۱۰ سالی که محمدرضا فرجی را از اسارت به ایستادگی رساند
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ ۲۶ مرداد سالروز بازگشت آزادگان به میهن بهانهای شد تا پای صحبتهای محمدرضا فرجی آزاده ایلامی بنشینم مردی که در ۲۴ سالگی در جریان هجوم نیروهای بعثی به شهرستان مهران به اسارت درآمد و در ۳۴ سالگی به میهن بازگشت ۱۰ سال از جوانیش پشت سیمهای خاردار اردوگاههای عراق گذشت.

فرجی از روزهای نخست اسارت میگوید از ضربوشتم و بازجویی در مرز و کوت، پادگان الرشید بغداد، ابوغریب، رمادی، فلوجه و موصل مسیری که برای او و دیگر اسرا سالهای طولانی انتظار و مقاومت را رقم زد.
او میگوید در روزهای نخست تصور نمیکرد اسارت سالها طول بکشد. خیلیها فکر میکردند چند روز یا نهایتاً چند ماه دیگر بازمیگردند، اما زمان گذشت و اسارت به بخشی از زندگی آنها تبدیل شد آنقدر که خودشان از آن به عنوان مکتب اسارت یاد میکردند. قرآن، نهجالبلاغه، درس، زبانآموزی و برنامههای فرهنگی و ورزشی، راهی بود برای اینکه روزهای سخت اردوگاه را پشت سر بگذارند.
در میان خاطراتش ماجرای یک نامه هنوز برایش زنده است. سه برادر فرجی در اسارت بودند و پس از سه سال یکدیگر را در اردوگاه پیدا کردند و هماردوگاهی شدند. مدتی بعد نامهای از خانواده به دستش رسید که خواهرش در آن نوشته بود:
ما مستأجریم و صاحبخانه جوابمان کرده هرچه گشتیم خانه پیدا نکردیم. خواندن این جمله برای محمدرضا سخت بود با خودش فکر میکرد خانواده درگیر جنگ و مشکلات زندگی هستند و او کیلومترها دورتر پشت سیمهای خاردار، هیچ کاری از دستش برنمیآید.
مدتی بعد نامهای اشتباهی به قاطع آنها آورده شد که در اصل برای یکی از هماسارتهایش بود. سه ماه پس از آن ماجرا، نامهای به دست محمدرضا رسید که خبر میداد خانواده خانه پیدا کردهاند و سرپناهی برایشان فراهم شده است. خودش این اتفاق را نشانهای از لطف خدا میداند و میگوید: خدا هرچی که میدهد خودش درست میکند ما نیستیم که کاری بکنیم.
سختی فقط دوری از خانواده و فشار اسارت نبود گرسنگی، بیماری و کمبود امکانات هم بخشی از آن سالها بود. فرجی میگوید پس از آزادی، به دلیل سالها غذای نامناسب و کمبود غذا معدهاش بهشدت درد گرفت.
حتی در نخستین روز بازگشت مادرش برای او جگر درست کرده بود، اما معدهاش تحمل غذا را نداشت و حالش بد شد و مجبور شدند به او آمپول بزنند تا بتواند برای دیدار مردم و مزار شهدا برود.
یکی از تلخترین روزهای اسارت برای او روزی بود که خبر رحلت امام خمینی (ره) به اردوگاه رسید
اسرا که سالها آرزوی دیدار امام را داشتند، با شنیدن این خبر بهشدت متاثر شدند. فرجی هنوز جملهای را که آن روز برای بچهها خوانده، به یاد دارد: این ندا آید از سوی جماران به گوش
شد چراغ دل امت قرآن خموش
وای اماما وای اماما.
اما در کنار این تلخیها خاطراتی از امید و همدلی هم دارد؛ از ماه رمضان و روزهای سخت کار در گرمای رمادی از تشنگی اسرا و شبی که پس از بارش باران آب را از زمین جمع کردند و با ابتداییترین امکانات برای نوشیدن آماده کردند. فرجی این اتفاق را از لطفهایی میداند که هیچگاه از یادش نمیرود.
لحظه اعلام آزادی، اما حال و هوای دیگری داشت. آن زمان در بیمارستان بود و سرم به دست داشت که خبر آغاز تبادل اسرا اعلام شد. خودش میگوید سرم را از دستش بیرون کشید و به جمع اسرا پیوست. سالها انتظار سرانجام به پایان رسیده بود.
بازگشت به ایران برای او با شادی مردم و دیدار خانواده همراه شد، اما در همان روزهای نخست، خبر فوت پدر و خواهرش را هم شنید اتفاقی که تلخی سنگینی بر شیرینی آزادی داشت. با این حال پیش از رفتن به خانه خودشان، به دیدار خانواده شهید جعفری رفتند تصمیمی که از همان روزهای اسارت با دوستانش گرفته بودند.
فرجی میگوید هنوز هم وقتی یکی از آزادگان را میبیند احساس میکند دوباره به همان اردوگاه برگشته است. به گفته خودش گاهی دیدن یک آزاده برایش شیرینتر از دیدن برخی نزدیکان است، چون خاطراتی مشترک دارند که هیچکس جز خودشان نمیتواند عمق آن را درک کند.
کلام آخر
حرف آخرش برای جوانها هم از دل همان ۱۰ سال میآید اینکه نسل امروز بداند از کجا آمده، برای چه ارزشهایی ایستادگی شده و به کجا میرود. او از جوانها میخواهد در میان مشغلههای زندگی خدا را فراموش نکنند، گذشته را بشناسند و با ایمان، امید و شناخت مسیر آینده را بسازند؛ و شاید بهترین پایان برای حرفهای این آزاده، همان بیتی باشد که خودش به آن اشاره کرد:
گر چه راهیست پر از رنج و بلا میگذرد
آنکه با عشق خدا رفت به مقصد برسد
انتهای پیام/