شهیدی که دلش با امام بود و آرزویش پیروزی انقلاب اسلامی
به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «محمدحسین پوردلیر» دوازدهم فروردین ۱۳۱۶، در شهرستان شیراز چشم به جهان گشود. پدرش رمضان (فوت ۱۳۵۸) کارمند شرکت نفت بود و مادرش کوکب نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته تجربی درس خواند. پاسدار سپاه پاسداران بود. سال ۱۳۴۲ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد. بیست و پنجم مرداد ۱۳۶۰، در بندرعباس مورد سوءقصد نیروهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای همان شهرستان به خاک سپردند. برادرش اکبر نیز شهید شده است.

از پخش اعلامیه تا حضور در تظاهرات؛ روایت روزهای مبارزه یک انقلابی
من، همسر شهید محمدحسین پوردلیر، به تنهایی خاطرات بسیار زیادی از همسر مهربان و بزرگوارم دارم؛ همسری که الگوی راستی، حقیقت و مهربانی بود. اگر زبان بگشایم، به راستی میتوان کتابها از خاطرات او نوشت.
یادم میآید که از همان اوایل زندگی، همیشه فعالیتهای مبارزاتی علیه رژیم ستمشاهی داشت. همیشه شاه و طرفدارانش را لعن و نفرین میکرد. به خاطر شرایط آن زمان، مجبور بود بسیاری از کارهایش را مخفیانه انجام دهد؛ از جمله رساندن کتاب به دوستان، پخش اعلامیهها و سخنرانیهای امام(ره)، تا بتواند مردم را با اخلاق، رفتار و اندیشههای امام عزیزمان آشنا کند.
آن زمان همسرم در نیروی دریایی کار میکرد، اما همیشه غصهدار بود و میگفت: «ای کاش پایم را در ارتش نگذاشته بودم.»
یک روز که به خانه آمد، بسیار ناراحت بود. رو به من کرد و گفت: «نان خوردن در ارتش حرام است؛ باید هر طور شده از ارتش بیرون بیایم.»
آن روز با یکی از افسرانشان دعوا کرده بود. چون دیده بود آن افسر حرفهای بیربط میزند، با او گلاویز شده بود. همه دوستانش تعجب کرده و مات و مبهوت به او نگریسته بودند. او هم یکراست به خانه آمده بود.
این اعتراضها و مخالفتهای او همچنان ادامه داشت. به مسئولان میگفت: «این غذاها چیست که به سربازهای ما میدهید؟ اینها همه حرام است. این غذاها برای این جوانها ضرر دارد.»
آنقدر از کارهای آنان ایراد گرفت و اعتراض کرد تا سرانجام او را از ارتش اخراج کردند؛ بدون اینکه حتی سابقه کاری به او بدهند.
اما همسرم خوشحال و شادمان به خانه بازگشت و گفت: «خدایا شکر، خدایا هزار بار شکرت که دیگر در ارتش ستمشاهی نیستم.»
همیشه همانطور خندان و خوشحال بود که در ارتش کار نمیکرد. تا یک سال او بیکار بود، اما نمیشود گفت بیکار؛ چون کارهای تبلیغاتی را هیچگاه فراموش نمیکرد و همیشه در فکر امام عزیز بود.
سالها به همین سرعت میگذشت تا اینکه نزدیک انقلاب شد و او هم منتظر چنین جرقهای بود. همپای مردم در تظاهرات شرکت میکرد. چند مدتی در شیراز، همراه برادر شهیدش ــ که در جبهههای حق علیه باطل به شهادت رسید ــ که در نیروی هوایی کار میکرد، به تظاهرات میرفت. برادری که به راستی اسوه شجاعت بود.
خلاصه، بعد از مدتی او به خانه آمد و کارهای مبارزاتیاش را در بندرعباس شروع کرد. از صبح تا شب در مسجد و راهپیمایی بودیم.
یادم میآید یک شب که همگی خوابیده بودیم، صدای زنگ درِ خانه ما را از خواب بیدار کرد. حسین، همسرم، در را باز کرد. با تعجب دیدیم که مادرشوهرم پشت در است؛ درحالیکه تازه دو شب از آمدن همسرم از شیراز میگذشت.
او با ناراحتی داخل خانه آمد و با گریه گفت: «حسین جان، کتابهایت را جمع کن. مادر، هرچه اعلامیه داری بردار. داداش اکبر را گرفتهاند، تمام خانه را زیر و رو کردند. مادرجان، اکبر را خونی به خانه آوردند، اما خدا را شکر چیزی گیر نیاوردند، ولی او را دوباره با خود به زندان بردند.»
خلاصه، دیگر نزدیک صبح بود. حسین مهربان نمازش را خواند و طبق معمول دعا کرد و زمزمه کرد: «خدایا، توفیق شهادت در راه خودت را نصیبمان گردان.»
بعد از نماز، رو به مادرش کرد و گفت: «من باید صبح زود به شیراز بروم.»
ما گفتیم: «چرا؟»
او به آرامی گفت: «خدا را شکر که اعلامیهها را در خانه داداش پیدا نکردند.»
ما با تعجب گفتیم: «مگر در خانه اعلامیه بود؟»
او گفت: «بله، آنقدر زیاد که نگو. شما کتابها را جمع کنید و به خانه دوستم ببرید.»
من جلو رفتم و گفتم: «اعلامیهها کجا بود که آنها ندیدند؟»
او باز هم با لبخند و آرامش گفت: «در باغچه خانه.»
بعد خداحافظی کرد و به شیراز رفت.
یادم میآید یک شب با پسر بزرگم به راهپیمایی رفته بودند. آن شب تمامی فروشگاهها و مغازههای مشروبفروشی را با سنگ، زده و خاکشیر کرده بودند. در همان لحظه گشتیها میریزند و همسر و پسرم تا آنجایی که قدرت داشتند میدوند تا بالاخره از آنجا دور میشوند.
وقتی من در را باز کردم، دیگر از نفس افتاده بودند و خدا را شکر میکردند که نتوانستند خانه را پیدا کنند.
خلاصه، همانطور که خدا میخواست، انقلاب اسلامی پیروز شد و همسر مهربانم، حسین شهیدم، به آرزویش که همانا پیروزی انقلاب بود، رسید.
شهید علاقه زیادی داشت که به جبهه برود و به هر کسی که میدید میگفت: «اگر میتوانی من را به جبهه ببر.»
شبانهروز دعا میکرد که به جبهه برود ولی به دلیل تخصصی که در مکانیکی داشت به او میگفتند: «که ماندن تو در اینجا بهتر است و تو میتوانی از همین جا به میهن خود خدمت کنی.»
تا اینکه پس از سالها خدمت به وطن خود، توسط افراد ناشناسی ترور شد و به جمع شهدا پیوست.
روحش شاد و یادش گرامیباد.
(به نقل از همسر شهید، خاتون لطیفی)
انتهای متن/