مسافری که با «ناو دنا» به معراج رفت
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید سروان ناو ایمان خلیلی نژاد، هفتم آذرماه ۱۳۷۷ در شهرستان صیدون دیده به جهان گشود. پدرش اکبر و مادرش زهرا نام داشت. در سال ۱۳۹۶ پس از اخذ مدرک دیپلم از طریق آزمون سراسری وارد دانشگاه افسری شد و موفق به اخذ مدرک لیسانس نظامی شد. سرانجام در سیزدهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکایی به ناو دنا در کشور سریلانکا به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست. پیکر مطهر این شهید والامقام، پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.

در پهنهی آبی و بیکران دریاها آنجا که موجها بر سینهی صخرهها میکوبند حماسهای به وسعت آسمان رقم خورد حماسهای از جنس ایثار، غیرت و وطنپرستی که نام دریا دلان «ناو دنا» را در تاریخ افتخارات این مرز و بوم جاودانه ساخت، اما در پس این خروش قهرمانانه و شهادت مظلومانه در دل آبها روایتی دیگر جریان دارد روایتی سرشار از دلتنگی، شجاعت و ایستادگی که نگارش آن تنها با قلم صبر و ایمان ممکن است «روایت همسران شهدای ناو دنا».
همسرانی که پا به پای مردان دریا مأموریتهای طولانی دوریهای طاقت فرسا و دلشوره ثانیهها را به جان خریدند آنان که با هر مرتبه بدرقهی همسرانشان به دل اقیانوسها نیمی از وجود خود را روانهی آبها میکردند و با هر اذان صبح دست به دعا برمیداشتند تا سینهی ستبر ناوها سلامت به میهن بازگردد.
اما چه دشوار است آن لحظه که انتظار شیرین بازگشت به خبر سرخ شهادت پیوند میخورد روزهایی که هر زنگ تلفن تپشهای قلب را تندتر میکرد و ثانیههایی که ده روز طول کشید تا حقیقت تلخ و افتخارآمیز پرواز ابدی همسفران دریا آشکار شود در این میان، این همسران صبور شهدا بودند که زینبوار بار این امانت سنگین را بر دوش کشیدند آنان آغوش گرم خانه را برای فرزندان چشمانتظار پناهگاه آرامش نگاه داشتند و نگذاشتند پرچم ایستادگی مردانشان بر زمین بیفتد.
امروز همسران شهدای ناو دنا تندیسهای زندهی مقاومت در استان حماسه خیز خوزستان و سراسر ایران اسلامی هستند شیر زنانی که با سرافرازی یاد همسران شهید خود را زنده نگه میدارند و فرزندانی را تربیت میکنند که فردا راه پدران قهرمانشان را در پاسداری از مرزهای آبی و خاکی این سرزمین ادامه خواهند داد.
سلام و درود بر شما، ای هم سنگران صبوری شما که همسران مقتدر خود را تقدیم امنیت میهن کردید و خود، مقتدرانهتر از پیش علم یاد و خاطرهی شهدا را برافراشتهاید سر تعظیم فرو میآوریم در برابر عظمت روحتان و صبری که از کوه مقتدرتر و از دریا وسیعتر است.
در همین راستا، نوید شاهد خوزستان با هدف ثبت و انعکاس روایتهای ناگفته همسران شهدای ناو دنا با «سیده فاطمه موسوی راد» همسر شهید سروان ناو «ایمان خلیلی نژاد» به گفتوگو نشسته است؛ بانویی صبور و مقاوم که سالها در کنار همسرش رنج دوریها و دل نگرانیهای مأموریتهای دریایی را به جان خرید و پس از شهادت او با تکیه بر ایمان و صبر زینبی چراغ خانه و یاد شهید را روشن نگه داشت. آنچه در ادامه میخوانید روایت گوشهای از زندگی مشترک، خاطرات، دلتنگیها و روزهای پرالتهاب انتظار این همسر شهید از دریادل آسمانی اش است.

آشنایی ساده و صمیمی در سایه رفتوآمدهای خانوادگی
آشنایی من با ایمان آشناییای ساده، صمیمی و ریشهدار در سنتهای خانوادگی بود، ابتدا برادرم با خواهر ایمان ازدواج کرد و همین پیوند خانوادگی زمینه آشنایی بیشتر میان دو خانواده را فراهم ساخت و از آن پس رفت و آمدها و دیدارهای خانوادگی بیشتر شد و آرام آرام شناخت ما از یکدیگر عمیقتر گردید.
آن روزها ایمان دانشجو بود؛ جوانی باوقار، مؤمن و متین که در همان دیدارهای خانوادگی شخصیت آرام و نجیب او برایم آشکار شد آشنایی ما از مسیر خانواده آغاز شد و در فضایی سنتی محترمانه و همراه با شناخت و اعتماد ادامه پیدا کرد.
آغاز زندگی مشترک با توسل به امام رضا (ع)
تیر ماه ۱۴۰۱ پدر ایمان به رحمت خدا رفت و داغ سنگین بر دل خانواده نشاند، چند ماه بعد یعنی در آذرماه همان سال پیوند زندگی ما شکل گرفت، به حرمت غم خانوادهاش تصمیم گرفتیم زندگی مشترکمان بدون برگزاری هیچ گونه مراسم آغاز کنیم و به جای جشن و تشریفات راهی سفر زیارتی مشهد مقدس شدیم.

آغاز زندگی در کنارک با طعم دوری، صبوری و محبت
پس از سفر زیارتی مشهد مقدس مستقیم راهی استان سیستان و بلوچستان شهر کنارک جایی که محل خدمت ایمان بود رفتیم تا نخستین روزهای زندگی مشترکمان را در آنجا شروع کردیم.
آن زمان من هجده سال داشتم هم کمتجربه و هم دلبسته خانواده بودم وقتی وارد کنارک شدیم فضای ناشناخته شهر و فاصله طولانی از خانواده در ابتدا ترسی در دلم انداخت چرا که دوری از خانوادهام برایم آسان نبود به ویژه اینکه فاصله آنجا تا خانوادهام آنقدر زیاد بود که رفت و آمدمان سه روز زمان میبرد.
اما در تمام آن روزهای ایمان پناه و تکیه گاهم بود او نه تنها همسرم بلکه رفیق روزهای سخت و همراه لحظههای دلتنگیام شد با مهربانی صبوری و توجه همیشگیاش نمیگذاشت احساس تنهایی کنم حضورش برایم آرامش بود و رفتارهایش نشان میداد که در این مسیر تنها نیستم.
سه سال در کنارک زندگی کردیم سه سالی که با همه سختیهای غربت، دوری راه و دلتنگی خانواده گذشت اما در کنار ایمان رنگ صبوری، محبت و رفاقت به خود گرفت.
روزی که ماکان و هامان چشم به دنیا گشودند
پس از مدتی که بارداری شدم به دلیل شرایط خاص بارداری دوقلوها و پیگیریهای پزشکی به اهواز برگشتم و تمام ۹ ماه بارداری را در اهواز گذراندم ایمان نیز به واسطه مسئولیتهای کاری در تمام این مدت سه بار عازم مأموریتهای طولانی در تهران، بندرعباس و بوشهر شد.
سرانجام در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ با تولد فرزندانمان «ماکان» و «هامان» ایمان خود را به اهواز رساند و در لحظه تولد پسرانمان کنار ما بود پس از تولد فرشتههای کوچولو مان ایمان ۱۰ روز در کنار ما ماند.
دلبستگی شهید ایمان به فرزندان دوقلویش
ایمان علاقه و دلبستگی عجیبی به بچه هایمان داشت به طوری که همیشه میگفت: «خدایا اگر قرار است اتفاقی برای بچه هایم بیفتد به من بخورد و بلا از بچههایم دور باشد.»
پس از آنکه بچه هایمان سه ماهه شدند و از آب و گل درآمدند به کنارک برگشتم، اما نگهداری از دو نوزاد در شهری غریب برای من و ایمان که تجربهای در بزرگ کردن بچهها نداشتیم کار آسانی نبود بیشتر شب ایمان تا صبح نمیخوابید و پا به پای من کمک میکرد، یکی از بچهها در آغوش من بود و دیگری در آغوش او گاهی شرایط آنقدر سخت میشد که تصمیم میگرفتیم بچهها را در دو اتاق جداگانه بخوابانیم چون با گریه یکی دیگری هم بیدار میشد.
با همه سختیها فرزندانمان را بزرگ میکردیم گاهی وقتها که من یکی از بچهها را میخواباندم ایمان دیگری را در آغوش میگرفت و با خودش به محل کار میبرد، بچه را به سربازانش میسپرد تا یکی دو ساعت مراقبش باشند و بعد دوباره به خانه برمیگرداند، حتی بعدها یکی از سربازانش برایم روایت کرد که شهید گفته بود: «همسرم خیلی اذیت میشود برای همین بچه هارو همراه خودم میآوردم تا او استراحت کند.»

از عشق در زندگی مشترک تا تلاش برای آرامش خانواده
او بسیار مسئولیتپذیر بود و میان ما علاقهای عمیق شکل گرفته بود شاید ازدواج مان به شیوهای سنتی آغاز شد، اما رفته رفته و با دیدن محبت، توجه و همراهیاش در دوران نامزدی پیوندی سرشار از عشق و دلبستگی میان ما به وجود آمد.
در طول زندگی مشترک ایمان نمونهای روشن از یک مرد مسئول و خانواده دوست بود او تنها به شغل اصلی اش بسنده نمیکرد و برای تأمین بهتر معیشت زندگی بیرون از کار اصلی خود نیز تلاش میکرد هر زمان احساس میکرد خانواده به آرامش و پشتوانه بیشتری نیاز دارد با تمام توان به میدان میآمد تا مبادا ما سختی بکشیم.
زمانی که ساخت و ساز خانه را آغاز کردیم برای آنکه زندگی مان با دشواری همراه نشود شغل دوم هم پذیرفت و با جدیت بیشتری کار کرد روحیه اش بهگونهای بود که برای هر هدفی در زندگی برنامه داشت و تا رسیدن به آن از پا نمینشست اگر با خود عهد میکرد که تا دو سال آینده باید کاری را به سرانجام برساند یا وسیلهای برای زندگی فراهم کند با تلاش فراوان همان هدف را محقق میساخت.
ایمان مردی هدفمند پرتلاش و آیندهنگر بود، هیچگاه نمیخواست خانوادهاش طعم سختی را بچشد در تمام سالهای زندگی هوای ما را داشت و با همه توان میکوشید آرامش، آسایش و امنیت را برای خانوادهاش فراهم کند.
مأموریتهای پیدرپی
ایمان ماموریت زیاد میرفت، یک دوره سه ماهه به تهران اعزام شد در آن مأموریت نیروهای نظامی را آموزش میداد و تجربه و دانش خود را در اختیار آنان میگذاشت. پس از آن نیز مأموریتهای دیگری در بوشهر و بندرعباس داشت.
حتی تیرماه سال گذشته نیز راهی شمال کشور شد که این بار من و بچهها همراهش بودیم حدود چهار ماه در آنجا ماندیم، روزهایی که هرچند با حال و هوای مأموریت و مسئولیتهای کاری ایمان همراه بود، اما برای ما به خاطراتی ماندگار تبدیل شد او در هر نقطهای که بود با همان روحیه آرام، مسئولیتپذیر و پرتلاش خود خدمت را عبادت میدانست و هیچگاه از سختی راه گلایه نمیکرد.

مأموریت پنجاهروزهای که با شوق حاجیشدن آغاز شد
ایمان هیچ وقت اهل مأموریتهای دریایی نبود هر بار که صحبت از دریا و اعزام پیش میآمد با همان آرامش همیشگی اش میگفت: «بچههایم کوچکاند؛ به من نیاز دارند. باید کنارشان باشم.».
اما پارسال گویی چیزی در دلش افتاده بود انگار دلش بیقرار رفتن شده بود برخلاف همیشه خودش مشتاق مأموریت دریایی بود، یک روز به خانه آمد و گفت: «یک مأموریت پنجاه روزه است باید بروم، تو برو خانه پدرت، من هم این پنجاه روز را میگذرانم و عید برمیگردم خانه.»
من ابتدا مخالفت کردم شرایط سخت بود و فضای جنگی نگرانی را در دل آدم بیشتر میکرد به او گفتم: «شرایط خطرناک است، سخت است»، اما ایمان با اطمینان و آرامشی که مخصوص خودش بود جواب داد: «نگران نباش خیلی دوست دارم به این مأموریت بروم.» بعد با شوقی خاص ادامه داد: «در این مأموریت سمت عربستان هم میروم، میخواهم بروم حاجی بشوم.»
آن قدر به رفتن اصرار داشت و آن قدر با آرامش از آن حرف میزد که من هم کمکم کوتاه آمدم انگار دلش راهی شده بود پیش از آنکه خودش پا در مسیر بگذارد.
با ناو دنا به مأموریت رفت و دلتنگی بچهها را با خود برد
اواخر دیماه بود که راهی بندرعباس شد و از آنجا با ناو «دنا» عازم مأموریت شد، چهارده روز در دریا بودند، اما پس از آن ناو دوباره به سمت چابهار برگشت و بار دیگر حرکت خود را آغاز کرد.
در این مدت ارتباط ما تنها از طریق مخابرات ناو بود هر وقت تماس میگرفت شماره خصوصی نشان داده میشد من میدانستم که خودش است.
وقتی به هند رسیدند و امکان اتصال به اینترنت فراهم شد از طریق واتساپ با هم در ارتباط بودیم، تماس تصویری میگرفت تا بچهها را ببیند من هم مرتب عکس بچهها را برایش میفرستادم همیشه جویای حالشان بود و با دلتنگی میگفت: «خیلی دلم برایشان تنگ شده» گاهی از خودش عکس میفرستاد چهرهاش پر از بغض بود، میگفت: «به خاطر بچهها دارم گریه میکنم.»

شهید ایمان در آخرین تماس، پیامآور آرامش خانواده همرزمانش شد
پنج روز مانده به آغاز جنگ ایمان تماس گرفت، گفت: «میخواهم بروم سمت سریلانکا احتمال دارد آنجا آنتن نباشد و نتوانم با شما در ارتباط باشم.» به او گفتم: «مشکلی نیست، همین که خبر دادی خیالم راحت شد.»
بعد از آن تماس چهار روز از ایمان خبری نداشتم تا اینکه جنگ آغاز شد و فردای همان روز خبر شهادت رهبر منتشر شد. تا به این جا شش روز بود که دیگر هیچ تماسی از ایمان نداشتم.
روز سهشنبه بود از ساعت ۹ صبح چندین پیامک درخواست شارژ برایم آمد ابتدا توجهی نکردم فکر میکردم شاید پیامک اشتباهی باشد تا اینکه حدود ساعت سه بعدازظهر یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: «فاطمه! همسر یکی از همکاران ایمان برای همسرش هشتصد هزار تومان شارژ واریز کرده و او توانسته تماس بگیرد.»
همان لحظه فهمیدم پیامکها بیدلیل نبودهاند بلافاصله یک میلیون تومان برای ایمان شارژ واریز کردم او هم در جا تماس گرفت گفت: «سلام، چطوری؟ ما هنوز هندیم» تعجب کردم شش روز قبل گفته بود که به سمت سریلانکا میرود، اما هنوز در هند مانده بودند، بعد با همان لحن همیشگیاش پرسید: «بچهها چطورند؟»
گفتم: «خوبند. خودت چطوری؟» لحظهای مکث کرد و گفت: «فاطمه، میدونی همه رو شهید کردند؟» آن لحظه گمان کردم منظورش همان خبر شهادت رهبر است، اما بعدها فهمیدم منظور ایمان بچههای ناو جماران بود.
در همان تماس کوتاه، گفت: «شماره چند نفر را بهت میدهم. زنگ بزن به خانواده هایشان و بگو حال بچههایشان خوب است.»
من هم با عجله شمارهها را یادداشت کردم، شماره خانواده شهید مهدی جبارکیش، شهید تیموریان، شهید هادی نظر و شهید سید شاهین حسینی. بعد از تماس ایمان، یکییکی به خانوادهها زنگ زدم و گفتم: «همسرم تازه تماس گرفت. بچههای شما سالماند.» خانوادهها التماس میکردند و میگفتند: «دوباره به همسرت زنگ بزن بگو دوباره تماس بگیرد تا ما هم با بچههایمان حرف بزنیم.» من هم دوباره شماره ایمان را گرفتم، اما دیگر تلفنش خاموش بود.
لحظههای انتظار و خبر شهادت
فردای آن روز حدود ساعت دو بعدازظهر بود من به همراه مادرم در مراسمی که برای عزاداری رهبر شهید برگزار شده بود شرکت کرده بودیم مشغول عزاداری بودم یکی از دوستانم که همسرش همراه ایمان در مأموریت بود زنگ زد پرسید: «فاطمه، کجایی؟» گفتم: «مراسمم.» با اضطراب گفت: «همین الان شوهرم تماس گرفت گفت ناو را زدند من هم بیمارستانم تو زنگ بزن ببین چه اتفاقی افتاده»
ما یک کانال مربوط به ناو داشتیم که هر اتفاق و خبری میشد در آنجا اطلاعرسانی میکردند سریع پیگیر شدم از همان کانال، شماره یکی از مسئولان را پیدا کردم و گفتند با او تماس بگیر و بپرس زنگ زدم دلهره منتظر جواب ماندم. وقتی پاسخ دادند، گفتند: «طبق آماری که رسیده، اسم ایشان جزو لیست شهداست.»، اما بعد از مدتی دوباره گفتند: «نه، هنوز پیکری پیدا نشده و این لیست احتمالی است.» ۱۰ روز بعد گفتند آن لیست صد درصدی بود و ایمان شهید شد.
لحظه پرواز ایمان از دل امواج
وقتی همرزمان ایمان از مأموریت سریلانکا بازگشتند یکی از دوستانش که تا لحظات آخر کنار ایمان بودند برایم تعریف کرد و گفت: «ساعت نزدیک سه بامداد بود من و ایمان بر روی ناو کنار هم نشسته بودیم و چای میخوردیم ناگهان با صدای انفجاری مهیب همه بچهها بیدار کرد و همه تلاش میکردند خودش را به قایقهای نجات برساند انگار قیامت شده بود.
ایمان ولی میخواست درست برعکس همه به سمت محل انفجار و نقطهای که آسیب دیده بود برود تا شاید کمکی کند یا راهی برای نجات بگشاید.
دستش را گرفتم و التماس کردم و گفتم: «ایمان جلو نرو خطرناکه، بیا همین عقب، با هم بریم سمت قایقها» گفت: «نه، من باید برم جلو باید برم اون سمت» هنوز دو دقیقه از انفجار اول نگذشته بود که موشک دوم با صدایی وحشتناکتر اصابت کرد شدت موج انفجار به حدی بود که پیکر ایمان را حداقل سی تا چهل متر آن طرفتر به درون دریا پرت کرد.
ما که در بخشهای سالمتر ناو بودیم بلافاصله قایقهای نجات را به آب انداختیم من سریع خودم را به دریا انداختم و به سمت ایمان شنا کردم پیکرش روی آب بود او را برگرداندم و در آغوش گرفتم، صدایش زدم: «ایمان... ایمان...» اما کار از کار گذشته بود.
انتهای پیام/