آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۷۴۷
۱۳:۱۳

۱۴۰۵/۰۵/۲۵

یک بسیجی عاشق

همرزم شهید محسن بکند از خاطراتش بااین شهید بزرگوار می‌گوید.


به گزارش نوید شاهد همدان، شهید محسن بکند اول فروردین ۱۳۳۹ در روستای کهارد از توابع شهرستان رزن متولد شد. پدرش جعفر و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته انسانی درس خواند و دیپلم گرفت. مسئول بسیج بود. در سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و صاحب دوپسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و بیست و نهم دی ۱۳۶۵ با سمت فرمانده سپاه رزن و قهاوند در شلمچه به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شده است.

اژدر رحمانی همرزم شهید محسن بکند در خاطره‌ای می‌گوید:

بهمن ماه ۱۳۶۲ بود، زمستان با سرمای طاقت فرسای خود بیداد می‌کرد و آسمان و ابرهایش زمین را سفیدپوش کرده بودند.

از آغاز جنگ چهار سال می‌گذشت. از شهرستان رزن با عضویت بسیجی به منطقه جنگی مهران اعزام شده بودم. آن روز‌ها بیشتر از ۱۵ سال نداشتم. شور و اشتیاق عجیبی برای رفتن به جبهه داشتم که بالاخره مرا به سوی خود کشاند.

تازه از عملیات برگشته بودم. هنوز صدای توپ و خمپاره از دور به گوش می‌رسید. بچه‌ها هنوز پرتلاش مشغول کار بودند و واژه‌ای به نام خستگی را نمی‌شناختند. من و عده‌ای از برادران مشغول دفن اجساد عراقی‌ها بودیم. در آن گیرو دار و بحبوهه یک لحظه چشمم به هم ولایتیم آقامحسن افتاد که در حال نمازخواندن بود.

روی برف‌ها با لباس‌های پر از گل و لای و پیشانی که آثار جنگ برآن نمایان بود فضای روحانی و معنوی به آنجا بخشیده بود، به سجده می‌رفت و ذکر می‌گفت. این آقامحسن همان آقامحسنی بود که همیشه در روستا هرهفته سه شنبه شب‌ها دعای توسل و شب‌های جمعه دعای کمیل برپا می‌کرد و کلاس‌های قرآن او هرهفته برپا بود.

این آقامحسن همان آقامحسنی بود که در جبهه همه دوستش داشتند و در روستا کسی نبود که از محضرش فیض نبرده باشد. مات و مبهوت نظاره گر اعمالش بودم، با سجده اش نگاهم به سجده اش می‌رفت و با قیامش نگاهم می‌ایستاد. در همین لحظه انگاری کسی مرا بیدار کرد، از خودم پرسیدم این چه نمازی است آقامحسن می‌خواند؟ او که نماز را با ما به جماعت خوانده بود پس این چه نمازی است؟

آقامحسن که نمازش را به پایان رساند، تکبیر را گفت و برخواست و به پیش ما آمد. با همه سلام و احوالپرسی کرد و خسته نباشید گفت. او را دوست داشتم چراکه هم ولایتیم بود و در ثانی کسی بود که در اولین برخورد همه را به خود جذب می‌کرد از بس پاک و ساده و مهربان بود. وقتی با او بودم احساس دلتنگی به خانه و روستا را نمی‌کردم انگار او برای من همه کس بود. با صدای بلند جواب سلامش را دادم. جلوتر رفتم و گفتم مرد مومن این چه نمازی بود که خواندی؟ آن هم الان! چرا بی موقع؟ مثل همیشه خنده شیرینی کرد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت بعد از هر عملیات شکرخدا را به جا آوردن واجب است و نیاز به وقت خاصی ندارد، این نماز شکر است شما هم بخوانید خدا اجرتان دهد، سپس خندید و از ما دور شد. بااین حرف آقامحسن همگی به جماعت نمازشکر بجا آوردیم و شاید این زیباترین نمازی بود که در تمام عمرم خواندم.

آقامحسن این دلاور جبهه‌ها هنوز برای ما شناخته شده نیست، مردی به آرامی و باصفایی او در دنیا نبود، هیچکس از مسئولیت اصلی او در جبهه خبری نداشت، آخر او همه کاره بود و با هرجمعی یکی می‌شد، هیچ وقت خودش را از دیگران بالاتر نمی‌دانست و از بچه‌ها خودش را کنار نمی‌کشید، هرچه از او می‌پرسیدیم مسئولیت شما چیست با تبسم می‌گفت یه بسیجی عاشق! و بعد‌ها فهمیدیم این بزرگ مرد فرمانده دسته دوم یکی از گردان‌های لشگر انصارالحسین بوده است.

او به راستی بنده مخلص خدا بود هرشب او خود اذان می‌گفت و پیش نماز ما بود، او در نماز امام جماعت ما بود و ما ماموم او و چقدر زیبا نوحه گری و مداحی می‌کرد و ما عاشقانه سینه می‌زدیم، او زینب زینب می‌گفت و اشک هایش زودتر از حرف هایش فرو می‌ریخت و بر صورتش عشق را نمایان می‌کرد.

شب‌ها وقتی همه خواب بودند زیر نورماه به نماز شب می‌ایستاد، در یکی از شب‌ها که سرماخورده بودم و سردرد خواب را از چشم هایم ربوده بود صدای زمزمه گرمی را شنیدم که خالصانه و متواضعانه به درگاه خدا ناله می‌کرد، ارام بلند شدم و دیدم آقامحسن روی برف‌های سرد نشسته و راز و نیاز می‌کرد و از خدا طلب مغفرت و شهادت می‌کرد. عشق او فقط شهادت بود.

وقتی یکی از بچه‌ها به شهادت می‌رسید آنچنان او را می‌بوسید و می‌بوئید که گویی بهشت را به او داده‌اند. در مدتی که با آقامحسن در جبهه بودیم آن قدر به ما خوش گذشت که هیچکدام از نیرو‌ها به مرخصی نمی‌رفت تا اینکه در ۱۲ خرداد ۱۳۶۳ براثر ترکش خمپاره از ناحیه چشم مجروح شدم به بیمارستان ایلام منتقل و به مرخصی رفتم.

آذرماه سال ۱۳۶۵ برای دومین بار با عضویت بسیجی مجدد به منطقه شلمچه اعزام شدم، می‌دانستم که آقامحسن در منطقه است و فرماندهی سپاه پاسداران بخش قهاوند را برعهده دارد، ازهرجایی سراغ اورا گرفتم ولی هیچکس اطلاع درستی از او نداشت. من با بچه‌های تعاون همکاری داشتم و همیشه بعد از عملیات جنازه‌های پاک شهیدان را جمع آوری و به پشت منطقه انتقال می‌دادیم تا اینکه یک روز که خیلی جلوتر رفته بودیم، صدایی از داخل سنگری می‌آمد که آشنا بود، صدای گرم و دلنشین روضه خوانی اقامحسن را شناختم. با سرعت خودم را به داخل سنگر رساندم و همراه رزمندگان به سینه زنی پرداختم. بعد از مراسم خوشحال به سمتش رفتم و او در حالی که مرا در آغوش می‌کشید گفت: پسر من هرجا که می‌روم تو جلوتر از من آنجایی، آخر تو از جان من چه می‌خواهی؟ و بعد همان خنده‌های شیرین و صورت نورانی که چقدر دوستش داشتم.

بعد از خوش و بش آدرس مقر خود را به او دادم و از هم جداشدیم. او هرچند وقت یکبار به من سر می‌زد و من هم گهگاهی به دیدارش می‌رفتم تا اینکه یک روز به دیدنم آمد، آخرین باری بود که او را می‌دیدم، خوشحال بود انگار جوانی پر از شور و شوق بود. به من گفت کی به مرخصی می‌روی؟ گفتم معلوم نیست. گفت: اگر رفتی به خانه ماهم سری بزن و سلام مرا به همه برسان شاید حالاحالا‌ها آن‌ها را نبینم. گفتم آقامحسن توروخدا از این حرف‌ها نزن آدم دلش می‌گیره و بعد گفت:‌ای بابا ما کجا و لیاقت شهدا کجا؟ حالا خیلی راه هست تا آن بالابالا‌ها که ما برسیم.

عملیات کربلای ۵ در ۱۹ دی ۱۳۶۵ با رمز یازهرا شروع شد و فردای شب عملیات کار بچه‌های تعاون آغاز شد. سیل شهدا بود که در شلمچه جاری بود. اینجا کربلای ایران بود و قطعه‌ای از بهشت، جای عشق بود و اشک و سوز و داغ و بوی جنت الماوا.

وقتی مشغول جمع آوری شهدا بودیم احساس خاصی داشتم، کنجکاوانه هر شهیدی را که آوردند نگاه می‌کردم تا ببینم کیست، گویی منتظر کسی بودم، انگار قرار بود چهره‌ای آشنا ببینم تااینکه برانکاردی آوردند، رویش مردی بلند قامت دراز کشیده بود، صورتش را با پرچم پوشانده بودند، بی اختیار به طرفش دویدم و صورتش را باز کردم، بله آن آشنا بود، همان نوجه سرای دل من، نوحه سرای شلمچه. 

انگار پاهایم قوت راه رفتن نداشتند، روی زانو نشستم، او آقا محسن بود، او همه کس من بود، آقامحسن نوحه سرا به آرزویش رسیده بود. او آرام و خوشحال دراز کشیده بود، با همان تبسم شیرین و صورت نورانی، صورتش گِلی بود، با دست‌های لرزان صورتش را پاک کردم و بوسیدم.

هنگام غروب آفتاب نزدیک اذان مغرب پیکر پاک محسن بکند روی دست‌ها روان بود و من گوشه‌ای از دامان او را به دوش داشتم، در آن لحظه به یاد حرف او افتادم که می‌گفت من هرجا می‌روم تو جلوتر از من آنجایی ولی حیف که این بار من جا ماندم و او رفت.


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه