آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۳۷۱
۲۳:۵۰

۱۴۰۵/۰۵/۳۱
گفت و گوی با فرزند شهید سرتیپ دوم پاسدار «حاج عبدالرسول فتحی‌نیا»؛

از سنگر‌های گتوند تا ستاد فرماندهی؛ روایتی از زندگی و مجاهدت سردار شهید عبدالرسول فتحی‌نیا

فرزند شهید سرتیپ دوم پاسدار «حاج عبدالرسول فتحی‌نیا» برایمان روایت می‌کند: پانزده سال از دوران خدمت خود را در سپاه شهرستان گتوند سپری کردند و در ادامه، به‌عنوان افسر جانشین کل استان خوزستان در ستاد فرماندهی سپاه حضرت ولی‌عصر (عج) به خدمت صادقانه خود ادامه دادند.


شهید والامقام سردار حاج عبدالرسول فتحی‌نیا در شهرستان گتوند و در خانواده‌ای مؤمن، مذهبی و ولایت‌مدار دیده به جهان گشود. پدرش فتح‌اله و مادرش زهرا نام داشت. این شهید گرانقدر در سال ۱۳۸۱ به جمع پرافتخار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و با سال‌ها مجاهدت، اخلاص، تعهد و حضور در عرصه‌های مختلف خدمت، به درجه سرتیپ دوم نائل آمد.

سرانجام این سردار رشید اسلام در دهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکایی به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست. پیکر مطهر این شهید والامقام، پس از تشییعی باشکوه، در گلزار شهدای شهرستان گتوند و در جوار دیگر شهدای سرافراز آرام گرفت.

فرزندان شهید، یادگاران عزیز مردانی هستند که برای پاسداری از ارزش‌ها، امنیت و آرامش مردم از جان خود گذشتند آنان با وجود آن که شاید فرصت حضور و هم‌صحبتی با پدر را کمتر داشته‌اند، اما نام، منش و راه او همواره در زندگی‌شان جاری است.

این فرزندان در کنار مادران صبور و خانواده‌های دلسوز خود با خاطره‌ای بزرگ رشد می‌کنند؛ خاطره پدری که نبودنش دشوار است، اما افتخار نامش پشتوانه‌ای معنوی برای تمام سال‌های زندگی آنان به شمار می‌آید هر موفقیت فرزندان شهدا ادامه راهی است که پدرانشان با ایثار و ازخودگذشتگی آغاز کردند.

فرزندان شهید تنها وارث نام پدر نیستند؛ آنان وارث فرهنگ صبر، استقامت، عزت و مسئولیت پذیری‌اند، جامعه نیز وظیفه دارد با احترام، حمایت و توجهی شایسته، قدردان این یادگاران ارزشمند باشد و نگذارد خاطره و آرمان شهیدان در گذر زمان کم رنگ شود.

تا راز

در همین راستا، نوید شاهد خوزستان به سراغ «سجاد فتحی‌نیا»، فرزند شهید سرتیپ دوم پاسدار «حاج عبدالرسول فتحی نیا» رفت تا پای صحبت‌های او بنشیند و از خاطرات پدر، نقش آن شهید والامقام در خانواده، منش و ویژگی‌های اخلاقی اش و همچنین تأثیر فقدان پدر بر مسیر زندگی فرزندانش بشنود.

 

تا راز

پاسدار حریم ولایت 

ما در خانواده‌ای شش نفره زندگی می‌کنیم؛ خانواده‌ای که چهار فرزند، شامل دو دختر و دو پسر دارد و من فرزند بزرگ خانواده هستم.

او از پاسداران حریم ولایت بودند و حدود بیست و شش سال با اخلاص، صداقت و روحیه‌ای انقلابی در سپاه پاسداران خدمت کردند ایشان دارای مدرک کارشناسی در رشته حسابداری از دانشگاه آزاد اسلامی واحد مسجدسلیمان بودند.

پانزده سال از دوران خدمت خود را در سپاه شهرستان گتوند سپری کردند و در ادامه، به‌عنوان افسر جانشین کل استان خوزستان در ستاد فرماندهی سپاه حضرت ولی‌عصر (عج) به خدمت صادقانه خود ادامه دادند.

مهمان‌نوازی و خوش‌خلقی؛ میراث ماندگار شهید 

بابام خیلی خوش اخلاق بود و اخلاق نیکو فقط مختص اعضای خانواده نبود بلکه با همه از پدر و مادر و همسر و فرزندان گرفته تا اقوام و دوستان با محبت و احترام رفتار می‌کرد به طوری که در میان خانواده، بستگان و اهالی طایفه به خوش اخلاقی، مهمان نوازی و گشاده‌رویی معروف بود هرکس او را می‌شناخت از لبخند همیشگی و چهره بشاشش یاد می‌کرد هنوز هم دوستانش وقتی به دیدن ما می‌آیند به ما می‌گویند: «دلمان برای آن لبخند ملیح و همیشگی‌اش تنگ شده است.»

برای فرزندانش اهمیت ویژه‌ای قائل بود و همیشه پیگیر احوال ما می‌شد زمانی که در دانشگاه بودیم مرتب تماس می‌گرفت و از حالم باخبر می‌شد و از ما می‌پرسید کجا هستیم، چه کار می‌کنیم و آیا مشکلی نداریم این ارتباط صمیمانه و محبت آمیز رابطه پدر و فرزندی ما را بسیار عمیق کرده بود.

او برای فرزندانش احترام خاصی قائل بود، هرگاه از او می‌خواستم پیگیر کار کسی شود یا برای انجام کاری به فردی کمک کند با احترام به درخواست من در کوتاه‌ترین زمان ممکن موضوع را دنبال می‌کرد این رفتارش نشان می‌داد که برای فرزندانش ارزش زیادی قائل است و خواسته‌های آنان را با محبت و بزرگواری پاسخ می‌دهد.

خانه، پناهگاه عشق پدر بود

من و خواهر و برادرم هرگاه پدر را «بابا» صدا می‌زدیم احساس می‌کردیم تمام دنیا در همان لحظه از آن ماست و زمان برای چند ثانیه متوقف می‌شود از لحظه‌ای که نامش را بر زبان می‌آوردیم تا زمانی که با آن صدای مهربان و آرام پاسخ می‌داد: «جانم بابا» دل‌هایمان سرشار از عشق و آرامشی وصف‌ناشدنی می‌شد.

به معنای واقعی کلمه مردی خانواده دوست بود و قلبش برای خانواده اش می‌تپید تا آنجا که به یاد دارم هیچ گاه به جز مأموریت‌های کاری، سفر شخصی یا دوستانه‌ای نمی‌رفت نه اینکه سفر رفتن کار بدی باشد، اما پدرم دوست نداشت حتی یک لحظه هم از خانواده دور نباشد به همین دلیل هر زمان که در مأموریت یا محل کار نبود بیشتر وقت خود را در کنار ما و در خدمت خانواده می‌گذراند.

بودن در کنار همسر و فرزندان برایش اهمیت زیادی داشت حضورش در خانه برای ما آرامش و دلگرمی بود و همه اعضای خانواده به محبت و همراهی او عادت کرده بودند.

همراه پدر در مسیر سپاه و هیئت؛ کودکی در سایه تربیت عاشورایی شهید

 

اولین خاطره‌ای که از پدرم در ذهنم نقش بست با فعالیت‌های او در سپاه، بسیج و هیئت امام حسین (ع) گره خورده است به یاد دارم پدرم در مأموریت‌ها و برنامه‌هایی که در سپاه داشت، اغلب مرا نیز با خود همراه می‌کرد به همین دلیل از دوران کودکی همیشه در کنار او و در فضای بسیج و سپاه حضور داشتم از طرفی پدرم فردی هیئتی بود و در شورای هیئت محله نیز فعالیت می‌کرد به خصوص در روز عاشورا که دسته عزاداری هیئت در خیابان حرکت می‌کرد و جمعیتی حدود سه تا پنج هزار نفر در آن شرکت داشتند من همراه پدرم حضور پیدا می‌کردم شاید به همین دلیل است که حدود نود درصد خاطراتی که از پدرم در ذهن دارم با فعالیت‌های او در سپاه و بسیج و همچنین هیئت امام حسین (ع) آمیخته شده است.

مردی که عشقش را با فداکاری معنا کرد

پدرم، همچون بسیاری از پدران این سرزمین، محبتش را کمتر با واژه‌ها بیان می‌کرد میان پدر و پسر، همیشه حجب و حیایی بود که اجازه نمی‌داد به سادگی از دوست داشتن بگوییم؛ او شاید هیچ‌گاه نگفت «دوستت دارم»، اما تمام زندگی‌اش ترجمان همین جمله بود.

گاهی با خودم فکر می‌کردم شاید آن گونه که باید برایش مهم نیستم حتی یک‌بار پس از تصادفم، وقتی حالم بسیار بد بود، به مادرم گفتم: «انگار برای پدر مهم نیست که چه بلایی سرم آمده است.»، اما بعد‌ها فهمیدم حقیقت چیز دیگری بوده وقتی مرا به بیمارستان رسانده بودند در حیاط بیمارستان نشسته بود و بی‌صدا زارزار برایم گریه می‌کرد.

پدرم همیشه برای خانواده‌اش از جان و دل مایه می‌گذاشت هیچ گاه اجازه نداد چیزی در زندگی مان کم باش او در کنار مسئولیت سنگینش به‌عنوان یک سرتیپ، با تلاش و سخت‌کوشی به کشاورزی نیز می‌پرداخت و همه توان خود را برای آرامش و آسایش خانواده‌اش صرف می‌کرد، او مردی بود که شاید کمتر از محبت سخن می‌گفت، اما تمام لحظه‌های زندگی‌اش سرشار از عشق و فداکاری برای خانواده بود.

آرزوی معلم شدن فرزندش را در دل داشت

او نیز مانند همه پدران، آرزو‌هایی شیرین و پدرانه برای فرزندانش داشت یکی از مهم‌ترین آرزو‌های او این بود که مرا در لباس معلمی ببیند، روزی که با افتخار وارد کلاس درس می‌شوم و در مسیر تعلیم و تربیت دانش‌آموزان گام برمی‌دارم.

اکنون در سال چهارم دانشگاه فرهنگیان مشغول تحصیل هستم و انشاالله از مهرماه امسال فعالیت خود را به‌عنوان معلم در مدارس آغاز خواهم کرد هرچند پدر عزیزم در میان ما نیست تا این لحظه را از نزدیک ببیند، اما باور دارم روح بلندش شاهد این روزهاست و از موفقیت فرزندش خشنود می‌شود.

یکی دیگر از آرزو‌های بزرگ او دیدن من در لباس دامادی و خواهرم در لباس سپید عروسی بود، آرزویی که از محبت عمیق او به خانواده‌اش سرچشمه می‌گرفت امروز با تمام دلتنگی‌ها دلگرم به این باوریم که شهدا زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند؛ چنان‌که خداوند متعال می‌فرماید: «بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»

اشک‌های مردی مقتدر در غم شهادت رهبرش؛ آخرین دیدار 

صحبت کردن از آخرین دیدارمان برایم بسیار سخت است، اما آخرین باری که پدرم را دیدم همان روزی بود که خبر تلخ شهادت رهبر شهیدمان اعلام شد.

صبح آن روز مادرم در حالی که بی‌تابانه گریه می‌کرد با من تماس گرفت و گفت: «کجایی؟ سریع خودت را به خانه برسان حال پدرت خوب نیست.» آن روز به‌دلیل شرایط جنگی، همراه گردان مأمور شده بودیم مقر اصلی را ترک کنیم و در یک مقر پشتیبان مستقر بودیم با شنیدن صدای مادرم بی‌درنگ خودم را به خانه رساندم.

وقتی وارد خانه شدم پدر را دید که بر زمین دراز کشیده و اشک می‌ریزد و حرکتی ندارد در ابتدا تصور کردم سکته کرده است بالای سرش رفتم و صدایش زدم، اما پاسخی نشنیدم کنار او نشستم سرم را نزدیک سرش بردم گریه کردم همان لحظه دیدم پدرم هم شروع به گریه کرد و فهمیدم هوشیار است.

پدرم مردی مقتدر، قهرمان و استوار، همچون کوه بود یک نظامی واقعی بود و هیچ‌وقت لباس ستادی نمی‌پوشید همیشه لباس عملیاتی به تن داشت و پوتین می‌پوشید. می‌گفت: «من یک سربازم و باید مثل سرباز‌ها لباس بپوشم.» وقتی با لباس عملیاتی و پوتین قدم برمی‌داشت احساس می‌کردم زمین زیر پایش می‌لرزد.

اما آن روز دیدن آن مرد استوار در آن حال برایم بسیار سنگین بود همان مردی که همیشه مایه قوت قلب ما بود روی زمین افتاده بود نفسش به سختی بالا می‌آمد و فشار خونش به ۱۸ رسیده بود خیلی ناراحت بودم، اما ناچار شدم به گردان برگردم پدر هم پس از یکی، دو ساعت به محل کارش رفت.

تنها پنج دقیقه تا شهادت؛ روایت فرزند از آخرین گفت‌وگوی تلفنی با پدر

آخرین باری که با او حرف زدم شب شهادتش بود که ساعت ۲۱:۰۶ و تا ساعت ۲۱:۰۸ گفت‌و گوی کوتاه تلفنی داشتیم.

در آن تماس به پدرم گفتم: «بابا ما همیشه به شما نگاه می‌کردیم و روحیه می‌گرفتیم شما برای ما یک انسان قدرتمند بودید چرا این‌قدر ناراحتید و خودتان را باخته‌اید؟» با همان صلابت همیشگی به من گفت: «من خودم را نباخته‌ام، شما خودتان را نبازید»

سپس با هم خداحافظی کردیم و تماس قطع شد پدرم در ساعت ۲۱:۱۳ به شهادت رسید یعنی تنها چند دقیقه پس از آخرین مکالمه مان، من آخرین کسی بودم که با او صحبت کردم آخرین صدایی که پیش از شهادتش شنید.

در جستجوی نشانی از قهرمان؛ ساعات بی‌خبری

ساعت از ۲۲ گذشته بود که تلفن زنگ خورد وقتی جواب دادم یکی از همکار پدرم بود صدایش لرزش عجیبی داشت بی‌مقدمه پرسید: «حاج‌رسول کجاست؟» اضطراب در صدایش موج می‌زد از او پرسیدم: «چه شده؟ چرا این‌قدر پریشانید؟» گفت: «خبر رسیده ستاد فرماندهی سپاه حضرت ولی‌عصر (عج) هدف موشک قرار گرفته، حاجی کجاست؟»

با اطمینان گفتم: «سر کار است.» گفت: «زنگ بزن، ببین کجاست.» گوشی را برداشتم و تماس گرفتم تلفن بوق می‌خورد، اما جواب نمی‌داد دوباره و سه‌باره تماس گرفتم آشوب شدم ولی خودم را به هر دری میزدم تا آرام بگیرم با خودم می‌گفتم: «شاید دستش بند است، شاید گوشی خراب شده، شاید غرق در کار است» با چند تن از همکارانش تماس گرفتم همه با تأکیدی عجیب گفتند: «حاجی را دیده‌ایم، خیالت راحت باشد.» با اینکه ته دلم می‌دانستم خبری هست، اما کلامشان مرحمی موقت بر دلم بود.

ساعت به یازده شب شد استرس تمام وجودم را گرفت با خودم می‌گفتم: «اگر هست، چرا پاسخ نمی‌دهد؟» سراغ یکی دیگر از دوستانش رفتم به من گفت: «فلانی خبر دارد.» ده دقیقه‌ای صبر کردم و به همان فرد زنگ زدم خواب‌آلود بود، گفت: «من دیشب شیفت بودم، الان خوابم.» همان‌جا بود که بند دلم پاره شد فهمیدم همه دارند به من دروغ می‌گویند همه سعی داشتند حقیقتی را پنهان کنند.

خبر‌ها را که چک می‌کردم شکم بیشتر به یقین تبدیل شد طاقت نیاوردمسوار ماشین شدم و بی هوا به سمت ناحیه گتوند حرکت کردم هرکه مرا می‌دید، رنگ از چهره‌اش می‌پرید در چشمانشان ترس بود و اشک همه چیز برایم روشن شد.

پسر عمویم سراغم آمد و مرا به خانه یکی از عموهایم برد آنجا همه جمع بودند وقتی وارد شدم و مستقیماً رو به «حاج‌جاوید» کردم؛ صدایش کردم و پرسیدم: «چه شده؟ راستش را بگویید؛ چقدر احتمال دارد پدرم شهید شده باشد؟» نگاهش را به زمین دوخت و گفت: «احتمال بالایی است زیر آوار مانده است.»

تازه فهمیدم چرا سکوت کرده بودند پدرم، همان کوه استوا حالا ۵ الی ۶ ساعت بود که زیر آوار سنگین مقر فرماندهی مدفون شده بود به دلیل شرایط بحرانی جنگ و حجم عظیم آوار، دسترسی به پیکر مطهرش غیرممکن بود پیکری که با آن ابهت و صلابت همیشه زمین را زیر پایش می‌لرزاند، حالا در دل خاک محبوس شده است ساعاتی که گذشت نه فقط زمان که عمری بود از انتظار و درد تا سرانجام بتوانند آن پیکر مطهر را با دشواری بسیار از زیر خروار‌ها آوار بیرون بکشند.

میراثی به وسعت یک قهرمان؛ رسالت فرزند شهید بودن

فرزند شهید بودن، تنها یک عنوان نیست؛ یک «رسالت» است، بار امانتی است که بر شانه‌های ما سنگینی می‌کند. شاید بزرگ‌ترین مسئولیتی که بر دوش ماست، یدک کشیدن نام کسی است که دیگر متعلق به یک خانه نیست، بلکه قهرمان یک ملت است نام سردار شهید «حاج عبدالرسول فتحی‌نیا» امروز برای بسیاری تداعی‌گر افتخار است.

بسیار پیش می‌آید که کسانی با من تماس می‌گیرند یا از نزدیک دیدار می‌کنیم کسانی که با شوق از دوران ابتدایی و هم‌کلاسی بودن با پدرم می‌گویند یا رهگذرانی که از اخلاق حسنه‌ی او در کوچه و خیابان‌های شهر خاطره دارند هر بار که می‌شنوم کسی با غرور می‌گوید: «من همشهری سردار فتحی‌نیا بودم» می‌فهمم که او چه جایگاهی در قلب این مردم پیدا کرده است.

وقتی غریبه‌ها این‌گونه به صرف همشهری بودن با شهید افتخار می‌کنند، روشن است که چه بار خطیر و چه مسئولیت سنگینی بر دوش ما خانواده‌ی او قرار دارد. این، حقیقتی است که نه فقط ما، که همه‌ی خانواده‌های معزز شهدا با آن زندگی می‌کنند؛ رسالت حفظ حرمت نامی که با خون پاک عزیزمان عجین شده است.

سرم را به زیر می‌اندازم و در دل زمزمه می‌کنم: خدایا! چه دشوار است در این مسیر قدم زدن تمام آرزو و دعای قلبی‌ام این است که بتوانم ذره‌ای، تنها ذره‌ای شبیه به آن سردار «رشید» باشم می‌خواهم در این مسیر حق که او برایش جان داد، چنان قدم بردارم که نه در برابر شهدا، نه در برابر خانواده‌های شان و نه در برابر راهی که انتخاب کرده‌اند، شرمنده نباشم او قهرمان قله‌ها بود و ما، مسافران دره امید که بتوانیم میراث‌داران لایقی برای آن کوه استوار باشیم.

سردار؛ تراز زنده‌ی فرهنگ پاسداری

یکی از دغدغه‌های قلبی من این است که‌ای کاش با همت سازمان و متولیان فرهنگی، زندگی‌نامه و سیره سردار سرافراز اسلام، شهید «حاج عبدالرسول فتحی‌نیا»، به رشته تحریر درآید و در اختیار پاسداران جوان و نسل نوپای سپاه پاسداران قرار گیرد این تنها یک درخواست برای ثبت خاطرات نیست بلکه ضرورتی است برای ترسیم الگویی عملی برای کسانی که تازه در این مسیر مقدس قدم گذاشته‌اند.

پدر من، سردار شهید فتحی‌نیا تنها در میدان‌های نبرد یک الگو نبود او در ابعاد مختلف زندگی نمونه‌ی یک انسان تراز انقلاب بود وقتی به کارنامه زندگی او می‌نگریم با مجموعه‌ای از موفقیت‌ها در عرصه‌های گوناگون رو‌به‌رو می‌شویم: در مدیریت کانون گرم خانواده، در تعهد کاری، در سلامتِ اقتصادی، در فعالیت‌های خیرخواهانه و مردم‌نهاد، و مهم‌تر از همه، در اخلاق مردم‌دارانه و فامیل‌داری. او توانست میان تمام این عرصه‌ها توازن برقرار کند و در نهایت با فوزی عظیم، مهر تأییدی بر تمام این سال‌ها بزند: مقامِ والای شهادت.

به باور من، شهید فتحی‌نیا تجسم عینی «فرهنگ پاسداری» است، الگویی که می‌توان زندگی‌اش را همچون متنی آموزشی برای پاسداران جوان بازخوانی کرد تا بدانند پاسداری تنها یک شغل نیست؛ بلکه سبک زیستنی است که در آن، خدا و خلق خدا در اولویت‌اند.

اگر امروز بخواهم پدرم را برای نسل جدید سپاه توصیف کنم، باید بگویم او بیش از هر چیز مرد مردم بود. تمام هم و غمش گره‌گشایی از کار مردم بود او با تمام وجود باور داشت که پاسداری از انقلاب، یعنی پاسداری از کرامت مردم، امیدوارم با تدوین این اثر این روحیه و منش چراغ راه جوانانی باشد که می‌خواهند ادامه‌دهنده راه شهدا باشند و در این مسیر حق، ثابت‌قدم بمانند.

سخن پایانی 

در پایان، از خداوند رحمان و رحیم مسئلت دارم که رحمت و مغفرت واسعه خویش را شامل حال شهدای عزیزمان، امام شهیدمان و سرداران شهید اسلام بفرماید و آنان را با شهدای صدر اسلام و شهدای دشت کربلا محشور کند.

راهی که امروز در آن گام برمی‌داریم، سال‌های متمادی با خون پاک شهدا و جان‌فشانی آنان آبیاری شده است انشاالله اگر روزی نیاز باشد، به تأسی از پدر شهیدمان و امام شهیدمان، تا آخرین قطره خون در این مسیر خواهیم ایستاد.

از خداوند متعال برای خانواده‌های معزز شهدا صبر، عزت و سربلندی مسئلت دارم و امیدوارم به مردم شریف، مؤمن و غیور خوزستان نیز عزت، سلامتی و آرامش عنایت فرماید.

در پایان، یاد و خاطره برادران شهیدمان؛ شهدای مظلوم مدافع امنیت را گرامی می‌دارم شهدایی که به تعبیر امام شهید، مظلوم بودند و حقیقتاً مظلومانه جان خود را در راه حفظ امنیت مردم و انقلاب اسلامی تقدیم کردند همواره در هر مراسم، روضه و یادواره‌ای که برگزار می‌شود، یاد این شهدای مظلوم را زنده می‌کنم و از خداوند می‌خواهم رحمت واسعه خود را بر روح و روان پاک آنان نازل فرماید.

همچنین از مجموعه نوید شاهد که با تلاش و اهتمام فراوان در زمینه گردآوری، ثبت و انتشار مطالب و خاطرات شهدا فعالیت می‌کند، صمیمانه  قدردانی می‌کنم بی‌تردید این اقدام ارزشمند، در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و تقویت تربیت اسلامی در میان نسل جوان اثرگذار است.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه