آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۷۵۷
۱۱:۱۵

۱۴۰۵/۰۵/۲۶
گفتگویی به مناسبت ۲۶ مرداد بازگشت آزادگان به وطن

از اسارت تا ایثار اجتماعی/ روایتی از وقف حسینیه برای آینده سازان ایران

آزاده سرافراز «علی نگازه» از آزادگان سال‌های دور خوزستان است، سربازی که یک روز پس از آغاز جنگ تحمیلی به اسارت رژیم بعث درآمد و ۱۰ سال تلخ را در اردوگاه‌های دشمن با صبر و ایستادگی گذراند، او پس از بازگشت، حسینه‌ای را که با دستان خود ساخته بود، وقف ساخت دبیرستان دخترانه کرد. در ادامه گفت و گویی با این آزاده سرافراز در نوید شاهد بخوانید.


سی سال و اندی از آن روز‌ها گذشته است؛ روز‌هایی خرمشهر برای سومیـار بار‌ها زیر غبار نفس میکشید و شهر بوی باروت و انتظار میداد، اما در میان تمام رنجها، یک لحظه بود که اشک‌ها را با لبخند مخلوط میکرد، لحظه‌ای که دروازه‌ها باز شد و «آزادگان» از آن سوی مرز قدم به خاک وطن گذاشتند.

آنها اسیر نبودند ستون‌های استوار یک ملت بودند که سال‌ها در بند آزادگی را معنا کردند. در کوچه‌های خرابه‌ی آبادان و خرمشهر، در آسمان بدون پرنده‌ی جنوب نامشان را بر دیوار‌ها نوشتند و دست خالی راهی جنگ شدند که خبری از پیمان نامه نمیگفت و سرنوشتشان سال‌ها میان دو واژهی «اسارت» و «انتظار» معلق ماند؛ و مادرها... مادر‌هایی که هر شب به نیت آنان فاتحه‌ای میخواندند و هر صبح، چشم انتظار دروازهی شهر میایستادند پدرانی که چروک پیشانیشان، ردیف سال‌های نبودن پسرشان بود و زنانی که در نبود همسر هم مادر بودند، هم پد و هم منتظر؛ و سرانجام آن روز آمد وقتی در اتوبوس باز شد و اولین قدم‌ها بر خاک رامشین گام نهاد شهر برای لحظه‌ای ایستاد؛ انگار زمان در همان نگاه اول توقف کرد همه میگریستند؛ برخی با بغض شوق برخی با بغض داغ. چون در همان جمع، کسانی بودند که به جای عزیز خود نامی را بر تابوت میجستند؛ و آزادگانی که پشت لبخندشان زخم سال‌هایی را حمل میکردند که هیچ قاب عکسی نمیتواند روایت کند.

بازگشت آزادگان، فقط پایان یک اسارت نبود؛ آغاز فصلی تازه در کتاب دفاع مقدس بود فصلی که با دست‌های ترکخورده بدنیا با عرق شرم راه رفت، پا‌هایی که سال‌ها وزن سیم خاردار را تحمل کرده بودند و دلی که هنوز برای وطن میتپید.

امروز در شهرهایی، چون اهواز، آبادان و خرمشهر، نسل تازه‌ای مینشیند پای روایت‌های آنان پرسشی که بار‌ها زمزمه میشود این است: «چه چیزی در آن سالها، در آن بند‌ها و در آن شب‌های بی ستاره شما را سرپا نگه داشت؟» و پاسخ اغلب آنان در یک کلمه خلاصه میشود: «عشق به وطن و باوری که میدانست فراموش نمیکنیم.»

آزادگان؛ این ستون‌های صبور جنگ سندی زنده بر این حقیقتاند که وطن تنها یک جغرافیا نیست، پیمانی است که میان نسلها با خون شهید و صبر اسیر امضا میشود.

در همین راستا نوید شاهد خوزستان گفت و گویی با «علی نگازه» آزاده دوران دفاع مقدس برای علاقمندان منتشر می‌کنند.

نوید شاهد: لطفاً خودتان را برای ما معرفی کنید.

اینجانب علی نگازه، فرزند عبدالحسن هستم که در بیست و هفتم خردادماه سال ۱۳۳۸ به دنیا آمده ام، پس از آنکه موفق به اخذ مدرک دیپلم شدم راهی خدمت سربازی در لشکر زرهی گردان ۲۸۳ سوار زرهی شدم و در پاسگاه های مرزی کوشک مشغول خدمت شدم.

از اسارت تا ایثار اجتماعی/ روایتی از وقف حسینیه برای آینده سازان ایران

نوید شاهد: از چه زمانی و چگونه به اسارت در آمدید؟

علی نگازه: در پاسگاه مرزی در بخش پشتیبانی مشغول خدمت سربازی بودم که درست یک روز پس از شروع جنگ تحمیلی یعنی در یکم مهرماه ۱۳۵۹ به دست نیرو‌های رژیم بعث اسیر شدم.

پس از آن که به اسارت در آمدم همراه با عده ای دیگر از سربازان سوار بر نفربر کردند  و  به پشت جبهه انتقال دادند سپس شروع به آزار و اذیت ما کردند و پس از آن ما را به دژبان مرکز عراق بردند.

نوید شاهد: از روز‌های اول اسارت برایمان بگویید؛ چه شرایطی داشتید؟

علی نگازه: چند روزی در دژبان مرکزی عراق بودیم سپس ما را در اردوگاه العماره مستقر کردند و شروع به آزار روحی و روانی ما کردند آزار های از قبیل محرم کردند از غذا، حبس کردند در اتاق های مخوف که حتی اجازه‌ی استفاده از سرویس بهداشتی را به ما نمی‌دادند.

به یادم دارم پنجره‌ای در آن اتاق مخوف بود که بچه‌ها آن پنجره را با یک ترفندی باز کرده بودند و یواشکی از آن پنجره برای استفاده از سرویس بهداشتی بیرون می‌رفتند حتی چند باری هم نیرو های بعثی عراقی‌ متوجه این موضوع شدند و آنها را به شدت کتک زدند.

رژیم بعث عراق دست از شکنجه های ما بر نمیداشت حتی شب‌ها موقع خواب یکدفعه وارد آسایشگاه می‌شوند و بی دلیل شروع به کتک کاری ما می‌کردند با این بهانه که می خواهند از ما اطلاعات بگیرند ولی ما هیچ اطلاعاتی نداشتیم آنها این موضوع را نمی‌خواستند بفهمندند و فقط ما را با کابل برق می‌زدند.

شرایط خواب و زندگی تان در اردوگاه چطور بود؟

علی نگازه: پس از مدتی ما را به اردوگاه الرمادیه بردند، اردوگاهی با چندین آسایشگاه که کوچک با دست خود اسرای ایرانی ساخته شد در هر آسایشگاه حدود پنجاه نفر بودند، چون فضا کافی برای پنجاه نفر فراهم نبود مجبور بودیم همه ما به شکل کتابی بخوابیم تا بتوانیم در آن فضا کم جا شویم، حدود ۱۰ سال به آن حالت خوابیدم که هنوز هم پس از گذشت سالها من هنوز  به همان حالت می‌خوابم چرا که به آن عادت کرده‌ام و دیگر به شکل دیگری نمی‌توانم بخوابم. 

ما روزانه فقط یک ساعت اجازه داشتیم از دستشویی و حمام استفاده کنیم، حدود ۱۰ توالت داشتیم و ما بیش از چهارصد نفر بودیم یعنی هر چهل نفر یک دستشویی بخاطر همین باید در صف‌های طولانی می‌ایستادیم تا نوبتمان شود در همان یک ساعت که به آن هوا خوری می‌گفتند باید دستشویی می‌رفتیم، مسواک می‌زدیم و حمام می‌کردیم. بعد از آن یک ساعت نیروهای بعث جلوی راهرو می‌ایستادند و هر پیرمرد، جانباز یا زخمی که  نمی‌توانست درست راه برود با کابل شروع به کتک زدن او می کردند.

جمعیت اردوگاه و رابطه‌ی اسرا با یکدیگر چگونه بود؟

علی نگازه: ما در آن اردوگاه حدود هزار و دویست نفر بودیم که هر چهارصد نفرمان در یک بلوک بود من به همراه جمعی از دوستانم در بلوک سه مستقر بودم همه‌ی این چهارصد نفر با هم مثل برادر بودیم اگر یکی از ما مریض می‌شد همه دورش جمع می‌شدیم و سعی در کمک کردنش داشتیم.

از روز آزادی تان بگویید؛ چگونه به مرز رسیدید؟

علی نگازه: وقتی که قرار بر آزادی ما گرفته شد نیروهای بعثی ما را تا مرز خانقین همان مرزی که اسرا را مبادله می‌کردند آورند وقتی سوار اتوبوس شدیم و به سوی مرز حرکت کردیم همراه ما کسی بود به نام عزالدین سلیمان که به ما گفت: «کسی حق ندارد این‌ طرف و آن‌ طرف نگاه کند.» سرباز‌های عراقی نیز بالای سر ما ایستاده بودند و واقعاً کسی هم جرات تکان خوردند را نداشت همگی سرهایمان پایین بود تا اینکه به مرز رسیدیم زمانی که می‌خواستیم از اتوبوس پیاده شویم آنقدر سرهایمان را پایین انداختیم که گردنمان صاف نمی‌شد.

هنگامی هم که می‌خواستیم از اتوبوس پیاده شویم نیروهای بعثی به ما گفتند: «هر کسی از اتوبوس می‌خواهد پیاده شود باید یک لگد به او بزنم.» ایرانی‌ها خیلی حیا داشتند و بدشان می‌آمد کسی از پشت به آنها بزند بخاطر همین گفتند: «ما این کار را قبول نمی‌کنیم اگر ناراحت هستید، ما را به اردوگاه برگردانید.» 

یکی از اسرا گفت: «ما این همه کتک خورده‌ایم، این  لگد را هم قبول می کنیم » اکثراً اسرا چون لاغر و ضعیف بودند هنگامی که می‌خواستند آنها را از اتوبوس پیاده کنند پرتشان می‌کرد و مستقیم روی خاکریز می‌افتادند صحنه‌ی بشدت بد و دلخراشی بود.

بخاطر دارم که یکی از اسرا گفت: «اگر می‌شود لگد من را داخل اتوبوس بزنید.» از او پرسیدند: «چرا؟» گفت: «بچه‌هایم بزرگ شده‌اند و به استقبالم آمده‌اند، دوست ندارم جلویشان کتک بخورم.» گفتند: «این زبانش خیلی دراز است به جای یک بار لگد به او ۲ بار لگد بزنید.»

سردار محسن رضایی که نیز در آن زمان به استقبال ما آمده بود با دیدن این صحنه گفت: «جریان چیست؟ چرا وقتی می خواستید پیاده شوید می‌افتادید، آیا هلتان می‌دهند؟» یکی از آزاده‌ها گفت: «نه آقا رضایی، ما حب وطن داریم، بوسه بر لب خاک می‌باریم، از حب خمینی است که بیماریم.» من به او گفتم: «نه آقا این‌طور نیست؛ هر کس که میخواهد از اتوبوس پیاده شود به او یک لگد می‌زنند.» سردار رضایی گفت: «ما اسرای آنها را اول به تولیدی لباس بردیم و لباس مناسب برایشان اندازه زدیم و تنشان کردیم بعد آنها را به زیارت امام رضا(ع) بردیم و سپس با یک جلد کلام الله مجید راهی کردیم.»

نوید شاهد: استقبال از آزادگان چگونه بود؟

علی نگازه: روز بیست و شش مرداد چه روز خوبی بود، روز آزادی اسرا از بند اسارت ما نمی‌دانستیم مردم با آزادی ما این‌قدر خوشحال می‌شوند آن روز تمام مردم جمع شده بودند و خوشحالی روی چهره و لبانشان آمده بود.

 بیست و شش مرداد فراموش‌نشدنی است چه استقبال با شکوهی یک شاخه گل دور گردنمان انداخته بودند و ما را روی شانه هایشان نشانده بودند پس از آن ما را دو روز قرنطینه نگه داشتند برایمان لباس نو خریدند موهایمان را اصلاح کردند پس از آن خانواده‌هایمان آمدند و تحویلمان گرفتند. 

نوید شاهد: بعد از بازگشت از اسارت زندگی تان چگونه شکل گرفت؟

علی نگازه: وقتی از اسارت برگشتم حدود دو هفته بعد از آن به پدرم گفتم: «پدر من زن می‌خواهم.» پدرم گفت: «اجازه بده در زمان دیگری من حتما به فکر ازدواجت هستم» با خنده به پدرم گفتم: «من ۱۰ سال است که صبر کرده‌ام؛ من دیگر زن می‌خواهم.» چندی بعد مادرم برایم دختری را برایم انتخاب کرد و من با او ازدواج کردم. ثمره‌ی این ازدواج سه دختر و یک پسر بود و در حال حاضر همه فرزندانم نیز ازدواج کردند.

زمانی که در اسارت بودم چند پزشک نیز اسیر شده بودند که با همدیگر در اردوگاه بودیم در آن جا شروع به کار طبابت کردند من نیز از آنها کار یاد گرفتم. هنگامی که از اسارت برگشتم به دانشگاه علوم پزشکی مراجعه کردم و به آنها گفتم که در این زمینه تخصص دارم  آنها نیز به من معرفی نامه‌ای داده اند که به بیمارستان مراجعه کنم و از من تست بگیریند،  وقتی از من تست گرفتند متوجه شدند که من در این امور تبلور دارم سپس من را به عنوان پزشکیار در بیمارستان شرکت نفت اهواز استخدام کردند و حدود چهل و دو سال  در آن جا کار کردم.

نوید شاهد: ماجرای حسینیه و تبدیل آن به دبیرستان دخترانه چه بود؟

علی نگازه: در شیبان حسینیه‌ای به متراژ نهصد متر احداث کردم که چهارصد متر آن را فقط حیاطتش تشکیل می‌داد، یک روز متوجه دختر‌های شهر شیبان دبیرستان ندارند بخاطر همین تصمیم گرفتم آن حسینیه را تغییر کاربری بدهم به  همین دلیل در سال ۱۳۸۴ اقدامات لازم را برای تغییر کاربری  به واحد آموزشی را انجام دادم.

در همان سال صدا و سیمای تهران با من تماس گرفتند و از من خواستند در برنامه «فرمول یک» حضور پیدا کنم و درباره‌ی این اقدام توضیح دهم من نیز قبول کردم و راهی تهران شدم وقتی به آنجا رسیدم با خوش رویی به استقبالم آمدند، به من گفتند: «باید کمی گریمت کنیم.» گفتم: «من گریم نمی‌کنم؛ همین چیزی که هستم را نمایش دهید.» سپس به من گفتند: « این برنامه پخش مستقیم است و سانسوری هم در کار نیست هر طور که بخواهی می‌توانی صحبت کنی.» مجری آن برنامه آقای علی ضیا بود از من پرسید: «شما چطور این کار را انجام دادی؟ ما استعلام کردیم شما آدم پولداری نیستی پس چطور این حسینیه را برای دبیرستان دخترانه اهدا کردی؟» گفتم: «یک بار که از حسینیه بیرون زدم ناگهان متوجه شدم چند دانش آموز دختر دبیرستانی به دلیل نبودن پل عابر پیاده از طرف شیبان شرقی به غربی  تصادف کردند و دچار مشکل شدید شده‌اند همان جا بود که تصمیم به این کار گرفتم البته خداوند کار من را بی‌جواب نگذاشت و به بهترین نحو برایم جبران کرد.»

نوید شاهد: سخن پایانی

نوید شاهد: بعثی‌های عراقی فکر می‌کردند که با آن دیوارهای بتونی بلند و سیم‌های خارداری که دورمان کشیده بودند ما را اسیر خودشان کردند و دست‌ و بال ما را بستند اما این را نمی‌دانستند آن چیزی که ما را زنده نگه داشته سنگ و سیم‌ خاردار نیست آنها نمی‌فهمیدند که آدم هر جا باشد حتی ته یک سلول تاریک و نمور توی غرب وقتی قلبش واسه خاکش بتپد دیگر اسیر نیست.

وطن درون سینه‌ مان نفس می‌کشید ما با هر ضربان قلبمان اسم ایران را تکرار می‌کردیم و همین عشق بود که دیوارهای آنها را جلوی چشممان مثل کاغذ، بی‌ارزش و سست می‌کرد درست ما رو بند کشیده بودند ولی روحمان پرواز می‌کرد در کوچه‌ پس‌ کوچه‌های همان خاکی که برایش جنگیده بودیم.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه