در میانهی آزمونها؛ پاسدار میراث شهدا خواهیم ماند

به مناسبت سالروز ورود غرورآفرین آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، نوید شاهد گلستان، در گفتوگویی صمیمی پای صحبتهای آزاده و جانباز ۳۰ درصد، رضا ولیئی نشست؛ رزمندهای که سالهای دشوار اسارت و مجاهدت را با صبر، ایمان و استقامت پشت سر گذاشته و امروز روایتگر بخشی از تاریخ پرافتخار ایثار و مقاومت این سرزمین است. «رضا ولیئی» فرزند عباس، در یکم مهرماه سال ۱۳۴۹، در روستای نصرآباد گرگان دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی ادامه داد و پس از سالها خدمت صادقانه در بانک کشاورزی، به افتخار بازنشستگی نائل شد. این آزاده سرافراز و جانباز ۳۰ درصد، در سال ۱۳۷۲ زندگی مشترک خود را آغاز کرد و ثمره این پیوند، دو فرزند دختر است که مایه مباهات و آرامش او هستند.
این گفتوگو، روایتی است از روزهای سخت اسارت، لحظههای امید، خاطرات ماندگار از همرزمان و جلوههایی از پایداری مردانی که با وجود رنجهای بسیار، قامتشان در برابر دشمن خم نشد و برگ زرینی در تاریخ دفاع مقدس رقم زدند.
آزادگان، برگ زرینی از تاریخ مقاومت و ایثار ملت ایران
آزاده سرافراز، رضا ولیئی، سخنان خود را با تلاوت آیه شریفه «رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی» آغاز کرد و گفت: در آستانه سیوششمین سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، این مناسبت غرورآفرین را به همه آزادگان، خانوادههای صبور آنان و ملت بزرگ ایران تبریک میگویم.
باید از آزادگان عزیز بهخاطر سالها تحمل رنج، سختی و شکنجه در اردوگاههای رژیم بعثی قدردانی کنیم. آزادگان در دوران اسارت، با وجود همه فشارها و دشواریها، با ایمان، صبر و استقامت ایستادگی کردند و اجازه ندادند عزت و سربلندی ملت ایران خدشهدار شود. آنچه آنان در سالهای اسارت تحمل کردند، بخشی ماندگار از تاریخ مقاومت و ایثار ملت ایران است.
۳۰ شهید، ۷۰ اسیر؛ روایتی از ماندگارترین روزهای زندگی یک آزاده
تابستان سال ۱۳۶۴ بود؛ آن زمان دانشآموز سال سوم راهنمایی بودم که برای نخستینبار عازم جبهه شدم. شور حضور در میدان دفاع از اسلام و انقلاب، از همان سالهای نوجوانی در وجودم بود و همین شوق، مرا راهی جبهههای نبرد کرد. چندی بعد، در ۲۱ بهمنماه ۱۳۶۵، بار دیگر عازم منطقه جنوب شدم و برای تکمیل عملیات کربلای ۵ به خط مقدم رفتیم.
در آن عملیات، ما در قالب یکی از گردانهای لشکر ۲۵ کربلا حضور داشتیم. شمار نیروها به حدود ۳۰۰ نفر میرسید و نیروهای خطشکن، با شجاعت از مقابل خاکریز عبور کردند و به مواضع دشمن زدند. قرار بود دو گردان دیگر نیز از دو طرف ما را پشتیبانی کنند تا اگر در محاصره قرار گرفتیم یا شرایط دشوار شد، به یاریمان بیایند. اما شدت حملات نیروهای عراقی به اندازهای زیاد بود که آن دو گردان نتوانستند برای آزادسازی و نجات ما اقدامی انجام دهند و ناچار به عقبنشینی شدند.
ما در خط ماندیم و آتش دشمن لحظهبهلحظه سنگینتر میشد. از جمع حدود ۱۰۰ نفری نیروهایی که در آن محور حضور داشتند، ۳۰ نفر به شهادت رسیدند و ۷۰ نفر دیگر، در ۱۲ اسفندماه ۱۳۶۵ به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم. از همانجا، فصل تازهای از زندگی من آغاز شد؛ فصلی آمیخته با رنج، صبر، استقامت و امید.
چهار سال مفقودالاثری در اردوگاه تکریت
چهار سال تمام، از اسفندماه ۱۳۶۵ تا سال ۱۳۶۹، در اردوگاه تکریت عراق در بند بودم؛ در حالی که نامم در زمره مفقودالاثرها ثبت شده بود و خانوادهام هیچ خبر و اطلاعی از سرنوشت من نداشتند. چهار سالی که برای عزیزانم، سراسر چشمانتظاری، نگرانی و دلواپسی بود و برای من، سالهایی آکنده از رنج، شکنجه و تنهایی.
همرزمانی از جنس غواصان و خطشکنان
اکثر اسرایی که با من در اردوگاه تکریت بودند، بچههای عملیات کربلای ۴ و ۵ بودند؛ همان رزمندگانی که بهواقع، شاخصترین و دلاورترین نیروهای جبههها به شمار میآمدند. غواصان خط شکن، مردانی که پیش از همه، دل به آبهای خروشان اروندرود میزدند و به قلب دشمن میزدند؛ و نیروهای خط شکنی که سینهسپر میکردند تا مسیر پیشروی را برای دیگر رزمندگان باز کنند.
زیر سنگینترین شکنجهها، با کمترین امکانات
این عزیزان، بهخاطر همان جایگاه و نقش مؤثری که در میدان نبرد داشتند، بیش از دیگران در تیررس کینه و خشونت مأموران بعثی قرار میگرفتند. آنان تحت سختترین شکنجههای جسمی و روانی بودند؛ شکنجههایی که برای روح هر انسان آزادهای سنگین و طاقتفرسا بود. با این همه، در همان شرایط دشوار، اسرا با کمترین امکانات و سختترین وضعیت معیشتی و بهداشتی روزگار میگذراندند؛ بیآنکه کوچکترین رسیدگی و رفاهی در کار باشد.
ایمان و استقامت؛ سرمایه تحمل سالهای اسارت
اما آنچه این سالهای تلخ را برای ما قابل تحمل میکرد، ایمان راسخ، صبر و استقامتی بود که از مکتب اهل بیت (ع) و از روحیه رزمندگیمان به ارث برده بودیم. ما با همان باور و امید، سالهای اسارت را پشت سر گذاشتیم؛ با این یقین که این رنجها، بخشی از مسیر دفاع از دین، وطن و آرمانهایی است که برای آن جنگیده بودیم.
شهادت علیاکبر آلوستانی در غربت اردوگاه
شهید «علیاکبر آلوستانی» نیز در همان اردوگاه همراه ما بود؛ رزمندهای که در زمان اسارت مجروح شده بود، اما با وجود زخمهای عمیق و دردهای طاقتفرسا، هیچگونه رسیدگی درمانی به او نمیشد. جراحتش بهتدریج عفونی شده بود و او با صدایی خسته و جانفرسا، تنها تقاضای آب میکرد؛ اما حتی همین خواستهی ساده نیز برای ما ممنوع بود.
ما اجازه نداشتیم به او آب بدهیم. اگر کسی میخواست کمکی کند، چنان زیر ضرب و شتم مأموران بعثی قرار میگرفت که دیگر جرأت هیچ اقدامی را نداشته باشد. خود علیاکبر را نیز بهشدت میزدند تا صدایش در نیاید و رنجش شنیده نشود. این بیرحمی و بیتوجهی ادامه یافت تا جایی که زخمهای عفونی و شکنجههای پیدرپی، توان را از تنش گرفت و سرانجام، این آزاده مجروح در غربت اردوگاه به شهادت رسید.
روزی که شهید احسانیان جویباری پرواز کرد
نیروهای بعثی عراق به مجاهدین (منافقین) اجازه میدادند برای تبلیغ گروهک خود به اردوگاه بیایند و برای جذب اسرا فعالیت کنند. آنان با نشریات سازمان مجاهدین خلق وارد اردوگاه میشدند و این نشریات را میان بچهها توزیع میکردند. شهید «مهدی احسانیان کوهیخیل جویباری» نیز در همان اردوگاه ما بود؛ جوانی که دلی دریایی و روحی آسمانی داشت.
آن روز بهیادماندنی، بعدازظهر بود که «ریگان»، رئیسجمهور وقت آمریکا، مشغول سخنرانی بود. شهید جویباری از همان ساعات، بهشدت بیقرار بود و میگفت: «من از این دنیا خسته شدهام و دوست دارم امروز پرواز کنم و به دوستان شهیدم بپیوندم.» این بیقراری در آن روز تابستانی آشکار بود، اما هیچکس شدت آن را نمیدانست و کسی درنیافته بود که این دلتنگی، مقدمهی یک وداع عظیم است.
آن شب، وقتی منافقین نشریههایشان را آوردند، شهید جویباری دیگر تاب نیاورد؛ برخاست و با غیرت و شجاعتی بیمانند، شروع به پارهکردن نشریات منافقین کرد و شعارهایی علیه آنان و رژیم بعثی عراق سر داد. او همهی نشریهها را پاره کرد و تکههای آن را بهسوی شیشهی پنجرهی اردوگاه پرتاب میکرد.
این فریاد و این حرکت، توسط نگهبانی به نام «عدنان» شنیده شد. عدنان، که ظاهراً شیعه و اهل کربلا بود، تسلط عجیبی بر زبانهای لری، ترکی، فارسی و عربی داشت؛ زیرا سالها بهعنوان کاردار سفارت عراق در ایران خدمت کرده بود. او بلافاصله پشت پنجره آمد و با زبان فارسی به شهید حمله کرد؛ سپس بهسرعت نزد افسر نگهبان رفت و کلید آسایشگاه را آورد و به همه دستور داد: «یاالله، همه بخوابید زیر پتو!»
نیروهای بعثی که در حالت عادی هرگز شبها وارد اردوگاه نمیشدند، آن شب ناگهان به اردوگاه ریختند و شهید احسانیان جویباری را با خود بردند. چند روز بعد، هنگامی که اسرا برای بیگاری به پشت اردوگاه رفته بودند، کیسه وسایل شهید را در کانال آب پیدا کردند. حتی بچهها گزارش دادند که مسئولین غذا با ماشینهای» آیفا» وارد شدند و چهار نفر، با پتو چیزی شبیه جسد یک نفر، را داخل ماشین کردند. آن روز فقط شهید جویباری شکنجه شد. پیکر شهید را به ما نشان ندادند ولی طبق شواهد موجود تنها شهیدی که در ان روز شکنجه شد و دیگر برنگشت فقط شهید مهدی احسانیان جویباری بود. ما اطلاعی از سرنوشت نهایی ایشان نداریم و لی درآسایشگاه برایش ختم گرفتیم و قرآن خواندیم و اینگونه، شهید مهدی احسانیان جویباری، در همان روزی که آرزوی پرواز داشت، به دوستان شهیدش پیوست و به شهادت رسید.
لحظههای بیقرار؛ از اردوگاه تکریت تا آغوش میهن
در پنجم مردادماه ۱۳۶۹، به ما گفته شد هر وسیلهای داریم جمع کنیم و ما را به بند آخر اردوگاه منتقل کردند. آن لحظه، ترکیبی عجیب از امید، بیقراری و باور محال آزادی در دلمان موج میزد؛ همان آرزویی که چهار سال، در سختترین روزهای اسارت، مثل چراغی روشن نگهش داشته بودیم.
سرانجام، در پنجم شهریورماه ۱۳۶۹، آن روز موعود فرا رسید. ابتدا اسرایی که هشت و ده سال از عمرشان در اسارت گذشته بود، آزاد شدند و سپس به ترتیب، بقیه ما راهی بازگشت شدیم. سوار بر اتوبوس شدیم و جادههای عراق را پشت سر گذاشتیم تا به مرز مهران رسیدیم؛ همان نقطهای که پس از سالها انتظار، پیوندی دوباره با خاک پاک میهن بود.
از آنجا، وارد ایران اسلامی شدیم؛ وطنی که نامش، امید لحظهبهلحظه ما در زندان بعث بود. آنگاه با چشمانی اشکآلود و دلهایی سرشار از شکر، به آغوش خانوادههایمان بازگشتیم؛ همان عزیزانی که سالها در انتظارمان چشم به راه مانده بودند و با صبری ستودنی، پشت این سالهای دشوار را سپری کرده بودند. لحظه دیدار، پایان یک دوران بود و آغاز زندگیای دوباره؛ لبریز از سوز شکرگزاری و یاد همه رفیقانی که جام شهادت نوشیده بودند و ما را در این مسیر همراهی نکردند.
شهادت رهبری که خود جانباز انقلاب بود
در این سالها، از کنار رنجها و حادثههای بسیار عبور کردیم؛ اما خبر شهادت رهبری، دلهایمان را سخت لرزاند؛ رهبری که خود از جمله جانبازان این انقلاب بود و عمر گرانبهایش را در همین مسیر، پابهپای مردم، با رنج و مجاهدت سپری کرد. او کسی بود که از روزهای نخست نهضت، جان بر کف نهاد و بر تارک این انقلاب، نامی ماندگار از خود به یادگار گذاشت.
چهلوهفت سال خدمت صادقانه و خالصانه به نظام اسلامی؛ چهلوهفت سال ایستادن در برابر طوفانها، دشمنیها و فتنهها، بیآنکه لحظهای از آرمانهای این ملت عقبنشینی کند. او تنها یک رهبر نبود؛ پدری مهربان برای امت، و سربازی خستگیناپذیر برای دین و میهن بود.
امروز در غم از دست دادن او سوگواریم، اما میدانیم که خون چنین مردانی، راه را روشنتر و عزم ملت را استوارتر میسازد. وظیفهی امروز ما، تنها اشک ریختن نیست؛ وظیفهی ما ادامه دادن راه اوست؛ همان راهی که با خون شهیدان، از نخستین روزهای دفاع تا آخرین لحظهی حیات این رهبر جانباز، روشن و استوار مانده است.
خداوند را سوگند، باید ادامهدهنده راهش باشیم؛ پاسدار خون او، و وفادار به آرمانهایی که او برایشان زیست و به شهادت رسید.
از دل آزمونها تا قلههای ایستادگی؛ روایت پایداری ملت ایران
سالی که گذشت، سالی پر از آزمونهای دشوار و رویاروییهای پیاپی برای ملت ایران بود؛ سالی که دشمن با هر فرصت و از هر دریچه، قصد داشت امنیت و استقلال کشور را به چالش بکشد. نبردهای تحمیلی اخیر، از آن رویاروییهای کوتاه و برقآسا گرفته تا نبردهای طولانی و فرسایشی، همگی تلاشی بودند برای لرزاندن ارادهی این ملت؛ اما در هر مرحله، تنها یک حقیقت در میدانها نمایان شد: صلابت بیبدیل ایرانیان.
دشمن با هر رویکردی که وارد میدان شد، با یک دیوار استوار روبهرو بود؛ دیواری که از ایمان، بصیرت و وحدت ملی ساخته شده است. فرقی نکرد که تهاجم، سریع و ضربتی باشد یا طولانی و فرسایشی؛ در هر دو حالت، محاسبات دشمن با برخورد به غیرت مردم و توانمندی نیروهای مسلح، به بنبست رسید و نقشههای او در برابر ایستادگی ما، نقش باطل شد.
ما که روزگار سخت جبهه و رنج اسارت را با تمام وجود لمس کردهایم، نیک میدانیم که این امنیت و آرامش، تنها یک اتفاق ساده نیست؛ بلکه حاصل پرداختن بهایی بسیار سنگین است که با خون شهیدان و جان جانبازان پرداخت شده است. امروز، در میانهی این حوادث و آزمونهای پیدرپی، وظیفهی ما فراتر از حفظ امنیت، پاسداری از آن میراث گرانسنگی است که به خون عزیزانمان نوشته شده است.
ایران اسلامی، بار دیگر ثابت کرد که در برابر طوفانهای سیاسی و نظامی، نه تنها از پا در نمیآید، بلکه با هر بار برخورد با آزمونهای سخت، استوارتر و سربلندتر از پیش، از میدانها بیرون میآید.
سخن آخرم با هموطنانم این است: امنیت امروز ما حاصل معاملهای بزرگ است که فرزندان این ملت با خدای خود کردهاند. آن روز که در تکریت بودم، تنها چیزی که به ما آرامش میداد، این بود که روزی این نهال انقلاب به درختی تناور تبدیل خواهد شد که سایهاش چتر امنیت مردم شود. امروز که آن روز را میبینم، باید بگویم دشمن با تمام توانش در برابر این اراده، حقیر است. فرقی نمیکند نام هجمهها چه باشد؛ مهم این است که ملتی که ایستادن را در کربلای ۵ و تکریت مشق کرده است، هیچگاه زانو نخواهد زد. راه شهدا روشن است و ما نیز، تا آخرین نفس، پای این عهد الهی ایستادهایم.
گفتوگو از ایلواری