«نوجوان بودیم که اسارت آمد»
به گزارش نوید شاهد کرمان، در سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، یاد و خاطره مردانی گرامی داشته میشود که سالهای جوانی خود را در اسارت رژیم بعث عراق سپری کردند؛ آزادگانی که با وجود سالها رنج و شکنجه، ایستادند و با سربلندی به وطن بازگشتند. احمد یوسفزاده، آزاده و نویسنده اهل کهنوج، یکی از همین نوجوانانی است که خاطرات سه هزار روز اسارتش را به یکی از ماندگارترین روایتهای ادبی دفاع مقدس، «آن بیست و سه نفر»، تبدیل کرده است.

۲۶ مرداد، روز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹، یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ دفاع مقدس و خاطره ملت ایران است؛ روزی که پس از سالها دوری، هزاران آزاده سرافراز به آغوش وطن بازگشتند. مردانی که در سالهای اسارت، سختترین روزها را پشت سر گذاشته و با ایمان، صبر و مقاومت، پرچم عزت ایران اسلامی را در اردوگاههای رژیم بعث برافراشته نگه داشتند.
در میان این آزادگان، نوجوانانی بودند که جنگ، کودکی و نوجوانیشان را به سالهای سخت اسارت پیوند زد؛ نوجوانانی که با وجود فشارها و شکنجههای دشمن، تسلیم نشدند و سالها چشمانتظار روز آزادی ماندند.
احمد یوسفزاده؛ راوی «آن بیست و سه نفر»
احمد یوسفزاده، آزاده و نویسنده اهل شهرستان کهنوج در استان کرمان، از جمله آزادگان دوران دفاع مقدس است که در نوجوانی به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد. او بعدها خاطرات دوران اسارت خود و ۲۲ نوجوان دیگر را در کتاب ماندگار «آن بیست و سه نفر» روایت کرد؛ کتابی که به یکی از آثار شناختهشده ادبیات خاطرات دفاع مقدس تبدیل شد.
«آن بیست و سه نفر» روایت نوجوانانی است که در دوران اسارت، با وجود سن کم، در برابر فشارهای دشمن ایستادگی کردند. یوسفزاده در این اثر، بخشی از تلخترین و در عین حال ماندگارترین خاطرات آن روزها را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نشان میدهد مقاومت و ایستادگی، محدود به سن و سال نیست.
احمد یوسفزاده اکنون در سالروز بازگشت آزادگان به میهن، در دلنوشتهای از آن روزهای سخت، از دوستانش، از سه هزار روز اسارت و از لحظهای میگوید که سرانجام خبر آزادی در بلندگوی اردوگاه پخش شد:
نوجوان بودیم که... ما نوجوان بودیم که اسارت، آن اتفاق عجیب، افتاد روی زندگی مان. نمیدانم تا حالا شده که توی آسانسور باشید و برق برود و بمانید وسط زمین و آسمان و نفستان تنگ بشود؟ اولین ساعات اسارت اینطور حس دلهره آوری می پیچد توی وجودت و سینه ات را سنگین میکند. شده تا حالا توی اتاق کوچکی حبس ات کنند و در را برویت ببندند و تو با گوشهایت صدای چفت شدن قفل آهنی را بشنوی و بعد صدای پایی که دور می شود؟
شده تا حالا روی خاک وطنت، سربازی متجاوز یک سیلی آبدار بخواباند بیخ گوش ات به انضمام چند فحش ناموسی و یک شوت محکم که شخصیتت خورد بشود و بریزی پایین؟ شده آیا که تمام یک شب بلند زمستانی را در زندان انفرادی بلرزی از سرما و ضعف گرسنگی؟ شده که رفیق ات، امیر شاهپسندی، بچه خیابان سرباز کرمان، را از چنگت در بیاورند و ببرند پاهایش را با اتوی داغ بسوزانند و با همان پاهای بریان شده و غرق خون او را جلو چشم تو روی ریگ های تیز و برنده اردوگاه راه ببرند و او در میانه راه، هی بی جان بشود و بیفتد و باز بلند بشود و برود به سمت انفرادی و تو همه این صحنه را ببینی و مچاله بشوی؟
ما نوجوان بودیم که همه این اتفاقات تلخ افتاد روی زندگی مان، اما به فضل خدا خم نشدیم، نشکستیم و کم نیاوردیم. یک روز...دو روز... سه روز.. صد روز....هزار روز....نه ! سه هزار روز ! ایستادیم تا سر انجام ۲۶ مرداد ۶۹ از راه رسید و ناغافل از بلندگوی اردوگاه خبری عجیب پخش شد: ایها المستمعون الکرام، سنذیع لکم بعد قلیل، بیانا رسمیا مهما جدا .... سراسیمه جمع شدیم زیر بلندگو که می گفت: مستمعین گرامی تا چند لحظه دیگر بیانیه ای رسمی و خیلی مهم را که از سوی رییس جمهور عراق صادر شده پخش می کنیم.
همه از آسایشگاه ها ریختند روی حیاط. در آن بیانیه مهم، صدام حسین خطاب به هاشمی رفسنجانی گفت "الیوم حقق کل ما اردتموه". امروز همه آنچه شما می خواستید محقق شده و ما از فردا نیروهایمان را از خاک شما خارج میکنیم و پس فردا تبادل اسرا را آغاز خواهیم کرد. دفتر سه هزار صفحه ای اسارت ما وقتی خدا خواست دو روزه بسته شد . در مرز خسروی سرنا و دهل می زدند و زنان کل می کشیدند که ما به خاک وطن رسیدیم و بر آن سجده شکر کردیم. حالا از آن ۲۶ مرداد، ۳۵ سال گذشته. صدام حسین، طارق عزیز، طه یاسین رمضان، عزت ابراهیم، برزان تکریتی همه مرده اند و ما با مردم همسایه مان عراق دو نقطه پررنگ مشترک داریم، مشهد و کربلا.
انتهای پیام/