از «سوت سیاه» ناظم تا آرزوی «دوازدهباره شهادت»
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید احمد امینی رنجبر، يكم شهريور 1342، در روستاي لاهيجان از توابع شهرستان رفسنجان متولد شد. تا دوم متوسطه درسخواند. پاسدار بود، با سمت فرمانده گردان ويژه خطشكن و غواص لشكر 41 ثارالله به جبهه اعزام شد. بيستويكم بهمن 1364، در اروندرود بر اثر اصابتتركشبه سر، شهيد شد. مزار وي در زادگاهش واقع است. برادرشحسين نيز به شهادت رسيد.

شهید احمد امینی تنها یک رزمنده در میدان جنگ نبود؛ او از همان نوجوانی، روحیهای سازشناپذیر با ظلم و قلبی لبریز از عشق به شهادت داشت. در این مجموعه، ۵ روایت از حاج محمود امینی، برادر شهید، را بازخوانی میکنیم که حکایت از ایستادگی او در برابر بیعدالتیهای محیط مدرسه و اشتیاق خالصانهاش برای رسیدن به قله شهادت دارد؛ روایاتی که نشان میدهد احمد چگونه از همان کلاس درس، برای آسمانی شدن تمرین میکرد.
رفتن به جبهه
اما فکر احمد به جای دیگری بود. اواخر سال بود؛ یک روز از مدرسه برگشته بودیم که بیمقدمه گفت: «میروم.» پرسیدم کجا؟ گفت: «جبهه.» چند روز بعد هم راه افتاد و رفت. گفتم که زیاد پیِ درس نبود، آدم رُکی هم بود و رودرروی معلمها میایستاد، به همین خاطر ترک تحصیل کرد. پس از آن تنها شدم؛ بیاحمد بودن خیلی سخت بود. برادری که هفده سال در این دنیا و نهماه در شکم مادر همراه هم بودیم؛ اولین جدایی و دوری خیلی سخت بود.
فلسفه شهادت
احمد میگفت هیچ گروهی از مردم پس از مردن تقاضا نکردند که دوباره زنده شوند و یا باز به همان روش کشته شوند، جز شهیدان. شهیدان پس از مرگ دوازده مرتبه از خدا میخواهند که برشان گرداند به این دنیا تا دوباره طعم شهادت را بچشند. وقتی میپرسیدم تو از کجا این چیزها را خبر داری؟ تو که هنوز شهید نشدی! میگفت: «یک چیزهایی را به ما گفتهاند.» میپرسیدم کی به تو گفته؟ میگفت: «قرآن! مگر نخواندهای که خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است؟» میگفت من از بچگی عشق به خدا و پیامبر و اهلبیت داشتهام؛ از زمانی که مادر یادمان داد نماز بخوانیم، روزه بگیریم و حرف ناپسند نزنیم و نشنویم، این راه را انتخاب کردهام. الان هم که بزرگتر شدهام، شهادت را انتخاب کردهام.
از میدانگاه دعوا تا سوت سیاه ناظم
یکبار سر کلاس درس علوم نشسته بودیم؛ احمد ناخواسته با لهجه صحبت کرد، یکی از بچهها شروع کرد به مسخره کردن و احمد در آمد که بعد از کلاس حسابت را میرسم. قرار گذاشتند زنگ ورزش بجنگند. احمد گفت بایستم بیرون و اگر ناظم آمد با سوت علامت دهم. سر شاخ شدند؛ داشتم نگهبانی میدادم که ناظم (سبزواری) را دیدم. سوت زدم اما دست نکشیدند. سبزواری آمد و با دیدن دعوا، سوت سیاه رنگش را در آورد و فریاد کشید؛ اما گوششان بدهکار نبود. وقتی سبزواری آنها را با زور جدا کرد، احمد را دیدم که پرونده به بغل از حیاط رفت بیرون؛ دانستم که باز اخراج شده است.
پنج بار اخراج از مدرسه به خاطر بچهشهریها
تا پایان دوره راهنمایی، احمد پنج بار از مدرسه اخراج شد. همه اش هم به خاطر دعواهایی بود که میکرد؛ نمیتوانست تحمل کند که کسی به ما بگوید بچهدهاتی یا مسخرهمان کند. حتی کار به جایی رسید که یک روز معلمان جلسه گذاشتند و نتیجه گرفتند احمد باید اخراج شود. فردایش آقای خاتمی (مدیر) مرا صدا زد و گفت بگو برگردد. یک بار دیگر هم میخواستند هر هفت نفرمان را اخراج کنند که با پادرمیانی آقای شیخعباس پورمحمدی، با کلی خواهش و عذرخواهی، پروندهها را برگرداندند.
دعوا با بچهشهریها (شکستن غرور قلدرها)
احمد گفت: «ما هفت نفریم، شما سیزده نفر. نمیخواهد جمعی بجنگیم؛ من تنها میآیم، شما یکییکی بیایید.» یکی از آنها که ادای کاراتهکارها را در میآورد، آمد جلو. احمد با لگد زیر پایش زد و با صورت خورد زمین. دومی را هم گرفت و سرش را کوبید به دیوار. بعد از آن، احمد گفت بعدی بیاید جلو! هیچکس قدم پیش نگذاشت؛ ترسیده بودند. یکیشان گفت: «ما هم میآییم توی گروه شما!» همه یک گروه شدیم؛ آن روز اولینباری بود که احمد از مدرسه اخراج شد.
منبع: کتاب پل چوبی
انتهای یپام/