روایت حسین حجتیزاده از پنج سال اسارت؛ از میدان نبرد تا تونل وحشت بغداد
به گزارش نوید شاهد قم، حسین حجتیزاده، جانباز ۴۰ درصد و آزاده دوران دفاع مقدس، در اول فروردینماه سال ۱۳۴۷ در محله عربستان شهر قم متولد شد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در کوچه رهبر، معروف به کوچه گچپزی، سپری کرد. وی در جریان جنگ ایران و عراق به اسارت نیروهای بعثی درآمد و حدود پنج سال از دوران جوانی خود را در زندانها و اردوگاههای عراق سپری کرد.

حجتیزاده در دوران نوجوانی در بیمارستان کامکار قم دورههای آموزش امدادگری را گذراند و با مهارتهای امدادرسانی آشنا شد. وی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه حائری آغاز کرد، در دوره راهنمایی در مدرسه قطب راوندی ادامه داد و دوران دبیرستان را نیز در مدرسه دین و دانش قم گذرانده است.
او از سال ۱۳۶۲ فعالیت خود را در ستاد ناحیه پنج، مستقر در مسجد معصومیه، معروف به قلعه مبارکآباد، واقع در میدان نو آغاز کرد؛ ستادی که در آن دوران، مساجد منطقه زیر نظر آن فعالیت کرده اند.
در این گفتوگو، حاج حسین حجتیزاده، جانباز ۴۰ درصد و آزاده دوران دفاع مقدس، از روزهای نوجوانی و حضورش در جبهه های نبر حق علیه باطل، امدادگری در عملیات ها روایت میکند. او در ادامه به لحظه اسارت و سالهای دشوار اسارت در زندانها و اردوگاههای رژیم بعث عراق میپردازد؛ پنج سالی که با سختیها، شکنجهها و دوری از خانواده همراه بود.
حجتیزاده در این گفتوگو از خاطرات تلخ و شیرین دوران اسارت، مقاومت آزادگان و باورهای دینی و اعتقادی آنان در برابر سختیها سخن میگوید و از روزهای بازگشت به میهن و ادامه مسیر زندگی در عرصه فرهنگی و آموزش و پرورش روایتهایی شنیدنی دارد. در ادامه این گفتوگو را میخوانید.
تحصیل
جانباز و آزاده دفاع مقدس در ادامه مسیر تحصیلی خود، در رشته ادبیات انگلیسی تا مقطع کارشناسی تحصیل کرد و پس از ورود به عرصه آموزش و پرورش، سالها در مدارس شاهد به عنوان مدیر و معاون فعالیت داشت. وی اکنون بازنشسته فرهنگی است.
پدرم عاشق نماز جمعه بود
پدر حجتیزاده، علاقه و پایبندی ویژه او به نماز جمعه بود؛ بهگونهای که حتی در سالهای کهولت سن و با وجود معلولیت پا، همچنان بر حضور در نماز جمعه اصرار داشت و تا حد توان خود این فریضه را ترک نمیکرد. این روحیه مذهبی پدر، از جمله خاطراتی است که در شکلگیری فضای تربیتی و اعتقادی خانواده نقش دارد.
جا ماندن از قافله شهادت
حسین حجتیزاده در این گفتگو درباره نخستین اعزام خود به جبهه اظهار داشت: من از اولین نفرات اعزامی بودم و به صورت گروهی همراه دوستانم به جبهه اعزام شدیم. ابتدا برای گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان ۲۱ حمزه تهران رفتیم و حدود یک ماه و نیم آموزش دیدیم. پس از پایان آموزش، به لشکر ۱۷ علیبنابیطالب(ع) پیوستیم و به جبهه جنوب، پادگان انرژی اتمی اعزام شدیم. در آن روزها همه با انگیزه و اعتقاد در مسیر دفاع از کشور قدم گذاشته بودیم، اما در ادامه تعدادی از دوستانم به شهادت رسیدند و من از قافله شهادت جا ماندم.
از اعزام تا اسارت
وی درباره حضورش در عملیات خیبر نقل کرد: در منطقه سایت ۴ بودیم که برای شرکت در عملیات خیبر به فرماندهی شهید زینالدین اعزام شدیم. در این عملیات ما تک زدیم و دشمن پاتک خورد.
در کنار نیروهای ما، بچههای قم، رزمندگان تیپ الغدیر یزد، لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص) تهران و تیپ ۲۱ امام رضا(ع) مشهد به فرماندهی محمدباقر قالیباف نیز حضور داشتند. منطقه عملیاتی شامل جزیره مجنون، هورالعظیم و مناطقی از اروندرود بود؛ حدود دو تا سه ماه در منطقه خیبر حضور داشتم و در جریان درگیریها بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم و پایم نیز دچار شکستگی شد؛ به همین دلیل زمینگیر شدم و دیگر توان حرکت نداشتم و در نهایت به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.
۲۰۰ متر تا نیروهای خودی
او از روزهای پایانی عملیات خیبر میگوید: در پایان عملیات خیبر، شبانه حدود ۲۰ کیلومتر پیاده طی کردیم. دشمن پاتک زده بود و درگیریها بسیار شدید بود. مسیرمان در هورالعظیم، بین آب و جاده قرار داشت و در طول مسیر از میان پیکرهای رزمندگان ایرانی و نیروهای عراقی عبور میکردیم.
در همین درگیریها، یک خمپاره در نزدیکی من منفجر شد و حدود ۸۰ ترکش به بدنم اصابت کرد و ساق پایم نیز شکست؛ با خودم فکر میکردم میتوانم به تنهایی خودم را به بچههای ایرانی برسانم اما وقتی به یک بلندی رسیدم، دیگر نتوانستم حرکت کنم و فقط حدود ۲۰۰ متر با نیروهای خودی فاصله داشتم و همانجا ماندم تا هوا روشن شود.
ناگهان نیروهای عراقی به منطقه رسیدند و شروع به تیر خلاص زدن به مجروحان کردند؛ من به همراه چند رزمنده دیگر، خودمان را به مردن زدیم و بیحرکت ماندیم تا متوجه ما نشوند، اما در نهایت نیروهای عراقی متوجه شدند که هنوز زنده هستیم و ما را به اسارت گرفتند.
نارنجک در آخرین لحظه
وی از لحظهای که نیروهای عراقی او را پیدا کردند، گفت: یک نارنجک همراه داشتم و زمانی که خودم را به مردن زده بودم، ضامن آن را کشیده بودم تا اگر نیروهای عراقی قصد داشتند به من تیر خلاص بزنند، آن را منفجر کنم. اما آنها متوجه شدند که نارنجک در دستم است، آن را از من گرفتند و داخل آب انداختند، سپس مرا از زمین بلند کردند و چون حالت تهاجمی داشتم و قصد مقاومت داشتم، به شدت کتکم زدند.
زخمهایی که تسلیممان نکرد
آزاده دفاع مقدس در ادامه از روحیه مقاومت خود و رزمندگان اظهار داشت: اولین جایی که بعد از اسارت ما را بردند، پادگان بصره بود. ما را در گوشهای از پادگان انداختند و در کنارمان بچههایی از اصفهان و مشهد هم حضور داشتند. ما هیچ ترسی از اسارت نداشتیم.
در آموزشهایی که دیده بودیم، برای همه نوع اتفاقی آمادهمان کرده بودند، جز اسارت. با این حال، چیزی که بیشتر از همه ما را اذیت میکرد، درد و زجر زخمهایی بود که از میدان نبرد به همراه داشتیم؛ عراقیها هم میدانستند که ما آزادمرد و محکم هستیم و با وجود همه این جراحتها، روحیه خودمان را حفظ کرده بودیم.
شهادت در نخستین روزهای اسارت
حسین حجتی زاده در ادامه از روزهای نخستین اسارتش خاطره ای را نقل کرد و گفت: ما ۹ نفر در اسارت بودیم. دو نفر از بچهها به دلیل شدت جراحات و درد زخمها به شهادت رسیدند. یک نفر دیگر هم که در کنار من بود و سالم بود و در همان ابتدای اسارت بر اثر کتکهایی که عراقیها به او زدند، به شهادت رسید. این اتفاق برای ما بسیار تلخ و دردناک بود؛ چرا که او هیچ جراحتی نداشت و تنها بر اثر شکنجه و ضرب و شتم دشمن جان خود را از دست داد.
تبلیغات با چند چهره از یک اسارت
وی با اشاره به نحوه فیلمبرداری عراقیها از اسرای ایرانی گفت: ما شش نفر بودیم که عراقیها از ما فیلمبرداری میکردند. از زاویههای مختلف از ما فیلم میگرفتند تا در تبلیغات خودشان تعداد اسرا را بیشتر نشان دهند. در واقع، از یک گروه ششنفره چندین تصویر و نما تهیه میکردند تا اینطور وانمود کنند که تعداد زیادی اسیر گرفتهاند.
چرخاندن اسرا در شهر بصره
این آزاده دوران اسارت، از نخستین روزهای اسارت و رفتار توهینآمیز مردم بصره با اسرای ایرانی روایت کرد: ما را با دستهای بسته داخل کفی یک ماشین سنگین انداختند و در شهر بصره چرخاندند.
مردم به سمت ما آب دهان، گوجه، بادمجان و کفش پرتاب میکردند. در فرهنگ عرب، پرتاب کردن کفش معنای بسیار زشت و توهینآمیزی دارد. دستهایمان بسته بود و نمیتوانستیم آب دهانهایی را که پشت سر هم به صورتمان پرتاب میکردند، پاک کنیم اما متاسفانه این رفتارها را برای تحقیر و شکستن روحیه ما انجام میدادند.
عبور اسرا از تونل وحشت بغداد