شهریار واقعاً خوش‌اخلاق بود. فامیل‌دوست بود و با همه معاشرت خوبی داشت. حتی وقتی جلوی بزرگ‌تر‌ها می‌نشست، پاهایش را دراز نمی‌کرد. این‌قدر شخصیت و ادب داشت.
شاید این چیز‌ها به نظر کوچک بیاید، اما برای ما خیلی مهم بود. شخصیت آدم را همین رفتار‌ها نشان می‌دهد. شهریار مادرمان را خیلی دوست داشت. وقتی از در وارد خانه می‌شد، اولین چیزی که می‌گفت «مامان» بود. سراغ مادر را می‌گرفت و حالش را می‌پرسید. رابطه عاطفی خیلی نزدیکی با مادرم داشت.
برای همین هم وقتی قرار بود به سوریه برود، نگرانی اصلی ما این بود که مادر چه واکنشی نشان می‌دهد. مادرم واقعاً تحمل دوری شهریار را نداشت.
شهید هم این موضوع را می‌دانست. می‌دانست مادر به او وابسته است و دوست دارد همیشه کنار خانواده باشد. اما در عین حال، خودش احساس مسئولیت می‌کرد.
به کارش هم خیلی علاقه داشت. وقتی مأموریتی به او واگذار می‌شد، با علاقه انجام می‌داد و اصلاً دنبال بهانه نبود.

دو بار به سوریه رفت

شهریار دو مرتبه به سوریه رفت. هر بار حدود ۴۵ روز آنجا بود. دفعه اول تلاش کردیم مادر از رفتنش مطلع نشود، چون می‌دانستیم برایش سخت است. وقتی شهریار رفت، مادر خیلی نگران شد و ما هم شرایط را مدیریت کردیم تا کمتر اذیت شود. بعد از حدود ۴۵ روز برگشت و وقتی فهمیدیم به تهران رسیده، خیالمان راحت شد.
اما بار دوم خودش درخواست داده بود که برود. دیگر نمی‌شد موضوع را از مادر پنهان کرد. مادر او را از زیر قرآن رد کرد و رفت. آن لحظه برای مادر خیلی سخت بود، اما خودش می‌دانست شهریار برای انجام وظیفه می‌رود. شهریار می‌گفت: می‌روم تا جنگ به کشورمان نرسد.
شهریار وقتی درباره رفتنش صحبت می‌کرد، یک حرف مهم داشت. می‌گفت من می‌روم که از ناموسم، از خواهرم و از ناموس مردم کشورم دفاع کنم. نمی‌خواهم جنگ به شهر و کشور خودمان کشیده شود.
این حرف برایش خیلی جدی بود. اعتقاد داشت اگر جلوی دشمن گرفته نشود، ممکن است روزی جنگ به خانه‌های خودمان برسد. ما باید آنجا جلوی دشمن را بگیریم تا خانواده‌های خودمان در امنیت باشند.
آن زمان شاید خیلی‌ها این حرف را با عمق امروز درک نمی‌کردند، اما حالا که شرایط جنگی و تهدید را دیده‌ایم، بیشتر متوجه می‌شویم کسانی مثل شهریار چه نگاهی داشتند.

در سوریه مجروح و شیمیایی شد

شهریار در یکی از مأموریت‌هایش مجروح شد و بعد هم دچار آسیب‌های ناشی از مواد شیمیایی شد. با این حال، هیچ‌وقت از انتخابی که کرده بود پشیمان نشد. برای او دفاع از مردم و کشور اهمیت زیادی داشت. سختی راه را می‌دانست، اما انتخابش را کرده بود. اهل شعار دادن نبود. اگر می‌گفت باید کاری انجام شود، خودش جلو می‌رفت. این را در زندگی عادی‌اش هم دیده بودیم. برای خانواده همیشه همین‌طور بود؛ اگر کاری بود، خودش انجام می‌داد. وقتی هم بحث دفاع از مردم شد، همان روحیه را با خودش برد.

شهریار تکیه‌گاه خانواده بود

پدر شهید: شهریار برای ما فقط یک فرزند نبود؛ تکیه‌گاه خانواده بود. خیلی از کار‌ها را انجام می‌داد و اگر مشکلی پیش می‌آمد، روی کمک او حساب می‌کردیم. بعد از رفتنش، جای خالی‌اش را در خیلی از کار‌ها احساس کردیم.
پدر شهید:من از شهریار راضی بودم و هستم. هیچ‌وقت از او ناراضی نبودم. خدا را شکر می‌کنم که چنین فرزندی داشتم. امیدوارم خداوند هم از او راضی باشد.
برادر شهید: ما خاطرات زیادی از او داریم؛ از دوران بچگی و بازی‌هایمان گرفته تا روز‌هایی که کنار خانواده بود و کمک‌کار همه می‌شد. اما امروز دیگر آن خاطرات برایمان فقط خاطره نیست؛ بخشی از زندگی ماست. شهریار رفت، اما اخلاقش، ایمانش، محبتش و راهی که انتخاب کرد، برای ما باقی مانده است. امروز وقتی به حرف‌هایش درباره دفاع از کشور فکر می‌کنم، بیشتر معنای انتخابش را می‌فهمم. او می‌گفت می‌روم تا جنگ به خانه و کشورمان نرسد
شاید بهترین توصیف برای زندگی شهریار همین باشد؛ او رفت تا دیگران بمانند. رفت تا خانواده‌ها در امنیت زندگی کنند و حاضر شد از جان خودش بگذرد تا مردم کشورش، تا جایی که ممکن است، طعم جنگ را کمتر بچشند.
برای من، شهریار همچنان همان برادر و رفیق روز‌های کودکی است؛ همان پسری که از در خانه وارد می‌شد و اول از همه سراغ مادر را می‌گرفت، همان برادری که بی‌منت دست همه را می‌گرفت. فقط یک فرق کرده است؛ دیگر صدایش را نمی‌شنوم؛ و همین نبودن است که هر روز به من یادآوری می‌کند، واقعاً تکه‌ای از قلبم با شهریار رفته است.
شهید «شهریار سرحدی»، متولد ۲۲ بهمن ۱۳۶۶ در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ امسال در جنگ با رژیم غاصب صهیونیستی به شهادت رسیده است.


انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه