سعید امانت خدا بود که با شهادت به سوی او بازگشت

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، روایت پدران و مادران شهدا، روایت سالهایی است که با عشق، دلتنگی، افتخار و انتظار گره خورده است. هر خانواده شهید، خاطراتی از عزیز خود دارد که شاید برای دیگران تنها یک خاطره باشد، اما برای پدر و مادر، بخشی از تمام زندگیشان است.
«حسن عزیزی»، پدر شهید «سعید عزیزی»، وقتی از فرزندش سخن میگوید، بیش از هر چیز از اخلاق، ایمان، احترام به پدر و مادر، عشق به اهلبیت (ع) و روحیه خدمت او یاد میکند. سعید جوانی بود که از کودکی در مسیر معنویت رشد کرد، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته مهندسی برق ادامه داد، اما در نهایت خدمت در سپاه را به عنوان مسیر زندگی خود انتخاب کرد.
او در کنار تحصیل و کار، به خانواده نیز کمک میکرد و برای تأمین هزینههای دانشگاه، کارگری میکرد. با وجود همه این ویژگیها، آنچه بیش از همه در خاطرات پدر از سعید برجسته است، علاقه عمیق او به شهادت است؛ آرزویی که بارها آن را بر زبان آورده بود.
سعید از همان کودکی باادب و مؤمن بود
حسن عزیزی در روایت خود از دوران کودکی فرزندش میگوید: بسمالله الرحمن الرحیم. سعید در سال ۱۳۷۵ در شهرستان کنگاور به دنیا آمد. از همان کودکی اخلاق و رفتارش خیلی خوب بود. واقعاً اخلاقش حرف نداشت. هرچه بزرگتر شد، بیشتر متوجه ویژگیهای خوبش میشدیم.
بچه آرام و سالمی بود و هیچ مشکلی نداشت. از لحاظ اخلاق، ادب و مردمداری واقعاً کمنظیر بود. با اینکه از نظر سنی از بسیاری از ما کوچکتر بود، اما از لحاظ رفتاری و اخلاقی یک سر و گردن از خیلیها بالاتر بود. گاهی احساس میکردیم خودش برای ما یک استاد است؛ از او ادب و رفتار درست یاد میگرفتیم.
پدر شهید ادامه میدهد:سعید عاشق اهلبیت (ع) بود. علاقه خاصی به امام حسین (ع) داشت. از همان کودکی با قرآن و نماز مأنوس بود. حتی قبل از اینکه به سن تکلیف برسد، نماز میخواند و به مسائل دینی علاقه نشان میداد. بعدها هم هرجا احساس میکرد میتواند کاری برای اهلبیت (ع) انجام دهد، دریغ نمیکرد.
برای خرج تحصیلش خودش زحمت میکشید
سعید دوران تحصیل خود را در کنگاور گذراند و پس از دریافت دیپلم وارد دانشگاه شد. پدرش از تلاش او برای ادامه تحصیل یاد میکند: سعید تا دیپلم در کنگاور درس خواند. بعد از آن در دانشگاه قبول شد و چهار سال به تحصیل ادامه داد. رشتهاش مهندسی برق بود. من کارگر بودم و شرایط زندگی طوری نبود که همه هزینههای دانشگاه را به راحتی تأمین کنم. خودش هم کار میکرد و از طریق کارگری بخشی از هزینههای تحصیلش را تأمین میکرد.
هیچوقت دوست نداشت بار زندگیاش روی دوش خانواده باشد. برای آیندهاش تلاش میکرد و در کنار درس، کار هم انجام میداد. وقتی چهار سال دانشگاهاش تمام شد، تصمیم گرفت مسیر دیگری را برای زندگی انتخاب کند.
پدر شهید درباره علاقه فرزندش به خدمت در نیروهای مسلح میگوید: بعد از دانشگاه به من گفت دوست دارم وارد نظام شوم. به او گفتم: سعید، تو مهندسی برق خواندهای و میتوانی در رشته خودت کار کنی، چرا میخواهی وارد نظام شوی؟ گفت: «بابا، من دوست دارم در سپاه خدمت کنم. احساس میکنم باید آنجا باشم.» تصمیم خودش را گرفته بود. وقتی چیزی را با اعتقاد انتخاب میکرد، پای آن میایستاد. بعد از مدتی در سپاه استخدام شد و حدود پنج سال در سپاه خدمت کرد.
در کنار کار، تحصیلش را هم ادامه داد. در دانشگاه کرمانشاه پذیرفته شد و مشغول ادامه تحصیل بود. تا روزهای آخر هم درگیر پایاننامه بود و کارهای پایاننامهاش را دنبال میکرد. جوانی بود که هم برای علم و تحصیل ارزش قائل بود و هم برای خدمت

آرزوی بزرگ سعید، شهادت بود
شاید مهمترین بخش خاطرات پدر شهید، سخن گفتن از آرزوی فرزندش برای شهادت باشد.
حسن عزیزی میگوید: سعید همیشه آرزوی شهادت داشت. بارها با من و مادرش درباره شهادت صحبت میکرد. میگفت: «من باید به هدفم برسم. شهادت بهترین آرزوی من است.» این حرف را یک بار و دو بار نمیزد. هرجا میرفت، در جمع دوستان و اقوام، صحبت از شهادت میکرد. انگار از مدتها قبل خودش را برای این مسیر آماده کرده بود.
گاهی به او میگفتم جوان هستی، زندگیات را بساز، درس بخوان، کار کن. اما خودش میگفت انسان بالاخره یک روز از دنیا میرود؛ چه بهتر که با شهادت از این دنیا برود.
این حرفها برای ما هم شیرین بود و هم سخت. از یک طرف افتخار میکردیم که چنین اعتقادی دارد و از طرف دیگر پدر و مادر هستیم و دلمان میخواست سالهای بیشتری کنارمان باشد.
احترام به پدر و مادر برایش یک اصل بود
پدر شهید از احترام ویژه سعید به والدینش میگوید: سعید همیشه به من و مادرش احترام میگذاشت. وقتی از بیرون به خانه میآمد، دست مادرش را میبوسید و دست من را هم میبوسید. میگفت: «شما امانت خدا پیش من هستید و من باید روزی در برابر خدا جوابگو باشم که در حق شما کوتاهی نکرده باشم.»
این حرفها برای من خیلی ارزش داشت. شاید خیلیها فکر کنند اینها مسائل سادهای است، اما برای یک پدر و مادر، همین رفتارهای کوچک تبدیل به بزرگترین خاطرات زندگی میشود.
سعید فقط فرزند ما نبود؛ رفیق ما هم بود. اخلاقش طوری بود که همه دوستش داشتند. هیچوقت با کسی بدرفتاری نمیکرد و احترام همه را نگه میداشت.
عاشق امام حسین (ع) و خادم اهلبیت (ع) بود
عزیزی درباره ارادت فرزندش به اهلبیت (ع) میگوید: سعید عاشق امام حسین (ع) بود. هر سال برای زیارت کربلا میرفت و به زیارت امام رضا (ع) هم علاقه زیادی داشت. هر مراسمی که مربوط به اهلبیت (ع) بود، اگر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد. اگر مراسمی بود، حضور پیدا میکرد؛ اگر کمکی لازم بود، کمک میکرد. واقعاً خودش را خادم امام حسین (ع) میدانست.
در زندگی شخصی هم مراقب رفتار و نگاهش بود. حیا و متانت زیادی داشت. هیچوقت نگاهش را به نامحرم نمیدوخت و همیشه سعی میکرد حرمتها را حفظ کند. این ویژگیها را از کودکی در وجودش دیده بودیم.

حتی در مرخصی هم میگفت باید سر کار بروم
پدر شهید با اشاره به روحیه مسئولیتپذیری سعید میگوید:یک بار در مرخصی بود. به او گفتند چند روزی در خانه بمان و استراحت کن. اما خودش میگفت: «مامان، نگو نرو. تو باید بگویی برو. من در خانه چه کار کنم؟ وقتی به من نیاز دارند، باید بروم سر کارم.
روحیهاش همین بود. وقتی احساس میکرد وظیفهای بر عهدهاش است، نمیتوانست نسبت به آن بیتفاوت باشد.
همیشه میگفت جنگ تمام شود یا نشود، من باید به هدفم برسم. هدفش خدمت بود و در کنار آن، آرزوی شهادت داشت.
آخرین خداحافظی؛ صبحی که دیگر برنگشت
در ادامه مادر شهید با بغض از آخرین دیدار با فرزندش یاد میکند:سه روز قبل از شهادتش بود. صبح حدود ساعت هشت میخواست به کرمانشاه برود. آن روز آخرین باری بود که او را دیدم.
به او گفتم من را هم تا امامزاده ببر. میخواستم برایش دعا کنم. سوار ماشین شدم و با هم رفتیم. من را آنجا پیاده کرد و خودش به راه افتاد.
هنگام خداحافظی گفت: «خداحافظ مادر.» آن خداحافظی آخرین دیدار ما با سعید بود. هیچوقت فکر نمیکردیم آن لحظه، آخرین لحظهای باشد که او را میبینیم. به ما گفتند سعید ترکش خورده و در بیمارستان است.
پدر شهید درباره روز شهادت فرزندش میگوید:روز ۲۸ خرداد ۱۴۰۴، حوالی ظهر، خبر رسید که سعید ترکش خورده و او را به بیمارستان منتقل کردهاند. یکی از دوستانش با خواهرم تماس گرفتند و گفتند سعید در بیمارستان است. ما تقریباً یک ساعت بعد حرکت کردیم و خودمان را به بیمارستان طالقانی رساندیم. وقتی رسیدیم، او را به اتاق عمل برده بودند.
با پزشک صحبت کردیم. گفت عملش موفقیتآمیز بوده و باید برایش دعا کنیم. حدود یکی دو ساعت بعد، سعید را از اتاق عمل بیرون آوردند.
اما وضعیتش بسیار سخت بود. فقط یک نبض داشت و سطح هوشیاریاش سه بود. ما بالای سرش بودیم و دعا میکردیم. دلمان نمیخواست باور کنیم که ممکن است دیگر صدای پسرمان را نشنویم.»
سعید به آرزویش رسید
پدر در پایان با صدایی آمیخته با دلتنگی و افتخار میگوید:سعید همیشه میگفت شهادت آرزوی من است. شاید ما پدر و مادرها دوست داشته باشیم بچههایمان همیشه کنارمان باشند، اما سعید راه خودش را انتخاب کرده بود.
او برای وطن، برای مردم، برای اعتقاداتش و برای سربلندی کشورش خدمت کرد. من به عنوان پدرش هم دلتنگ او هستم و هم به داشتن چنین فرزندی افتخار میکنم.
سعید از کودکی تا روزی که رفت، سعی کرد خوب زندگی کند؛ به پدر و مادرش احترام گذاشت، عاشق اهلبیت (ع) بود، قرآن میخواند، نماز میخواند، به مردم کمک میکرد و برای انجام وظیفهاش کوتاهی نمیکرد.
آخرش هم به همان چیزی رسید که سالها آرزویش را داشت رسید. امروز اگرچه جای سعید در خانه ما خالی است، اما یاد و نامش برای همیشه در دل ما زنده خواهد ماند. امیدوارم خداوند خون همه شهدا، بهخصوص پسرم سعید را، قبول کند و ما را شرمنده راه و آرمانشان نکند.
انتهای پیام/